گذشت ایام و کهولت سن، گنجینه خاطرات آدمی را دست خوش تغییر میکند. گاهی جزئیاتی از یاد میرود، اما وقتی یک خاطره قدیمی دوباره به یاد میآید و لبخندی بر لبانت می نشاند، نشان از عمق و زیبایی آن لحظات دارد.
گفتوگو با فریدون میرمنصوری همین گونه بود؛ گویی در میان انبوهی از یادها و فراموشی ها، گوهرهای درخشانی از گذشته پیدا میشد که ارزش صبر و جست وجو را داشت.
در مقابل فریدون (احمد) میرمنصوری نشسته ام، متولد ۱۳۱۸ در محله صندوق عدالت رشت. وقتی از او میپرسم از کجا شروع کنیم، با لبخندی پاسخ میدهد: «از مدرسه دقیقی و از آقای توفیق…»
«مدرسه دقیقی تراسی داشت رو به حیاط.هر هفته ظهر پنجشنبه، آقای توفیق روی تراس می ایستاد و برای ما از واقعیتهای زندگی میگفت. »
حرفهایش بر دل می نشست.: «آن زمان مدارس حیاط بزرگ داشتند. زمین فوتبال، والیبال، بسکتبال… یادم می آید پسری بود به نام فرام سیرتی. احتمالا فرامرز بود، یک روز پاسور توپ را به او پاس داد و فرام یک اسپک جانانه زد. وقتی توپ به زمین خورد، ترکید و هزار تکه شد. هیچ گاه آن صحنه از خاطرم نمی رود.»
فریدون که همیشه شاگرد اول کلاس بود،خاطره ای تعریف میکند: «کلاس اول بودم، معلم کلاس چهارم مرا به کلاس خودش خواست. و گفت: عدد شصت را به حروف بنویس. من نوشتم. بعد یکی از دانش آموزان خودش را پای تابلو آورد، اما او نتوانست. چهره آن دانش آموز هنوز در خاطرم هست، بعدها گروهبان شد و بارها او را میدیدم.»
زندگی برای فریدون جوان سخت می گذشت.پدرش محمود، کارمند سازمان آب، زمانی که فریدون تنها ۸ سال داشت درگذشت. «از کودکی در تابستانها کار میکردم. در بازار چیزهایی میخریدم و در محل می فروختم. در خانه یک گاو داشتیم. اول با فروش شیر و سپس با فروش خود گاو، امورات را می گذراندیم.»
در شرایطی که در کل کشور تنها ۲۰۰ نفر می توانستند از طریق کنکور وارد دانشگاه شوند،فریدون رتبه اول استان گیلان را در سال ۱۳۳۸ به دست آورد. «به خاطر مشکلات مالی، از انتخاب رشته پزشکی منصرف شدم، رشته کشاورزی دانشگاه تهران را انتخاب کردم چون خوابگاه داشت.»
پس از فارغ التحصیلی در سال ۱۳۴۳،مأموریتی به او سپرده شد که زندگی اش را دگرگون کرد: راه اندازی ایستگاه تحقیقات زیتون در رودبار. «۷ هکتار زمین را هزار متر هزار متر خریدم. زمین در ارتفاعات بود و آب نداشت. پمپ های قوی تهیه کردم و از رودخانه سپیدرود به بالاترین نقطه آب کشیدم.»
در سال ۱۳۵۰، پس از خرید و تسطیح زمینهای ایستگاه تحقیقات زیتون رودبار، او را برای گذراندن دورهه ای تخصصی به ترکیه فرستادند. حدود پنج ماه در آنجا ماند.
«سلیمان آکسو، رئیس ایستگاه تحقیقات ترکیه بود. در ابتدا مرا به منطقه ای به نام کوردوبا فرستادند. آکسو تصور میکرد که من برای تحقیق درباره میوه هایی مانند سیب یا پرتقال به ترکیه آمده ام. به همین دلیل، به عمد مرا به ایستگاههای تحقیقات زیتون برد.»
فریدون با شور خاصی ادامه داد: «من جوان و بی تجربه بودم. یک روز به آکسو گفتم: چه خوب شد مرا به ایستگاه زیتون آوردید، چون وقتی به ایران برگردم قرار است چنین ایستگاهی تاسیس کنم. در همین لحظه بود که چهره آکسو تغییر کرد. انگار از شنیدن این خبر به شدت ناراحت شده بود.»
«آکسو بلافاصله تلفن را برداشت و با وزارت کشاورزی در آنکارا تماس گرفت. با عصبانیت گفت: این کیست که فرستادهاید؟ این نمیخواهد درباره سیب تحقیق کند، این میخواهد در ایران ایستگاه زیتون بزند!
فریدون با لبخندی تلخ گفت: «از آن روز به بعد، وضعیت کاملاً تغییر کرد. من از یک محقق به یک توریست تبدیل شدم! هر روز مرا به مکانهای گردشگری میبردند و از من پذیرایی میکردند، اما دیگر هیچ باغ زیتونی را به من نشان ندادند. حتی اجازه نمیدادند به ایستگاه تحقیقاتی نزدیک شوم.»
«وقتی به ایران بازگشتم، تمام واقعیت را در گزارش مفصلی به وزیر کشاورزی نوشتم. در گزارش توضیح دادم که چگونه مانع آموزش من شده اند. خوشبختانه وزیر دستور داد برای گذراندن دوره های کامل و تخصصی به اسپانیا و پرتغال اعزام شوم.»
فریدون با اشاره به این تجربه میگوید: «این اتفاق به من آموخت که در عرصه بین المللی، گاهی منافع ملی کشورها باعث میشود حتی در زمینه علمی هم با کارشکنی روبرو شوی. اما همان شکست در ترکیه، باعث موفقیت من در اسپانیا و پرتغال شد. در آنجا بود که همه مراحل کاشت، داشت و برداشت زیتون را به طور کامل آموختم.»
این تجربه نه تنها فریدون را ناامید نکرد، بلکه در نهایت به راه اندازی موفق ایستگاه تحقیقات زیتون رودبار انجامید.
سال ۱۳۵۱ ایستگاه تحقیقات زیتون رودبار در خلیلآباد راه اندازی شد.
سالها گذشت تا اینکه شب سی و یکم خرداد ۶۹، فریدون میرمنصوری در خانه اش در خواب بود که ناگهان با لرزه های مهیبی از خواب پرید. زمین زیر پایش چنان میلرزید که گویی دنیا به آخر رسیده است. ساعاتی نگذشته بود که خبر تلخ به او رسید: ایستگاه تحقیقات زیتون رودبار، دستاورد سالها تلاش او، در اثر زلزله ای هولناک کاملاً ویران شده است.
بیدرنگ از رشت به سمت رودبار حرکت کرد. جاده تا جایی که با ماشین قابل عبور بود، پیش رفت، اما ادامه مسیر را باید پیاده طی میکرد. با پای پیاده مسیری طولانی را پیمود تا به ایستگاه رسید. آنچه دید، دل هر انسانی را به درد می آورد: «همه چیز نابود شده بود. هر آنچه با عشق و زحمت ساخته بودم، در عرض چند دقیقه به تلی از خاک تبدیل شده بود.»
اما روحیه این پیشگام زیتون ایران شکست ناپذیر بود. از سال ۶۹ تا ۷۲، در رودبار ماند و با تمام قوا برای بازسازی ایستگاه کوشید.
همسرش پروین باستانی که از سال ۵۰ در تمام این مسیر همراه او بود،خاطره ای تعریف میکند: «یکبار, نزدیک عید، زنان روستا جلوی ما را گرفتند. معلوم شد فریدون با بودجه مازاد، بدهی همه کارگران روزمزد را پرداخت کرده بود. آنها برای تشکر آمده بودند.» در این لحظه فریدون با لبخند گفت: «یکی بود در آنجا واقعا آچار فرانسه من بود، اسمش رمضان بود.»
یکی از بحرانی ترین دوره های کاری فریدون، هنگام شیوع شپشک زیتون در رودبار بود. آفتی که به سرعت در حال نابود کردن تمام باغات زیتون منطقه بود. فریدون با نگرانی وضعیت را رصد میکرد و می دانست اگر چاره ای فوری نیندیشد، کل صنعت زیتون رودبار نابود خواهد شد.
«با وزارتخانه مکاتبات فراوانی انجام دادم. اصرار کردم که برای مبارزه با این آفت باید سموم ویژه به میزان کافی در اختیارمان قرار دهند. بالاخره پس از پیگیری های بسیار، سموم لازم فرستاده شد.»
اما دریافت سم کافی نبود. فریدون نیروهای سپاه ترویج را سازماندهی کرد و از آنها خواست برای سم پاشی به کمک بیایند. «از بالاترین نقطه تا دورترین منطقه را سمپاشی کردیم. اگر آن بلا را از بین نمی بردیم، امروز زیتونی در رودبار وجود نداشت و اقتصاد کل منطقه نابود میشد.»
چند سال قبل از بازنشستگی فریدون، در نمایشگاهی در گیلان، ایده نوآورانه ای را معرفی کرد که توجه همگان را جلب کرد: زیتون بدون هسته که داخل آن را با مغز پسته، بادام یا فلفل پر کرده بود. این محصول برای اولین بار در ایران تولید شده بود.
در مراسم افتتاحیه نمایشگاه، طاهایی استاندار وقت گیلان از غرفه فریدون بازدید کرد. وقتی این زیتونهای خاص را دید، با تعجب پرسید: «این را شما درست کردید؟»
فریدون با غرور پاسخ داد: «بله، اما امکان تولید انبوه ندارم.»
استاندار گفت: «اگر امکانات بدهم، میتوانی تولید انبوه انجام دهی؟»
بلافاصله صورتجلسه ای تنظیم شد تا پنج هکتار زمین برای راه اندازی خط تولید، کاشت درخت و تأسیسات در اختیار فریدون قرار گیرد. اگرچه جنگلبانی و برخی سازمانهای دیگر سنگ اندازی کردند، اما پیگیری های استاندار موفقیتآمیز بود و زمین به فریدون رسید.
«زمین را به صورت پلکانی برای کاشت زیتون درست کردم. با دبه و سطل برای آبیاری درختان آب بردم. ساختمانهای اداری، فنی، تولیدی و کارگاه را ساختم. چاه زدم. خیلی زحمت کشیدم، زندگی همین ساختن ها است.»
فریدون که پس از بازنشستگی هم چنان به عنوان مشاور فعالیت میکرد، با انتشار چندین کتاب، «زیتون از اول تا آخر» و «کنسرو زیتون»، دانش خود را مکتوب کرد. وقتی از او با عنوانی که برخی برایش به کار میبرند (پدر زیتون ایران) یاد میکنم، میگوید: «زیتون فرزند من است. من با زیتون بزرگ شدم.»
از او می پرسم آیا از مسیر زندگی اش راضی است،پاسخ میدهد: «بسیار راضیم. وقتی از رشت به سمت تهران میروم و به رودبار میرسم، ۴۰۰-۵۰۰ مغازه زیتون فروشی میبینم. این مرا راضی میکند.»
فریدون و پروین دو فرزند دارند که هر دو ساکن ایتالیا هستند: یلدا و علی.
میراث او نه فقط در کتابها و ایستگاه های تحقیقاتی، که در هر درخت زیتونی که امروز در ایران میبینیم، زنده است.
پی نوشت:
اگرچه لقب پدر زیتون ایران در بین برخی از فعالان این حوزه به فریدون میرمنصوری به دلیل پایه گذاری ایستگاه تحقیقات زیتون رودبار و تلاش های خستگی ناپذیرش نسبت داده میشود، اما توسعه صنعت زیتون در ایران مرهون تلاش بسیاری از پیشگامان و پژوهشگران نام آشنا و گمنام دیگر نیز هست.
علی احمدی سراوانی

