• ۱۴۰۴-۱۱-۲۷
  • ابراهیم فرقانی؛ قصه مردی از جنس رشت قدیم

    ابراهیم فرقانی؛ قصه مردی از جنس رشت قدیم

    #ابراهیم_فدایی_فرقان (فرقانی)، در مردادماه سال هزار و سیصد و بیست و نه، در کرف‌آباد رشت به دنیا آمد. پدرش، احمد، متولد سیصد و سه، در راسته‌ی چموشدوزان (که این روزها به #راسته‌ی_رنگفروشان شناخته می‌شود) مغازه‌ای داشت؛ ورق آهن، حلب شیروانی، میخ و لولا می‌فروخت. مردی بود آرام، متین و با تقوا. دلش برای مردم می‌تپید؛ برای روزگار سختشان. طاقت دیدن رنج دیگران را نداشت. اجناسش را به نازل‌ترین قیمت می‌فروخت و دست مستمندان را می گرفت. رشت آن روزگار، جمعیت زیادی نداشت؛ همه همدیگر را می‌شناختند و احمد به خاطر همان مروت و مردانگی، شهرهٔ عام و خاص شده بود.

    او از مریدان آیت‌الله ضیابری بود. روزی از روزها، آیت‌الله ضیابری، از بازار رشت می‌گذشت. مردم به احترامش، رادیوهای مغازه‌ها را خاموش کردند و به احترامش برخاستند. احمد نیز بر درگاه مغازه‌اش ایستاده بود. آیت‌الله که عادت داشت با مغازه‌داران، یکی‌یکی حال و احوال کند، نزد او آمد. دست بر شانهٔ احمد گذاشت و گفت: «احمدجان، روایتی از رسول خدا (ص) می‌خواهم برایت بگویم. رسول خدا می‌فرمود: از هر در و یا هر مسیری که وارد می‌شوی، از راه دیگر خارج شو. اما من تو را دوست دارم و دیدن مجدد تو، ناچارم از همین مسیری که آمده‌ام، بازگردم.» احمد سر به زیر انداخت و اشک در چشمانش حلقه زد. (آن روزها، حتی خانه‌ها و مساجد دو در داشتند؛ از یک سو وارد می‌شدند و از سوی دیگر خارج. امروز، دیگر از آن خانه‌ها و آن معماری اصیل گیلانی، خبری نیست.)

    احمد در سال شصت و سه چشم از جهان فروبست و همسرش نیز بیست سال پس از او رفت.

    اما ابراهیم، از چهار پنج سالگی، به مغازهٔ پدر پا گذاشته بود. در مدرسهٔ حجتی درس خواند و دورهٔ دبیرستان را در نوربخش، در اول خیابان صفاری، آغاز کرد. اما دلش به درس و مشق نمی‌داد. برادران و خواهرانش اهل مطالعه بودند، اما ابراهیم بازیگوش و پرانرژی بود. قدم بر مسیری نهاد که از مدرسه نوربخش دورش می‌کرد و به سوی بازار کهن شهر می‌کشاندش. کتاب و دفتر، برای او هیزمی بی‌حرارت بودند؛ جان پرشرارش هوای تیشه و میخ و ورق حلب داشت. مادر، آن زن مدیر و مدبر، با تمام توان ایستاد و مخالفت کرد، اما سیل خواست ابراهیم، سد منطق و مهر مادری شد. پس ترک تحصیل کرد و پا به دنیای مردان گذاشت، به دنیای پدر؛ احمد، آن مرد متین و با تقوای بازار. پس از سال چهل و شش،برای همیشه در مغازه ماند. در سال شصت و چهار ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد که امروز با وجود تحصیلات دانشگاهی، با هم در مغازه‌ای در کوچه مسجد کاسه‌فروشان، مبل‌فروشی می‌کنند.

    سال پنجاه و پنج، پدر مغازه را به او سپرد. سال شصت، پدر به بیماری سختی دچار شد و عازم سفر حج گردید. ابراهیم امیدی به بازگشتش نداشت. با خدا عهد بست: «خدایا، اگر پدرم سالم برگردد، من خادم زائران خانهٔ تو خواهم شد.» و چنین شد. احمد بازگشت و ابراهیم به عهد خود وفا کرد. در آن سرزمین مقدس، چنان بی‌منت و چشمداشت به یاری حاجیان پرداخت که گویی کارگری از کاروان است، نه تاجری از رشت. جانش از سرِ ایثار و دستش از روی مرام، گرمی بخشید.
    از سال شصت،بازار دگرگون شد. فروش حلب، دست تعاونی‌ها افتاد. پس ابراهیم، مغازه را به رنگ‌فروشی تبدیل کرد که تا امروز برقرار است. او نیز، مانند پدر، معتمد بازار شد و سه دورهٔ پیاپی، عضو اتحادیه فروشندگان رنگ و ابزار شد.

    اما زندگی ابراهیم، تنها در بازار نگذشت. از نوجوانی، دل به ورزش سپرد. در باشگاه سلامت‌بخش، با وزنه نفس‌گیر مبارزه کرد. با محمد و مجید #ذات‌پرور، از قهرمانان پرورش اندام گیلان، دوست بود و حتی با پدرشان، مرحوم #احمد_بزاز، ورزش کرد. در #باشگاه_توحید، که روبروی صدا و سیما قرار داشت، زیر دست مرحوم #صفر_قاسمی راه و رسم ورزش زورخانه‌ای را یاد گرفت و نزد مرشد بهاری، از نام‌آوران ورزش باستانی، #میل‌زنی آموخت و در آن ماهر شد.

    اما روزگار، همیشه بر وفق مراد نبود. سال شصت و یک، در #مسجد_کاسه‌فروشان، که برای نماز رفته بود، بلایی نازل شد. تروری کور، فضای مسجد را از هم درید. هدف، #آیت‌الله_احسان‌بخش، امام جمعهٔ رشت بود، دنیا بر سر ابراهیم آوار شد. ناگاه، آتشی از زمین برخاست و صدای مهیب انفجار، فضای مسجد را در هم کوبید. ابراهیم، گرمای سوزانی را در پاهایش احساس کرد. گویی تیغی برهنه استخوان‌هایش را می‌خراشید. بر زمین افتاد و خون، از پاهایش بر روی فرش‌های مسجد جاری شد. او، در میان چهارده مجروح، بر زمین افتاده بود و دنیا در چشمانش سیاه و سفید می‌چرخید. بوی باروت و خون، هوای تقدس را آلوده کرده بود. او را به تهران بردند، پروفسور نراقی و دکتر شیبانی، پاهایش را عمل کردند. ماه‌ها در بستر درد بود، تا توانست بایستد، اما آن جراحت، خنجری بود که تا همیشه در کمرش باقی ماند؛ دردی که با هر خم و راستی به جانش می‌نشست. تا آن که چاره را در ورزش یافت. به ورزشگاه عضدی پناه برد و بیست سال، با کمک ورزش همگانی، با درد جنگید تا کمرش آرام گرفت. اگرچه امروز، فقط پیاده‌روی می‌کند.

    او از روزگار سخت امروز می‌گوید: «من با داشتن مغازهٔ پدری و شصت سال تلاش، این زندگی را ساختم. جوان امروز، اگر پانصد سال کار کند، از راه حلال نمی‌تواند چنین کند.» و از حرمت‌های از دست‌رفته می‌نالد: «جوان که بودیم، حرمت پیران را نگه می‌داشتیم. امروز اما، با چهره‌هایی روبرو می‌شوی که ماسکی بر آن زده‌اند؛ ظاهری فریبنده و باطنی تاریک. نشان می‌دهند آنچه نیستند و نیستند آنچه نشان می‌دهند.»

    از برادران و خواهرانش می‌گوید. دو خواهر از دست رفته و برادرانی که هیچ‌گاه نگفتند چرا پدر مغازه را به او داد. از برادر بزرگش، که هشتاد سال دارد و بازنشسته است، به نیکی یاد می‌کند. از غذاها، قیمه را بیشتر دوست دارد و عاشق موسیقی سنتی است. اگر بتواند چیزی از گذشته را پاک کند، می‌گوید: «زود عصبانی می‌شوم. حتما این اخلاق بدم را پاک می‌کردم.» هرچند در میان این گفت‌وگو، مشتریان به مغازه می‌آیند و او، با همه شوخی می‌کند و با مهربانی پاسخشان می‌دهد؛ گویی که هیچگاه عصبانی نمی‌شود.

    و اینک ابراهیم فرقانی، پس از آن همه فراز و نشیب، از پشت پیشخوان رنگ‌فروشی خود به جهان می‌نگرد. جهانی که به باور او، بر مردمانش سخت می‌گذرد.
    علی احمدی سراوانی

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی