اسماعیل، پسر محمدصادق، در شهر رشت متولد شد، در سال هزار و سیصد و دوازده هجری خورشیدی، در میان بخارهای نمناک و عطر ابریشم کارگاه نختابی پدر، که خود به ارث رسیده بود از روحالله، تاجر نخ و ابریشم. هشت فرزند در آن خانه رشد کردند و اسماعیل، از کودکی، نفسکشیدن در هوای بازار را آموخت؛ هوایی آمیخته به صدای چکش مسگران و بوی خیس حصیر و نغمه ظریف نخهای تابیده. از سال سی، قامت خود را راست کرد و مستقل شد. سال سی و هفت، مغازهای گشود در راسته چموشسازان که کمی بعد شد راسته گالوش فروشان و بعدها راسته رنگ فروشان.
آن زمان بازار رشت از راسته های مختلف تشکیل شده بود، راسته علاقهبندان (آینه و چراغفروشان امروز)، راسته حصیرفروشان و بعد خراطان (بلورفروشان این روزگار)، راسته مسگران، بانگ الکسازان بود و محله خواهر امام، آکنده از صدای سوزن اورسیدوزان. مغازهاش اول گالوشسازی بود، بعد شد نخودپزی. اما روح ناآرام اسماعیل، در یک جا قرار نمیگرفت.
از کودکی، پا به عرصهٔ کار گذاشت. رفت و در یک خیاطی، شاگردی گرفت. هر شب، با تاریکی هوا، اوستا دو تومان در کف دستش میفشرد و میگفت: «برو پنج گیرماکا (واحد وزن روسی باندازه ۴۰۰ گرم) برنج بخر و به خانه ببر.» اسماعیل میبرد. و زن اوستا، با دیدن آن کیسهی برنج، هم بر شوهرش لعنت میفرستاد و هم بر این پسرک حامل برنج. هفتهها گذشت و اوستا حقوقش را نداد. آن زمان، رسم بود که شلوارهای کهنه را برای پشتورو کردن به خیاطی میآوردند. یک روز، اسماعیل، از فرط خشم و بیپولی، تیغ به دست گرفت و به جان آن شلوارهای بیگناه افتاد و پارهپارهشان کرد. خواست تا آینه بزرگ خیاطی را نیز با سنگی خرد کند، اما برادرش که در آنجا کار میکرد، مانع شد. پس سنگ را برداشت و در پسِ کوچه ای اطراف حمام حاج آقابزرگ، پشت دیواری، به انتظار اوستا نشست تا کینه حقوقهای نگرفته را با آن سنگ بستاند. ولی برادر باز پیاش آمد و او را رماند از آن قصد.
مدتی نیز در همان دوران کودکی در یک سلمانی، شاگردی کرد. روزی را به یاد میآورد که اوستای سلمانی، مردی متدین، مشغول اصلاح موی زنی روس بود. اسماعیل که بیرون ایستاده بود، ناگهان همسر اوستا را دید که از راه میرسد. فهمید دردسر در راه است. خود را به آب و آتش زد؛ سد راه زن شد و از این و آن سخن گفت، از هوا و زمین، تا زنِ اوستا را وادار به بازگشت کند. بعدها زن به شوهرش گفت: «این پسرک، زندگی ما را نجات داد.» و پس از آن واقعه، اوستای سلمانی، قیچی و تیغ را کنار گذاشت و رفت به کار دوچرخهفروشی و سپس در قنادی آذربانی، به فروش لوازم قنادی پرداخت.اما اسماعیل، خود نیز طعم شکست در قنادی را چشید. در سال سی و سه، روبروی مسجد ملاعلیمحمد، قنادی زد. برای شب عید، انبوهی شیرینی پخت، اما برف سنگین آن سال، مردم را در خانهها زندانی کرد و همه شیرینیها، بر سینیها ماند و روح اسماعیل را تلخ کرد.
داستان سربازی در خاندانشان خود داستانی عجیب بود. پدربزرگ، برای فرار از سربازی، وقتی شناسنامه گرفت، پسوند «سیاهاسطلخی» را به نامش چسبانده بود تا مأموران نظاموظیفه، در آنجا نتوانند پیدایش کنند. اسماعیل نیز از این قاعده مستثنی نبود. یک بار در انزلی، کنار دریا، یک دژبان دستش را گرفت تا به پادگان ببرد. اسماعیل، خود را به آب زد و شناکنان گریخت و دژبان مبهوت بر ساحل ماند.
زندگی او اما، همیشه با کار گره خورده بود. در هفده سالگی، با شیلات انزلی قرارداد بست و شانزده کارگر را با خود برد تا برایشان نخ تولید کند و تور ببافد. یک سال تمام در آنجا ماند. راسته بازار، همیشه در نظرش بود. مغازهای دیگر خرید در سال پنجاه و دو، روبروی مغازه نخستش، که امروز پسر بزرگش، منوچهر، در آن رنگفروشی میکند. از فرشفروشی به چراغفروشی رفت، از لوازم خانگی به خرازی. کارگاه نخبافی و فیتیلهبافیاش را از نقرهدشت به پیربازار برد و مدرنش کرد، هرچند امروز آن دستگاههای فیتیله بافی خاموش و در گوشهای، غبار گرفتهاند، چون فیتیله چراغ، دیگر خریداری ندارد.حتی یک بار، در حال ساخت خانهاش در زیرکوچه نجار دیر کرد، برای آوردن نجار از باقرآباد، با دوچرخه تند میرفت که دوچرخه به لبه پیادهرو گیر کرد و با تیر برق تصادف کرد. دکانداران فریاد زدند: «حاجی نخساز غش کرده!» خونین و مالین به درمانگاه رفت و پس از آن، دوچرخه را بخشید و دیگر هرگز سوارش نشد.
اکنون که سالیان زیاد گذشته، از کشوی میز کهنش، دستهای سفته بیرون میکشد، سفتههای بدهکارانی که زمانی از او یخچال و تلویزیون و رادیو خریدهاند و هرگز طلبش را نکرده، و میگوید: «پیگیر هم نشدم.»او که هیچگاه به مدرسهای نرفت، یک بار به خاطر دیرکرد برادرش در مدرسه امید در خیابان بیستون، به آنجا رفت و قشرقی به پا کرد و برادرش را از آنجا بیرون کشید.
زندگی، در تاروپود وجود اسماعیل نخساز تنیده شده بود، همچون نخهایی که از کارگاه پدری به ارث برده بود. او که عاشق موسیقی بود، نغمههایش را نه در سالنهای بزرگ، که در همهمهی بازار و در میان صدای چکش مسگران و بوی رنگ و طناب مغازهاش مییافت. گاه در خلوت مغازه، که خریداری نبود، آوازی زیرلب زمزمه میکرد، نوایی که از اعماق گذشته برمیخاست و با صدای موتور هواپیماهای روسی در هم میآمیخت.بله، آن هواپیماها را به خوبی به یاد میآورد؛ سال هزار و سیصد و بیست، هنگامی که تنها هشت بهار از عمرش میگذشت. پرواز پرندههای آهنین شوروی را بر فراز آسمان نمناک رشت، و سربازان روسی را با تفنگهای براقشان در خیابانهای شهر، آنچنان واضح به خاطر داشت که گویی دیروز بود. صدای موتورهای غرّان، ترسی قدیمی را در دل مردم میانداخت، و اسماعیل کودک، از لای در نیمهباز کارگاه نختابی پدر، به آن صحنه خیره میماند.اما امروز، آن کودک هراسان، به پیرمردی تبدیل شده که راستهی رنگفروشان، شاهد قامت خمیده اما استوارش است. و تنها نیست. ثمرهی آن ازدواج در سال سی و سه، چهار پسر و دو دختر بودند. پسرانش مانند شاخههای درختی که از ریشهای قوی روییدهاند، اکنون در کنار او و در سایهسار همان مغازهها، زندگی و تجارت را ادامه میدهند. منوچهر، پسر بزرگ، که رنگفروشیاش درست روبروی پدر است، و دیگر پسران؛ مجید، سعید و حمید، که هر یک در کنار او، در بنگاهِ نخ و طنابفروشی، دوشادوش پدر کار میکنند. گویی حلقهی زندگی به شکلی نمادین بسته شده است: از نخ آغاز کردند و به نخ بازگشتند.آنها نه فقط پسرانش، که شاگردان و وارثان راستین او هستند. رمق و قوتی که اسماعیل یکتنه برای ساخت این امپراتوری کوچک خانوادگی به کار برد، اکنون در وجودِ جمعی آنان جریان دارد. وقتی با هم پشت پیشخوان میایستند، گویی تابلوی زندهای از تداوم و پیوند نسلها هستند؛ پدری که از راستههای کهن میآید و پسرانی که تجارت او را با دنیای امروز پیوند میزنند.و اسماعیل، با آن همه خاطره از سلمانی و خیاطی و قنادی و فرار از سربازی، با آن همه شکست و پیروزی، اکنون با لبخندی که از لبههای چشمهایش آغاز میشود و به گوشهی لبهایش میرسد، به آنان مینگرد. موسیقی زندگی او، اکنون در هماهنگی حضور آنان در کنار هم طنینانداز است.و حالا، پس از این همه فراز و نشیب، اگر به او بگویی پاککنی هست تا بخشی از زندگیات را پاک کنی، با همان لبخند شیرین که هنگام خوردن فسنجان و شنیدن موسیقی نیز میآید، خواهد گفت: «هیچ لحظهای را پاک نمیکنم. هرگاه به صفر رسیدم، باز ایستادم و از نو آغاز کردم. پس همهاش ارزشمند است. همهاش از جنس تلاش بوده و من از تلاش کردن، خوشحالم.»و چنین است زندگی اسماعیل نخساز، مردی که راستههای بازار رشت، شاهد تکاپوی همیشهاش بودند.

