• ۱۴۰۴-۰۹-۱۴
  • از کارخانه پپسی تا قایق ماهیگیری؛ روایتی از زمین سخت زندگی

    از کارخانه پپسی تا قایق ماهیگیری؛ روایتی از زمین سخت زندگی

    کودکی‌اش در رشت آغاز شد؛ فروردینِ ۱۳۳۴، علی پا به جهان گذاشت. پدر، اسماعیل، راننده‌ی شرکت پپسی بود و زمین سفت زندگی، از همان نخستین روزها، علی را به کار خواند. تابستان‌ها، پس از پایان دوران ابتدایی، سایه‌به‌سایه‌ی پدر، راهی کارخانه می‌شد. وظیفه‌اش سنگین بود برای قامتِ ناتوانش: کنترل درب شیشه‌های نوشابه که بر ریل‌های آهنین می‌لغزیدند. گاه نیز نوشابه‌ها را در جعبه‌های چوبی می‌چید. دست‌های کوچکش در خدمت ماشین بزرگ. 

    و روزی آمد؛ روزی که شیشه‌ای تیز، گوشت نازک کف دستش را چاک داد. خون جوشید و جاری شد، سرخ تند بر روی شیشه‌های سرد و نوارِ آهنی. اما علی ایستاد. کار را رها نکرد. درد را به دندان گرفت و خون را با خاک کف کارخانه درهم آمیخت، تا سرکارگر چشمش افتاد به جویبارِ قرمز که ریل را رنگ می‌زد. فریاد کشید و ماشین را خاموش کرد. بهداری… پانسمان… و بازگشت به خانه با دست باندپیچی‌شده و جیبِ خالی. پانزده ریال روزانه. این سکه‌های اندک، سنگین‌ترین دستمزد کودکی فراموش‌شده بود. تا کلاس نهم، هر تابستان باز می‌گشت به همان جا، زیر سقف بلند کارخانه، در کنارِ غرش ماشین‌ها و بوی شیرین نوشابه پپسی. 
    هنرستان، رشته‌ی فلزکاری؛ آهن را شکل می‌داد. کلاس دهم که رسید، کار تازه‌ای یافت: منشی‌گری در بخشِ نوسازی روستایی اداره‌ی برق. روزها دفتر و دستک و قلم، شب‌ها مدرسه. بیست‌ونُه ماه. حقوق ماهانه: پانصد و ده تومان. اندک‌اندک، سکه به سکه، پول فولکس واگن دست دوم را فراهم کرد. ماشین، نخستین نشان پیروزی بر زمین سخت زندگی بود. 
    زمان سربازی فرا رسید. آموزشی را در آزادشهر گذراند، در پادگان‌های سرد دوردست. جوانی سرکش، مرخصیِ بی‌اجازه گرفت و تاوانش تبعید شد به تایباد؛ سرزمین خاک و باد و تنهایی. سیزده ماه و بیست روز از خدمتش گذشته بود که اعلام معافی آمد. سربازان حیرت‌زده. او راه افتاد به سوی مشهد، شهری غریب. سوارِ اتوبوس شد به قصدِ رشت. چهار ماه بود که زادگاهش را ندیده بود. در راه بود که شنید: انقلاب شده است. ایران، تکان عظیمی خورده بود و علی، چون برگ سرگردانی در باد، بی‌خبر از توفان. 
    بازگشت. بازگشت به اداره‌ی برق. دری بسته. او را نپذیرفتند. ۴۵۰۰ تومان پایان خدمت را گرفت. هزار تومان بر آن افزود و پیکان استیشن طوسی‌رنگ خرید. سال ۱۳۵۸. کارِ خرید و فروشِ ماشین را پیشه کرد. زمین می‌لغزید، اما علی ایستاده بود. شهریورِ شصت، ازدواج کرد. سه فرزند: دو پسر، یک دختر. زندگی، شاخه‌های تازه می‌داد. 
    بی‌ام‌وِیی خرید و بارِ برنج گیلان را به دوش کشید. از رشت تا تهران. برنج هاشمی را هشت تومان می‌خرید، شانزده تومان می‌فروخت. هفته‌ای پنج بار. جاده‌های پرپیچ‌وخم، باران‌های شمال، و زحمت رانندگی. تا اوایل شصت‌ویک. آن‌گاه نوبت ماهی‌ها رسید؛ ماهی‌های رنگارنگ آکواریومی. تکثیر می‌کرد، جعبه به جعبه می‌بست و راهی تهران می‌ساخت. سودش از برنج‌فروشی بیشتر بود. سرمایه‌ای انباشت. 
    اما دل در گرو ساختن داشت. به نزدِ برادرش رفت که شرکتِ ساختمانی‌ داشت. سرپرستِ کارگاه شد. نخستین کارش: ساختمان ترمینال مسافری گمرکِ انزلی، زیر پل غازیان. آجر بر آجر، میلگرد بر میلگرد. عرق و آهن و سیمان. آرام‌آرام شریکِ برادر شد. بیش از صد و پنجاه ساختمان برپا کردند؛ خانه، مدرسه… از جمله مدرسه‌ی شانزده کلاسه در لاهیجان، روبه‌روی فروشگاهِ نادری. سال ۶۹، آخرین کارش را تمام کرد: ساختمانی شش واحدی در خیابان ۱۰۷ گلسار. پولی خوب ماند. 
    بخشی از پول را داد و مغازه‌ای خرید. سال هفتاد، شرکتِ داربست‌کارِ گیلان را بنیاد نهاد. ان زمان داربست‌داران شهر،  سرکرده‌ای داشتند به نامِ عابدینی. به او گفتند: «رشت به داربست جدید نیاز ندارد. مجوز نمی‌دهیم.» چهار سال در انتظار ماند. چهار سال سکوت. در این میان، به کارهای ساختمانی، کنیتکس‌کاری و عایق‌کاری پرداخت. تا روزی که پسرانش در مدرسه‌ی کوشیار – از آنِ همان عابدینی – درس می‌خواندند. عابدینی پرسید: «پدرتان چه کاره‌است؟» گفتند: «داربست داره.» گفت: «بگویید بیاید.» علی رفت. عابدینی خندید: «پس الان همکاریم!» و سرانجام، مجوز داربست تختی در سال ۷۷ صادر شد. 
    کار بالا گرفت. از شمال تا اردبیل، از شرق تا رامسر، از جنوب تا لوشان، نامِ داربست‌ تختی پیچید. انباری در جاده خرید، در خیابان جوان رشت. زمین می‌لرزید زیر پای داربست‌های بلندش.
    اما در دلش، عشق دیگری موج می‌زد: ماهیگیری. سال ۶۱، قایقی کوچک خریده بود. آب‌های آرام تالاب، قلاب‌های فرو رفته در آب و انتظارِ ماهی… این‌ها بود که روح خسته‌اش را نوازش می‌داد. می‌گفت: یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات زندگیش، کنار گذاشتن کارِ ساختمانی بود، و تنها دلیلش را عشق بی‌قید به ماهیگیری می‌دانست. 
    و سخت‌ترین روز؟ روزی در سال ۹۷، که برادر کوچکش را به بیماری باخت. برادری که همراهش ساختمان‌های بسیاری برپا کرده بود. آن روز، رود سفیدرود نیز اشک ریخت و قلاب‌های علی در آب‌های تیره، بی‌صید ماند. 
    زندگی، همچون رود، گاه خروشان و گاه آرام می‌گذرد. علی مولایی، بر سکوی داربست‌های بلند و قایق کوچک ماهیگیری‌اش ایستاده و به گذر روزگار خیره مانده است.
    او که روزی شیشه‌های پپسی را در کارخانه ردیف می‌کرد، ریاست اتحادیه مصالح ساختمانی رشت را بر عهده دارد او نمادی از پشتکار و عبور از دشواری‌هاست.

    علی احمدی سراوانی

    1.  تاریخِ عروسی‌تون کی بوده؟
        *سال ۱۳۶۰
    2. چند فرزند دارید؟
        *دو پسر، یه دختر، و یه نوه‌ی قشنگ که تو کانادا با پسر و عروسم زندگی می‌کنه.
    3.  بهترین حس دنیا براتون چیه؟ 
        * هم‌نشینی با رفقای صمیمی! یه چایی داغ، یه گپِ صمیمی.
    4.  بهترین و بدترین چیز دنیا براتون چیه؟ 
        *بهترین: چادر زدن تو دل طبیعت با خانواده و رفقا. 
      بدترین: آلودگی به اعتیاد.
    5.  اگه بشه با ماشین زمان برین عقب، تو جوونی بازم همون مسیرِ رانندگیِ بردن برنج به تهران رو می‌رفتین یا فرمان رو  می‌چرخوندین؟ 
        * اشتباهِ بزرگِ من این بود که از کارِ ساخت‌وساز زدم بیرون! اگه نمیزدم، شاید سرمایه‌م این روزا خیلی کلفت‌تر بود!
    6. در جنگِ ساحلِ دریا و کوهِ سربه‌فلک‌کشیده، شما طرف کدوم‌شونید؟ 
        *کوهستان! اون بالاها هواش یه چیز دیگس. ساحل هم خوبه ولی کوه دل‌م رو می‌بَره.
    7.  اگه بخواین مارو تو یه کتاب‌خونه مهمون کنین، چه کتابی رو پیشنهاد می‌دین؟ 
        *”شاه‌کُشی” اثر محمدنقی سرمدی. کتابِ سنگینیه، ولی آدم رو به فکر می‌ندازه.
    8.   حالا اگه بخواین تو سینما مهمون‌مون کنین، چی کار می‌کنین؟ 
        *راستش فیلم خیلی کم می‌بینم.
    9.  خاطره‌انگیزترین سفرِ عمرتون کدوم بود؟ 
        * سفرِ خانوادگی با اتوبوس به ترکیه! شاید سفر اتوبوسی سخت بود، ولی باهم بودن حرف نداشت!
    10. هیجان‌انگیزترین کاری که کردین (غیر از پرورش ماهی‌های قشنگ!) چیه؟ 
        *نصب داربست روی یه “لجن‌کُش” تو بندرانزلی! اون بالا، هم باد می‌اومد، هم کشتی تکون می‌خورد… خودتون حساب کنین!
    11. صدايی که گوشتون رو نوازش میده، مال کدوم خواننده‌ست؟ 
        * محمدرضا شجریان.
    12. وقتِ خوشحالی چه کار می‌کنین؟ 
        *خیلی دست و دلباز می‌شم! پول خرج می‌کنم، مهمونی می‌گیرم…
    13. وقتِ عصبانیت چی؟ 
        * از جمع فاصله می‌گیرم. میرم یه گوشه‌ی آروم
    14. شهرتِ بدون پول یا ثروتِ بدون اسم و رسم؟ 
        * شهرت!  پول واسه زندگیه، زندگی واسه پول نیست! آبرو و احترام مهم‌تره.
    15.  تو بچگی، بازیتون چی بود؟ (غیر از فروختن بلال!) 
        * فوتبال، فوتبال، فوتبال! تو تیم رستاخیز رشت بازی می‌کردم. بعدشم کشتی‌گیر بودم، چند سالم قهرمان آموزشگاه‌های گیلان شدم!
    16. اگه قراره چند روز تو یه جزیره یا کوه‌ گیر بیفتین، چه کسی رو به عنوانِ “هم‌بندِ انتخابی” می‌برین؟ 
        *حتماً یه ماهیگیرِ حرفه‌ای! هم ماهی می‌گیریم، هم خاطره تعریف می‌کنیم!
    17. تو همون حبس خیالی، اگه فقط اجازهٔ بردن یه وسیله رو داشته باشین، چی می‌برین؟ 
        * گوشی موبایل! حداقل بتونم با بچه‌ها و رفقا در تماس باشم… و یه نگاه به یوتیوب بزنم!
    18.  اگه یه قلمِ جادویی داشتین، چی به دنیا اضافه می‌کردین؟ 
        *وفاداری! کاش آدم‌ها به قول و قرارشون وفا کنن.
    19. حالا اگه همون قلم، یه پاک‌کنِ معجزه‌گر هم داشت، چی رو از دنیا پاک می‌کردین؟ 
       * جفا و خیانت! این دوتا واقعاً دنیا رو خراب کردن.
    20.  اگه یه روز جای خودتون رو با یه نفر عوض کنین، دلتون می‌خواد اون نفر کیه؟ 
        *هیچ‌کس! من همون علی مولایی بودن رو دوست دارم.
    21.  رنگی که چشم‌تون رو روشن می‌کنه؟ 
        *آبی! رنگِ دریا، رنگِ آسمون… آرامش‌بخشه.
    22. غذایی که بوش دلتون رو لرزوند؟ 
        * میرزاقاسمی و باقالی قاتق!
    23. اگه همین الان فقط یه آرزو برآورده شه، چی آرزو می‌کنین؟ 
        * کاش برادر کوچیکم زنده و در کنارم بود.
    24. اگه از زندگی‌تون یه فیلم بسازن، اسمش چی می‌ذارین؟ 
        * زندگی من
    25.  تو فیلمِ “زندگی من”، کدوم هنرپیشه نقشِ شما رو بازی کنه؟ 
        * خودم! کس دیگه‌ای نمی‌تونه این نقش رو باهمین واقعی‌بودن بازی کنه!
    26. *عجیب‌ترین تنبیه دوران بچگی‌تون چی بود؟ 
        *چون پسر بزرگ خانواده بودم، هر  کاری برادرای کوچیکم می کردن،، تنبیهِ‌اش برای من بود! ظلمِ خالص بود! 😄
    27.  اگه چراغ جادو داشتین، کدوم شخصیت تاریخی رو اول ملاقات می‌کردین؟ 
        * اسطوره‌های تاریخی ایران. کوروش، فردوسی…
    28.  اگه یه مهارتِ جدید بخواین یهویی یاد بگیرین، اون چی هست؟ 
        * هر کار فنیِ نو! من عاشق یاد گرفتنِ کارهای فنی‌ام.
    29.  داربستِ همکاریتون با اتاق اصناف محکمه؟
        *بله، خیلی،  اما دریغ! زمانی که من وارد اتحادیه شدم،  آقای شکریه از اتاق اصناف رفته بود. ولی من دل در گرو روزی دارم که دستانش را در اتاق اصناف بفشارم.
    30. اگه بشه هر جای دنیا زندگی کنین، کجا رو انتخاب می‌کنین؟ 
        *غیرِ رشت هیچ جا!
    31. اگه اینترنتِ کل دنیا یه روز قطع شه، شما چیکار می‌کنین؟ 
        *من خیلی اهل اینترنت نیستم! هرچند عاشق یوتیوبم… خب اون روز میریم ماهیگیری یا طبیعت! مشکلی نیس.
    32. اگه فقط یه روز شهردارِ رشت بشین، اولویت‌تون چیه؟ 
        * درست کردنِ یه جای گرم و نون‌خور برای بی‌خانمان‌ها. آدم تو سرما نباید بی‌پناه بمونه.
    33. * اگه بخواین یه عادتِ خودتون رو ترک کنین، کدومشه؟ 
        * زود با آدمایی که خطا می‌کنن قطع رابطه می‌کنم. می‌دونم آدم باید گذشت داشته باشه، ولی خب… سخت‌تر از داربست‌زدنِ لجن‌کشه برام!
    34. شیرین‌ترین خاطرهٔ بچگی‌تون؟ 
        *همون بلال فروختن‌ها! پولی که خودم درمیاوردم، یه حسِ فوق‌العاده بود.
    35.  بهترین هدیه‌ای که گرفتین یا دادین؟ 
        * تولدِ دخترم! چون خواهر نداشتم، اون مثل یه هدیهٔ الهی بود برام.
    36.  کدوم‌شون عصبانیتون می‌کنه: آدم‌هایی که با دهان پر حرف می‌زنن، یا اون‌هایی که موقع حرف زدن دستهاشونو تکان میدن؟ 
        * هیچکدوم! من فقط از دروغگوها بدم میاد.!
    37.  مولانا میگه: «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش». این حرف براتون چه معنی‌ای داره؟ 
        * یعنی آدم وقتی از اصلش (خانواده، زادگاه، ارزش‌ها) دور بیفته، دیر یا زود دلتنگ میشه و برمی‌گرده. چون نقاب‌ها می‌ره و اصلِ آدم معلوم میشه.

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی