• ۱۴۰۴-۱۱-۲۷
  • حماسه‌ی خاموش خاندان فازهی در دل بازار رشت

    حماسه‌ی خاموش خاندان فازهی در دل بازار رشت

    #حسین_فازهی، در مه غلیظ سال هزار و سیصد و یازده، در دل شهر رشت زاده شد. بوی نم باران و خاک خیس، نخستین نفس‌هایش را در آغوش گرفت. سه بهار بیش ندیده بود که سایه پدر، چون برگ پاییزی، از کنارش پرید و خاموش شد. آنگاه، دایی‌اش سید مرتضی میرنیازی، چون درختی تناور، سایه‌بان خانواده خواهر گردید. مردی از تبار قصابان نامدار رشت؛ مردان زمخت‌دست و نرم‌دل، از تبار هدایتی، میرنیازی، نصراللهی، عبدی، قلی‌پور، ایزدپناه و همتی. حجره‌اش، در طلوع راسته ماهی‌فروشان بازار بزرگ رشت، نفس می‌کشید، گرم از حضور مردمان و سرد از دم آهنی کاردها. حسین کوچک، از همان کودکی، پایش به آن حجره باز شد. نفسش با بوی تند خون و پیه تازه و رطوبت سنگ خیس قصابی درآمیخت. نگاهش به دستان پینه‌بسته‌ی دایی می‌دوخت، که چگونه استخوان را از گوشت جدا می‌ساخت، چگونه پی را می‌درید. زندگی‌اش، از لابه‌لای تیغه‌های بران و قطره‌های سرخ آغاز گشت.هیجده ساله شد. قامتش کشیده شد. ازدواج کرد. زندگی، شاخه‌ای تازه زد: پنج پسر، دو دختر، و بعدها هجده نوه. در محله چله خانه، خانه‌ای خرید، پناهگاهی برای آن انبوه زندگی. اما حسین، این را فقط پناهگاهی برای همسر و فرزندانش ندید. مادر سالخورده و دو خواهرش را نیز از آن خویش خواند. سنگینی بار زندگی بر دوشش دوچندان شد؛ خواهران را به خانه‌ی بخت نشاند، فرزندانشان را چون فرزندان خود بزرگ کرد، و حتی چراغ تحصیل را در دستانشان روشن نگاه داشت. گویی مردانگی‌اش، تنها در بازوی پینه‌بسته‌اش نبود، در آن دل گشاده‌ای بود که برای همه‌ی زخم‌خوردگان زندگی جا داشت…
    در بیست و دو سالگی، در #راسته_آشیخ_جواد بازار بزرگ، حجره‌ای کوچک را به زور بازوی خویش صاحب شد. اینجا، سرچشمه زنجیر رنجش بود. سحرگاهان، پیش از آنکه خروس‌های محله بانگ برآورند، حسین راه می‌افتاد. پیاده، یا بر ارابه‌ای لرزان، به #پیربازار، به #نخاله، به #جمعه_بازار، به روستاهای پراکنده در دامان سبز گیلان. چشمش، ورزیده در فنون دایی، مال خوب را از ناخوب می‌شناخت. گاوی راست‌کمر، گوساله‌ای پروار. معامله که می‌بست، سفر رنج آغاز می‌شد. طنابی بر گردن مال.  پیاده، راه دراز و پرغبار تا کشتارگاه استخر را در پیش می‌گرفتند. نفس حیوان و نفس مرد، گرم و به هم‌آمیخته، در هوای نمناک. پای مال بر زمین می‌لغزید، نعره‌اش آسمان خاکستری را می‌درید. اما حسین، با چهره‌ای مصمم و دلی سنگین، طناب را می‌کشید. کشتارگاه، مکانی بود از آهن و سیمان و بوی مرگ. فریاد کوتاه حیوان، ضربه‌ی کاری قصاب، و فروافتادن جثه‌ای عظیم. سپس، بار دیگر ارابه. این بار شقه‌های سنگین گوشت گرم، لخت و خونین تا حجره‌ی کوچک راسته آشیخ جواد. آن زمان، یخچال، گنجی نایاب بود. حسین، شقه‌ها را به خانه می‌برد. گوشت‌ها را در چاه حیاط خانه چله‌خانه می‌آویخت تا خنکای نمناک زمین، فساد را از آن دور کند.
    نام حسین در بازار پیچید. کبابی‌های رشت، مشتری گوشت خوبش شدند. مغازه، دیگر گنجایش نداشت. سال چهل، مغازه‌ی بغلی را خرید. در آنجا، گوشت را برای دست کبابی‌ها، تکه‌تکه و آماده می‌کرد. فکرش به فروش گوشت گوسفند رفت.  اما فرمانداری،  شرط گذاشت: «یک سال، گوشت را به قیمت ما بفروش.» حسین پذیرفت. سال‌ها چرخید. از خرید مال تا فروش آخرین تکه به مشتری. دستش بر پشت مال، پایش در کشتارگاه، کاردش بر سنگ. پسران، یکی‌یکی قد کشیدند. نادر پسر بزرگش (متولد ۳۸)، در سال پنجاه، پا به مغازه گذاشت. ناصر (۱۳۴۲) و اکبر (۱۳۴۶)، پس از دیپلم به حرفه پدر پیوستند. این سه، در مغازه ماندند، گوشت را آماده می‌کردند. و حسین، همچنان در جاده‌ها بود. در بازارهای مال، در راه پرخاک کشتارگاه، با بار سنگین زندگی و گوشت گرم. سال شصت و چهار، نوبت اصغر رسید.  پسر چهارم (متولد چهل و هفت). حسین، او را با خود برد. راه شناخت مال خوب را به او آموخت: آن نگاه نافذ به دندان، به پشت، به رفتار. فنون چانه‌زنی در بازارهای پرغوغا را. سپس، سفر رنج همراهی مال تا کشتارگاه را. آنجا، در میدان مرگ و آهن، فنون ذبح درست، سلاخی ماهرانه، و بارکردن گوشت لخت بر ارابه را. درس‌هایی که نه در دفتری نوشته می‌شد، نه با سخنی گفته، که با نگاه و حرکت و زحمت مشترک بر تن و روح می‌نشست.حسین، مغازه ای دیگر خرید و به نام نادر کرد. نادر، مرغ فروشی راه انداخت. مغازه های دیگر را نیز میان پسران بخشید: ناصر، اکبر، اصغر و امیر. هر کسی بر سر سفر خویش. اما عمر حسین به سر آمد. در اسفند هشتاد و چهار، قلب خسته‌اش، از تپش ایستاد. همسرش، شش ماه پس از او، به دنبالش شتافت. نادر، سال‌ها در مرغ فروشی ماند، تا بازنشسته شد و مغازه را اجاره داد. ناصر، به کشور هلند مهاجرت کرد، مدتی قبل به ایران برگشت اما بر اثر بیماری، جان سپرد.
    اما اصغر، آن پسر جوان که از هفده سالگی، همه‌ی راز و رمز پدر را در جان و انگشتانش حس کرده بود، دریافت که روزگار دگرگون شده است. پنج سال، پیمانکار آلایش دامی در کشتارگاه صنعتی رشت شد. دنیایی از ماشین‌آلات و مقررات. همزمان، قصابی گوسفندی خود را رونق بخشید. و سپس، گام بلند برداشت. سال ۱۴۰۱، غرفه‌ی گوشت در شعبه حاجی‌آباد #هایپرمارکت_بزرگ_احمدی را در دست گرفت. دنیایی دیگر: نور فلورسنت، ویترین‌های شیشه‌ای سرد، بسته‌های گوشت گرم آماده، مواد آماده‌ی به‌طبخ رنگارنگ. کارگاهی کوچک در خیابان شهدا، زاینده‌ی همان مواد آماده. امروز، بیش از ده نفر زیر دست او کار می‌کنند.
    اصغر،  سال‌ها پیش، به پیشنهاد هم‌پیشه‌هایش در اتحادیه، نامزد شد عرصه‌ای که نام حسین فازهی چون پرچمی بر دوش او بود. هم‌صنفان سالخورده، با دیدن نامش، یاد آن قصابِ جوانمرد بازار افتادند که هرگز کیلو را سنگین نکرد. به راستی، این نام پدر بود که پیروزی را برای اصغر به ارمغان آورد. او خود باور داشت: «پدرم، حتی در زیر خاک، برایم آبرو خریده بود…» اصغر دو دوره نایب‌رییس بود، تا قانونی قدیمی، راه را بست.
    چشم اصغر، اما به افق‌های دورتر دوخته شده است. تهیه‌ی مال خوب، کشتار بهداشتی، ارائه‌ی گوشت باکیفیت، رضایت مردم را خریده و پیش پای او راه گشوده است. آینده‌ای نزدیک را نشانه رفته: بزرگ‌ترین هایپر مواد پروتئینی رشت. بنایی که یادگار او و پسرش، مصطفی (متولد هفتاد و هشت) خواهد بود. مصطفی، با فوق‌دیپلم کامپیوتر، امروز کنار پدر، همه‌ی آن فنون دیرین را می‌آموزد: شناخت مال، رنج راه، دقت کار. کیمیا، دختر هجده‌ساله‌اش، در کتاب و دفتر غوطه‌ور است.
    از آن حجره‌ی کوچک حسین فازهی در بازار بزرگ رشت، تا غرفه‌ی گسترده‌ی اصغر در #هایپر_احمدی، بیش از هفتاد سال می‌گذرد. راهی پر از پیچ‌وخم، آکنده از عرق و خون و امید، همراه با خوبی‌ها و تلخی‌های بسیار. روزهای خوب، در پیش روی این مرد میانسال و پسر جوانش، همچون جلگه‌ی سبز گیلان در پس باران، گسترده است. راهی که از چاه حیات خانه‌ی چله‌خانه آغاز شد، به نور درخشان هایپرمارکت فردا می‌پیوندد. سفر رنج، به سفر آبادانی بدل گشته است.و این‌گونه، قلمرو گوشت رشت از دل حجره‌های نمور بازار قدیم، بر قله‌ی هایپرمارکت‌های امروز ایستاد؛ بی‌آن‌که بوی اصالت را از یاد ببرد. فازهی‌ها نه‌تنها قصابان ماهر، که حلقه‌های اتصال سنت و مدرنیته بودند.
    علی احمدی سراوانی

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی