سالهای ۶۴-۶۵ بود. تازه دیپلم گرفته و وارد دانشگاه شده بودم. پاتوق ثابت من #کتابفروشی_مژدهی توی بازار #مسجد_صفی بود. هر روز برای خرید روزنامه و مجلات مختلف میرفتم و با زندهیاد مژدهی گپ میزدم. گاهی نیز جلوی مغازه #شاهین_کالا توقف میکردم و مثل مجسمه پشت شیشهاش میایستادم. تو ویترینش یک تلویزیون بزرگ گذاشته بودند که صحنه های منتخب بازیهای لیگ اروپا را نشان میداد. صحنههای دیدنی و گلهای زیبا پشت سر هم نمایش داده میشد.
پشت پیشخوان مغازه، مردی موبری نشسته بود که همسایهها “آقا سعید” صدایش میکردند. همان #سعید_بهتاج که اینجا قصهاش را میخوانید.
چهل سال گذشت… تا اینکه در فروشگاهش در بلوار شهید انصاری روبروی هم نشستیم. همان نگاه مهربان و همان صمیمیت قدیم در چشمانش بود. از پدرش احمد گفتیم، از دوران تحصیل، از فراز و نشیبهای تجارتش. باورش سخت بود که چهار دهه گذشته؛ من همان دانشجویم و او همان مردی که پشت پیشخوان مغازهاش در مسجد صفی میدیدمش. گویی زمان برای رابطه ما ایستاده است.
احمد بهتاج متولد سال هزار و دویست و نود و هفت، در بازار مسجد صفی رشت، جوراببافی و رنگرزی داشت. درست کاری و راستگوییاش، به تدریج وی را معتمد بازار و بزرگ محل و پناه همصنفانش کرد. اعتمادی که در دل مردم ایجاد کرده بود، باعث شد که چندین دوره به ریاست اتحادیه جوراببافی و لباسشویی رشت برگزیده شود، او که چهار پسر و چهار دختر داشت، ارام آرام مغازه را تبدیل به فرش فروشی کرد.
در سال ۱۳۳۶، در محله پیرسرا، پسرش سعید (عباس) متولد شد. سعید که دوران دبستان را در مدرسه فولادلو گذراند و سپس به دبیرستان بازرگانی رفت، از همان سالهای نوجوانی، ساعات فراغتش در کنار پدر در مغازه می گذشت. احمد می خواست رازهای کسب و کار و امانتداری را به او بیاموزد؛ گنجی که میتوانست از سکهی طلا، درخشانتر باشد.
اما تقدیر، مسیر دیگری برایش گشود. سعید دیپلم گرفت، به سپاه دانش رفت و در کیشستان پیربازار به تدریس پرداخت. تا آنکه در سال پنجاه و شش، در آموزش و پرورش استخدام شد. اما دنیای مدرسه، نتوانست او را از بازار جدا نگه دارد. پس از مدتی بیرون آمد و در فرش فروشی پدر مستقر شد، گویی می خواست وارث آن میراث گرانبها شود.
و زمانی که در سال ۵۹، پدر از دنیا رفت، نه تنها سایهاش از سر خانواده کم شد، که بار سنگین فروشگاه و مسئولیت خانواده ناگهان بر دوش سعید افتاد. حال آنکه او حتی پسر ارشد خانواده هم نبود، اما گویی تقدیر، او را برای این نقش برگزیده بود. دیگر نه کسی بود که در قیمتگذاری فرشها راهنماییاش کند، نه کسی که در برابر پرسشهای مشتریان پشتیبانش باشد. یکشبه از جوانی بیدغدغه، به مردی تبدیل شد که باید نانآور خانه میبود و امور فروشگاه را سامان میداد. بار این مسئولیت سنگین بود؛ هم باید به فکر معیشت برادران و خواهرانش میبود و هم آبروی تجاری پدر را حفظ میکرد.
سایهی بلند اعتماد پدر که سالیان طولانی بر مغازه فرشفروشی و دل مشتریانش گسترده بود، برچیده شد. سعید، اینک تنها مانده بود با انبوهی قالیهای رنگین و نگاههای سنگین مردمی که به جوانی او با تردید مینگریستند. دل بازار بر این جوان جویای نام به رحم نیامد. خرید و فروش فرش، رشته پیوندی میخواست تا اعتماد را بر جان خریدار بنشاند؛ اما مردم، به این جوان اعتماد نمیکردند.
پس ناچار، قفسه فرشهای رنگین را یک یک بست و به گوشهای تاریک از انبار سپرد. پیکان وانتی خرید، کپسول های گاز را به پشت آن بار کرد و راه افتاد به سوی لوشان. باران گیلان که می بارید، چرخ های وانت بر جاده لغزان میلغزید و برف که میآمد، دنیا سفید و سرد و ساکت می شد، از لوشان که باز میگشت، کپسول های پر را به شهرهای شرق گیلان می برد و می فروخت؛ به لنگرود و دیگر جاها. اما این نیز پایدار نماند. تقدیر، مسیرش را عوض کرد. کم کم بار وانتش را تغییر داد: میز و تخت خواب چوبی از اسالم جای کپسول های گاز را گرفت.
در سال ۱۳۶۰، سعید بهتاج قدم در راهی نهاد که جسارت زیادی میطلبید: تأسیس اولین مغازه بزرگ و تخصصی لوازم خانگی در بازار مسجد صفی. اگرچه پیش از او یک مغازه کوچک لوازم خانگی در این راسته فعالیت میکرد، اما سعید با گسترش چشمگیر کسبوکار، نقش محوری در تحول آن راسته ایفا کرد. در آن زمان، این راسته اگرچه کاملاً خالی نبود و مغازههایی چون خشکشویی، کتابفروشی، شیشهبری، نانوایی، قنادی و چند مغازه کوچک دیگر در آن فعال بودند. اما به تدریج چهره آن راسته دگرگون شد و رفتهرفته به قطب اصلی لوازم خانگی رشت تبدیل گردید.
در سال ۱۳۶۸ ازدواج کرد و همسر فداکارش که در تمام مسیر پرپیچوخم زندگی، همواره پشتیبان بیچونوچرای او بود، در کنارش ایستاد. در روزهای سخت و شبهای ناملایمات، وقتی که بار مشکلات اقتصادی و فشار کاری بر دوش سعید سنگینی میکرد، وجود همسرش چون تکیهگاهی استوار بود که او را از فروپاشی نجات داد. حاصل این پیوند، یک پسر و دو دختر است که هر سه اکنون در تورنتوی کانادا زندگی میکنند.
و این تحول بود که باعث گردید او عضو هیأت مؤسس تعاونی فروشندگان لوازم خانگی استان گیلان شود و در شکلگیری و توسعه نهادهای صنفی مرتبط نقش مؤثری ایفا کند. و سپس به عنوان رئیس اتحادیه فروشندگان لوازم خانگی رشت نیز برگزیده شود.
در دوران ۱۴ ساله ریاستش بر اتحادیه، روزی به همراه یکی دو تن از اعضای هیئت مدیره، سینی بزرگی برداشت و بدون هیچ تکبر و ادعایی، به تک تک فروشندگان لوازم خانگی در بازار سر زد. با توضیح شرایط و لزوم داشتن مکانی ثابت برای اتحادیه، از آنان کمک خواست. آنچه که رخ داد، از جنس همان اعتماد قدیمی بازار بود؛ هر کس به اندازه وسعش کمک کرد. با همین پول جمعآوری شده از دل جامعه صنفی خودشان، بدون اتکا به هیچ نهاد دولتی، دفتر اتحادیه را خریداری کردند. مکانی که تا امروز، پس از سالها، همچنان پابرجاست.
هر چند سالهاست که دیگر رییس اتحادیه نیست، اما خاطرهی آن روزها و بار مسئولیتی که ناگهان بر دوشش افتاد، هنوز در چشمانش پیداست. روزی در دفتر شکریه، رئیس وقت اتاق اصناف رشت نشسته بود، تلفنش زنگ خورد. گفتند مأموران آمده اند انبارش را که پر از بخاری های نیک کالا و کالاهای دیگر بود -برای توزیع در سراسر استان- ببینند. رفتند. دیدند. گفتند: “این همه بخاری، حکم احتکار دارد.” دلشوره بر سعید افتاد. مدارک نمایندگی را نشان داد. نامه از بازرگانی آورد. اما مأموران پای می فشردند: “کالای خارجی هم هست؟ از گمرک نامه بیاور.” و این دور باطل، همچنان ادامه یافت تا او را به لبه پرتگاه خستگی و استیصال کشاند. با وثیقه ای سنگین آزاد شد، اما امید از دلش رخت بربست. آن شعله ذوق که می خواست شعبه سوم را با همکاری سامسونگ بسازد، برای همیشه خاموش شد. انبار را به سینا کاشی اجاره داد و دل شکسته، سر به کانادا رفت، نزد فرزندان.
اما آدمی نمی تواند به آسانی از ریشههایش جدا شود. به ایران بازگشت. با خود می گفت چهل نفر در بلوار انصاری (شعبه دوم) چشم به راهند. اما دیگر آن عشق اولیه نبود. ساختمان عظیم چهارطبقه ای که از سال نود و پنج در جاده رشت-انزلی آغاز به ساخت کرده بود، با سرمایه ای کلان، حالا برایش به نمادی از تردید بدل شده بود. ادامه دهد؟ یا اجاره؟ می گفت: “ذوق و شوقم را نابود کردند. اینجا کسی با سرمایه گذار همکاری نمی کند.”
دغدغه دیگرش، آینده بازاری بود که خود بنیان گذاشته بود: بازار مسجد صفی. اجارهها سر به فلک کشیده و جوانان جایی برای رشد ندارند. یاد روزهایی افتاد که به همراه شکریه، سودای انتقال بازار لوازم خانگی به جاده انزلی را در سر میپروراندند؛ تا سامانی بدهند و فضایی بزرگتر و بهتر بیافرینند. اما کسی با آنان همراه نشد. طرح، به بایگانی خاطرهها رفت.
از او پرسیدم: “اگر همه را اجاره دهی، به تورنتو می روی؟” گفت: “من اینجا ریشه دارم. آنجا حتی اگر در رفاه باشی، هیچ وقت ایران نمی شود.”
و باز پرسیدم: “اگر پاک کنی داشتی، کجای زندگی ات را پاک می کردی؟” چشمانش در عمق گذشته گشت و بی درنگ پاسخ داد: “مرگ پدر و مادرم را… من هر چه دارم از آنهاست. از دعای خیر مادرم. به خاک دست می زدم، طلا می شد.”
او که عاشق نوای موسیقی است و انگشتانش بر کلیدهای ارگ می رقصد، و باقلاقاتق با ماهی شور، طعم مورد علاقهاش است، تنها آرزویی که دارد: سعادت، آرامش و زندگی بی دغدغه برای جوان ایرانی است. و می گوید: “کمی به فکر این جوانان باشید. جوان ایرانی مستحق پیشرفت است.”
علی احمدی سراوانی

