• ۱۴۰۴-۰۹-۱۴
  • راه باز می‌شود، همیشه… روایتی از استقامت محمد عباسی

    راه باز می‌شود، همیشه… روایتی از استقامت محمد عباسی

    همان‌گونه که برف سنگین زمستان پنجاه بر شانه‌های رشت فرود آمد، زندگی محمد عباسی ملک آبادی (متولد ۱۳۲۳) نیز از همان کودکی در نجف‌آباد اصفهان، بار سنگین روزگار را بر دوش می‌کشید. پدر، ابوطالب، با دست‌های پینه‌بسته‌اش میان باغات بادام و انگور نجف‌آباد می‌چرخید، اما سایه فقر پس از جنگ جهانی، خانوار هشت‌نفره را می‌فشرد. یازده‌ساله بود که کارخانه ریسندگی و بافندگی نجف‌آباد، با هیاهوی ماشین‌ها، نخستین تجربه کارش شد؛ هجده ریال و بیمه، دستمزد رنج کودکی. مکانیکی نجف‌آباد در زمستان‌های سوزان کویر، استخوانش را می‌لرزاند و او را چون پرنده‌ای مهاجر به سوی گرمای آبادان می‌کشاند. آنجا، پشت چرخ خیاطی در سایه مسجد جامع آبادان، با نخ و سوزن و زمزمه موتور چرخ، روزگار می‌گذرانید. تابستان‌ها نجف‌آباد و بوی بنزین مکانیکی، زمستان‌ها آبادان و هیاهوی قیچی و پارچه.

    در همان دوران نوجوانی دوبار برای زیارت از آبادان به عراق رفت، بار دوم که پا به عراق نهاد، هوا پس از کودتای صدام، سنگین و مرزها بسته بود. راه بازگشت به ایران مسدود، ناچار با لنجی پر از امید و بیم، راهی آب‌های خلیج فارس شد تا به کویت رسید. اما خاک کویت برای او، امن نبود. پلیس چنگال‌انداخت. بازداشتگاه، سرد و بی‌روشنایی. چون سنش کم بود، صد دینار در مشتش گذاشتند و گفتند: «برگرد ایران پسر! هجده ساله که شدی بیا اینجا، قانونی.» سکوتی تلخ، مرز میان آرزو و واقعیت.
     
    خدمت سربازی، او را به باغشاه تهران کشاند. مهارتش در مکانیکی، بلیطی شد برای هنگ موتوری زاغه عباس‌آباد. هشت ماه، روزها میان موتورها و آچارها، شب‌ها نگهبانی در دل تاریکی، روبروی فروشگاه ارتش تهران. یکی از شب‌های سرد آذر، سکوت خیابان را دو چشم براق و گرسنه شکست. گرگ‌ها… دو گرگ لاغراندام، در میانه خیابان ایستاده بودند. برنو بر دوشش سنگینی می‌کرد، اما ترس، گلویش را فشرد. با وساطت سرهنگی از اقوام مادری، از آن نگهبانی شبانه خلاص شد و به ساختمان لجستیک، روبروی رادیو تلویزیون منتقل شد. گاه در پاسگاه کنار کاخ گلستان، گاه در مکانیکی خیابان کهن تهران، تا پایان خدمت، دوازده هزار تومان پس‌انداز کرد. پولی که بهای خانه‌ای شد در تهران، شراکتی با خواهر.

    پا در صنعت برق گذاشت. از شرکت تامین آب و برق تهران فرانسوی‌ها تا فرودگاه تبریز، از ساخت اردوگاه کودکان سرراهی اهواز تا بیمارستانی در تهران. سپس، انزلی و برف. زمستان چهل‌وهفت، برف سهمگین انزلی، همه چیز را سپید و خاموش کرده بود. ناچار در رشت ماند، منتظر آب‌شدن برف‌های انزلی. دادگستری رشت در چله‌خانه، بیمارستان حشمت، کاخ جوانان رشت جنب صدا و سیما، سیم‌کشی‌ها و جرقه‌های زندگی. در رشت ماندگار شد. سال چهل‌ونه، ازدواج کرد و خانه‌ای گرفت در محله صومعه بیجار رشت. زمینی در منظریه خرید؛ دویست‌وبیست‌وپنج متر، و خانه‌ای در ان ساخت، هفتاد‌وپنج هزار تومان بهای خون و عرق. 
    زمستان پنجاه. برف، بی‌امان و بی‌رحم بر رشت بارید. محمد عباسی، بیست روز تمام، هر بامداد، کفش‌های چرمی سختش را به پا می‌کرد و پیاده، راه طولانی خانه تا کارخانه چینی‌سازی پارس در جاده انزلی را در می پیمود. برف تا زانو، باد تیز، صورتش را می‌خراشید، اما قدم‌ها استوار بود. کار باید می‌شد. سیم‌ها، فیوزها، جریان زندگی.

    اوایل انقلاب، کاسبی‌ها لنگ می‌زد. محمد عباسی بنزی را که تازه خریده بود، فروخت، بدهی‌ها را داد و با باقی پول، وانتی خرید. بیست‌وپنج کارگر، چشم به دست او دوخته بودند. اخراج؟ دستش به آن کار آلوده نمی‌شد. چاره‌ای اندیشید: وانت را به باربری انداخت. مسیر رشت به تهران، پر از جعبه‌ها و بارهای سنگین شد. خودش پشت فرمان، جاده‌های برفی و بارانی را زیر چرخ‌های وانت له می‌کرد تا نان بیست‌وپنج خانواده از آتش بیکاری نسوزد.
     
    حاصل یک عمر تلاش، سه پسر و یک دختر بود. پسر بزرگش در آستانه مهاجرت به ایتالیا، در سانحه‌ای جان باخت. دردی عظیم، ولی زندگی ادامه داشت. فرید، لیسانس الکترونیک، حالا در کنار پدر در مغازه کار می‌کند. فریبرز، پسر دیگر، فروشگاهی بزرگ در خیابان تختی رشت دارد. چندین فروشگاه به نام «عباسی» در همان خیابان، یادگار محمد عباسی و برادران و پسرانش است. از برقرسانی به کنسولگری روسیه، ساختمان حمایت مادران و بهداری شرکت نفت تا مغازه‌های پررونق امروز، همه روایتگر مردی است که از یازده‌سالگی تا امروز، با دست‌های خالی و اراده‌ای پولادین، زندگی را از دل برف‌ها و گرگ‌ها و مرزهای بسته، بیرون کشید. همان‌گونه که برفِ سنگین آب می‌شود و راه‌ها دوباره گشوده می‌گردند.
    علی احمدی سراوانی
    گفتگویی با او انجام دادم که می خوانید:

    1. در چه سالی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟
        او پاسخ داد: سال ۱۳۴۹ ازدواج کردم. سه پسر، یک دختر و پنج نوه دارم. 
    2. لذت‌بخش‌ترین حس دنیا؟ 
       او با آرامش گفت: بودن در کنار خانواده و مردم. 
    3. بهترین و بدترین چیز در دنیا؟
    او قاطعانه پاسخ داد: بهترین: راستی – بدترین: دروغ و جنگ. 
    4. بزرگترین ترس شما در زندگی؟ 
      او با ایمان گفت: فقط از خدا می‌ترسم. 
    5. اگر به دوران جوانی برگردید، مسیر زندگی را چگونه انتخاب می‌کنید؟
      او تسلیم‌وار پاسخ داد: خدا هر راهی را پیش پای من بگذارد، همان راه را می‌روم. 
    6.  ساحل یا کوهستان؟
      او ترجیح داد: جنگل. 
    7. چه کتابی برای خواندن پیشنهاد می‌دهید؟
      او صادقانه اعتراف کرد: خیلی کم کتاب می‌خوانم، بیشتر اوقات کار می‌کنم. 
    8. چه فیلمی برای دیدن پیشنهاد می‌دهید؟
      او گفت: این روزها خیلی کم فیلم نگاه می‌کنم، ولی خیلی قبلترها فیلم‌های وسترن را دوست داشتم. 
    9. اگر دوباره متولد شوید، زادگاهتان کجا باشد؟
    او با علاقه پاسخ داد: رشت – انسان‌های خوب و باصفایی دارد. 
    10. وقتی خوشحال می‌شوید چه می‌کنید؟ 
      او انسان‌دوستانه گفت: شادی خود را به بقیه منتقل می‌کنم. 
    11. وقتی عصبانی می‌شوید چه؟
      او ساده پاسخ داد: غر می‌زنم و می‌خوابم. 
    12. شهرت بدون ثروت یا ثروت بدون شهرت؟ 
    او فلسفی گفت:هیچ‌کدام ماندگار نیست. 
    13. بازی مورد علاقه‌تان در کودکی؟
      او با نوستالژی یادآوری کرد: الک‌دولک. 
    14. اگر در حبس باشید، هم‌بندتان چه کسی باشد؟
    او با محبت پاسخ داد: همسرم. 
    15.اگر تنها یک وسیله در حبس داشته باشید، آن چیست؟
      او انتخاب کرد: گوشی موبایل. 
    16. اگر بتوانید چیزی به دنیا اضافه کنید، چه می‌افزایید؟
    او آرزومندانه گفت: صلح. 
    17.اگر پاک‌کنی جادویی داشتید، چه چیزی را پاک می‌کردید؟ 
      او محکم پاسخ داد: جنگ. 
    18.اگر فرد مشهوری را ملاقات کنید، چه کسی باشد؟
    او انسان‌محور پاسخ داد: انسان‌های خوب. 
    19.رنگ مورد علاقه؟
       او گفت: سبز. 
    20.غذای مورد علاقه؟
        او پاسخ داد: آبگوشت. 
    21.اگر همین الان یک آرزو برآورده شود، چه آرزویی می‌کنید؟ 
      او از دل آرزو کرد: سلامتی مردم. 
    22.عجیب‌ترین تنبیهی که از پدر دیدید؟
      او با دردی قدیمی تعریف کرد: در کودکی، پیرمردی به پدرم گفت من مسیر جوب را خراب کرده‌ام. با وجود انکارم، پدرم مرا به فلک بست و آنقدر زد تا بیهوش شدم. 
    23. اگر مهارت جدیدی یاد بگیرید، چه باشد؟ 
        او با افتخار پاسخ داد: مکانیکی و برق را بلدم، حتی شوفاژخانه را تعمیر می‌کنم. کلاً به کار فنی علاقه دارم. 
    24.یک روز بدون اینترنت را چگونه می‌گذرانید؟
       او با برنامه‌ریزی گفت: اهل اینترنت نیستم. شب‌ها ساعت ۹:۳۰ در خانه ما همه می‌خوابند! 
    25. اگر یک روز شهردار باشید، چه برنامه‌ای دارید؟
        او الگومحور پاسخ داد: مانند آقای شیرخانی (شهردار سابق) رفتار می‌کردم. او با دفتری زیر بغل از معابر بازدید می‌کرد و مشکلات را فوری رفع می‌کرد. اگر کسی کوتاهی می‌کرد، تنبیه می‌شد

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی