• ۱۴۰۴-۱۱-۲۸
  • روایتی از ایستادنهای مکرر؛ درسهایی که آینده را ساخت

    روایتی از ایستادنهای مکرر؛ درسهایی که آینده را ساخت

    بیگمان، زندگی، رشته ای است از ایستادنها و افتادنها، و مردانِ راستین آنانی اند که پس از هر زمین خوردن، با قامتی افراشته تر برمیخیزند. پیش از این روایت #محمد_عباسی را خوانده بودیم، اکنون روایت پسرش، فریبرز را میخوانیم؛ کسی که در سایه همان درسهای زندگی بزرگ شده و امروز خود، روایتی مستقل و پررنگ در کسب و کار و شهر رشت دارد. این روایت ادامه همان داستان استقامت است اما این بار از نسل بعد.

    فریبرز، فرزند سوم محمد عباسی، در منظریهی رشت زاده شد. کودکیاش در کنار برادران و خواهری گذشت. روزگار را در دبستان مهرآیین و سپس مدرسه راهنمایی شهید عالمی به سر برد؛ روزهایی که هنوز بوی سیگار بهمن، رانندهی سرویس مدرسه «آقا بهمن»، در هوا میپیچید و ردی از مهربانیهایش بر جامه دانش آموزان مینشست.

    تابستانها، عرصه تاخت و تاز دوچرخه ها و توپِ فوتبال بود. اما وقتی شهرداری دست به هرس درختان خیابان بابک میزد، او و برادرش عباس و دیگر همبازیها، با شاخهه ای بریده، تیروکمان میساختند و در گوشهای از دنیای کودکانه شان، خانه ی درختی برپا میکردند.

    پدر، سختگیر و منظم بود. نظمی که میگفت آینده ساز است. بچهه ا را به کفش فروشی میبرد و چهار جفت کفش یکسان و یکرنگ برایشان میخرید. کارهای خانه تقسیم شده بود؛ یکی نان میآورد، دیگری در صف کالای کوپنی میایستاد و سومی به مادر کمک میکرد. پیش از تاریکی هوا، همه میبایست در خانه حاضر باشند.

    یک بار، از شدت شیطنت، نزدیک بود خانه را به آتش بکشد. پدر، خشمگین و بیتاب، با شلنگ به دنبالش افتاد و فریبرز، لای چرخهای ماشین، خود را میغلتاند تا از ضربات در امان بماند. تنبیهی که یادآور شکستن شاخه های جوان در تندباد سختگیری بود.

    از همان نوجوانی، پدرش او را به سر کار فرستاد؛ با عموها یا به برقکشی ساختمان تاکسیرانی رشت میرفت، یا در برقکشی کارگاه سرنگسازی خزر کمک میکرد. اما نخستین درس تجارت را خودش آموخت؛ با بیست تومان از مادر، بیست عدد اسکیمو خرید، در کلمنی گذاشت و به پارک شهر برد و هر کدام را دو تومان فروخت. روزی یک

    سکه پنج تومانی از جیب کسی افتاد. برداشتش و دودلی، جانش را میخورد. فردا، پنج تومان از خودش گم کرد. پس آموخت که آنچه مال تو نیست، نباید به تملک درآوری.

    پس از چندی، در مغازه به پدر کمک میکرد؛ روزگاری که تنوع کالاهای برقی اندک بود و مردم برای لامپهای فلورسنت، با چوب نرات، پایهی مهتابی میساختند.

    با برادرش عباس، که سه سال از او بزرگتر بود، پیوندی ناگسستنی داشت. با هم درس میخواندند، با هم به کلاس میرفتند، با هم کار میکردند. عباس عاشق ماشین بود و فریبرز دلبسته موتور. هر دو، پس از سربازی، به مغازهی پدر پیوستند. اما فریبرز ازدواج کرد و دلش نمیخواست حقوق بگیر باشد. پس با یکمیلیون و پانصدهزار تومان پسانداز خود، خانه ای اجاره کرد و مستقل شد. به عموهایش پیوست و کارهای مالیشان را سامان داد.

    بیچون و چرا، عموهایش ستونهای استواری بودند که در بنای زندگی فریبرز رخنه کرده بودند؛ عمو رضا که سایهاش چنان بر زندگی فریبرز گسترده بود که فرزندانش در خانهی او بزرگ شدند، عمو حسن، پایه گذار الکتروهیلتون در لاله زار نو و کارخانهی تابلو سازی توان در رودهن، عمو غلام با دنیای برق صنعتی آشنا، و عمو قنبر، آن مرد شریف و مردمدار و مهربان که نرمی قلبش زبانزد بود. همه شان با رشته های نامرئی برق و صمیمیت، تار و پود خاندان عباسی را به هم تنیده بودند.

    اما روزگار، گاه چنان چرخ میزند که گویی قصد درهم شکستن آدمی را دارد. عباس قصد داشت به ایتالیا برود. یکشنبه ای در آبان سال ۸۱ آمد تا خداحافظی کند. گفت پنجشنبه بلیط دارد. سوار تاکسی شد تا به تهران برود. پیش از حرکت، جای خود را به زن و شوهری عجله دار داد و سوار ماشین بعدی شد. پشت راننده نشست. ناهار را نزدیک قزوین خوردند و وارد آزادراه شدند. ناگهان پرایدی را دیدند که در آسمان پرواز میکند! بر اثر تصادفی مهیب، پراید به تاکسی برخورد کرد و…

    روز بعد، فریبرز در مغازه بود که دو مسافر آمدند و گفتند: «برادرتان با ما بود. تصادف کرد. حالش خوب نیست، به آبیک بروید.» فریبرز، با دلی لرزان، تلفنی به پاسگاه آبیک زد و خبری دریافت که جهانش را تاریک کرد. نه یک برادر، که بهترین دوستش را از دست داده بود. عباس را صبح چهارشنبه در رشت به خاک سپردند.

    فریبرز، با همه شکستها، ایستاد. مستقل کار کرد. ویزیتوری کرد و سال ۷۷ مغازه ای در تختی گرفت. کارش رونق گرفت و «کالای برق عباسی» چشم و چراغ خیابان شد. صاحب دو فرزند شد: مانی و فربد.
    اما آتش بیامان روزگار، بار دیگر زبانه کشید. فروردین ۸۹، در سفر نوروزی به مالزی بود که لیدر تور، تلفن را به او داد و گفت: «از رشت با شما کار دارند.» پشت خط، خبر آتش سوزی مغازه را دادند؛ آتشی عمدی که با دستگاه تایمر روشن شده بود. فریبرز فقط پرسید: «کسی آسیب دیده؟ همسایه ها؟» و با پاسخ منفی، قطع کرد.

    و در پس همه این رنجها و پیروزیها، سایه آرام و ستونی استوار، همسرش ایستاده بود. زنی که فریبرز با بالیدن به وجودش میگوید: «پشت سر هر مرد موفقی یک زن خوب قرار دارد.» در آن روزهای سخت در مالزی، وقتی این خبر دلهره آور رسید، او بود که با کوله باری از صبر و تدبیر، آرامش را برای خانواده حفظ کرد؛ چنان که فریبرز میتوانست با خیالی آسوده، به میدان نبرد با مصیبت بازگردد. او با تربیتی درست و دلی آرام، فرزندان را چنان پرورد که هیچ خللی در هیاهوی مصیبتها، آرامش را از آنان نرباید. حضوری که نه در جلوی صحنه، که در پس

    پرده، رشته های از هم گسسته زندگی را به دستی ماهر میبافت.

    همسرش گریه میکرد، اما او آرام ماند. فردا، خانواده را به گشت وگذار فرستاد و خود با چمدانی بسته، به فرودگاه رفت. به لطف اتفاقی، جای خالی در پروازی تأخیرخورده یافت و به ایران آمد. برف سنگین کوهین، راهش را بست، اما سرانجام سحرگاه به رشت رسید. پانزده نفر از دوستانش،نگران حالش، منتظر بودند. وارد مغازه سوخته شد. هیچ چیز باقی نمانده بود. بیرون آمد و گفت: «بروید خانه هایتان. فردا باید از نو شروع کنیم.» خسارتی کمرشکن بر او وارد شد. اما او روی پای خود ایستاد. کمک کسی را نپذیرفت. پانزده روز بعد، مغازه بازگشایی شد.

    فرزندان فریبرز، مانی و فربد، هرکدام جلوه های از درسهای زندگی او هستند. مانی که برای تحصیل دندانپزشکی به مجارستان و سپس اوکراین رفت، در آستانه فارغ التحصیلی با طوفان جنگ روبرو شد و ناچار به بازگشت گردید، اما همچنان به دنبال به پایان بردن رویایش در کشوری دیگر است. فربد اما پس از ازدواج، با حمایت پدر مغازهای مستقل راه انداخت، اما در نهایت راهِ همراهی با پدر را برگزید و هماکنون در طبقه بالای فروشگاه او به کار لوازم روشنایی مشغول است. هر دو، ادامه دهندگان راه پدری که به آنان آموخت چگونه پس از هر زمین خوردنی، با اراده ای مصمم تر برخیزند.

    #فریبرز_عباسی میگوید: «زندگی چهل وپنج دقیقه است؛ پانزده دقیقه بازی کودکانه، پانزده دقیقه جوانی و غفلت، و پانزده دقیقه انتظار رفتن. پس زود، دیر میشود.»

    او که عاشق موسیقی پاپ است و گیتار میزند، اگر پاک کنی به دستش دهند، فقط مرگ برادر و عموهایش را پاک میکند؛ تا بار دیگر عباس را ببیند و حرفهای نگفته اش را بزند.

    و این چنین است روایت مردی که در کوره رنجها گداخته شد و چون فولادی آبدیده، هر بار پس از ضربه ها، استوارتر و تابناک تر برخاست؛ در امتداد راه پدر، در دل شهر باران های نقره ای رشت.

    علی احمدی سراوانی

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی