• ۱۴۰۴-۱۱-۲۸
  • روایت تراشکاران رشت؛ از پرات سایلوف لهستانی تا مصطفی ارکاک در میدان صیقلان

    روایت تراشکاران رشت؛  از پرات سایلوف لهستانی تا مصطفی ارکاک در میدان صیقلان

    هیچ انسانی جزیره نیست؛ هر انسانی قطعه ای از قاره است. این را جان دان شاعر انگلیسی می گوید. او باور داشت که ریسمان‌هایی نامرئی وجود دارد که گاهی آدم‌ها و رویدادها را به هم متصل می‌کند. ریسمانی که از جاهایی کاملا جدا، آغاز و در یک نقطه به هم می‌رسند.
    مدتی پیش با یکی از دوستانم ( آقای حسن وهابی) در میدان صیقلان قدم می‌زدیم. حسن از اهالی قدیمی این محله است. به او در مورد گفتگوی خودم با عظیم عابدینی (یکی از قدیمی ترین لوازم یدکی فروش‌های رشت) صحبت کردم و گفتم که عابدینی به من گفت: «مصطفی ارکاک در میدان صیقلان پدر تراشکاری رشت بود». سپس پرسیدم: «می شناختی؟» بلافاصله با گوشی‌اش به یک نفر زنگ زد. محمد پسر مصطفی ارکاک پشت خط بود و قرار یک گفتگو با من را گذاشت.
    از آن شب و آن تماس مدتی گذشت تا اینکه روزی محمد ارکاک به همراه اسماعیل ٱمیان را در دفترم دیدم. بسیار با حوصله و پرانرژی در مورد پدرش و سیر وقایع  آن زمان و حتی از حیدرعلی و طاووس، پدربزرگ و مادربزرگش و مهاجرتشان از باکو به رشت صحبت کرد. اما داستان دیگری را نیز گفت: «باید یک واقعه تاریخی دیگر را هم برایت تعریف کنم در مورد سربازی لهستانی به نام پرات سایلوف».
    محمد با حرارت خاصی تعریف کرد: در خلال جنگ جهانی اول، پرات سایلوف سرباز لهستانی، اسیر یاران میرزا کوچک خان  شد اما این اسارات به یک همکاری انجامید. در میان جنگل‌های گیلان و در کارگاهی کوچک، دستگاه تراشی که با پدال پا کار می کرد، توسط مردی عظیم الجثه به نام سید اینترناش می چرخید و سایلوف برای نهضت جنگل اسلحه می‌ساخت . پس از شهادت میرزا، سایلوف آزاد شد اما او به جای رفتن به لهستان در رشت ماند و در خط ماشین یک کارگاه تراشکاری راه اندازی کرد. کارگاه او یکی از نخستین نهادهای صنعت نوین در رشت بود.
    محمد ارکاک مکثی کرد و گفت: آن زمان در خط ماشین چند تراشکار دیگر هم بودند، اوستا محمد رهبر، آقای آزاد، لازار یونانی و اسپیرو ایتالیایی.
    سپس از حیدرعلی و طاووس گفت: در باکو تحت سیطره شوروی، حیدرعلی سلطان و همسرش طاووس، همچون سایلوف شاهد سرنوشتی بودند که جنگ برایشان رقم زده بود. او که در باکو بر روی پمپ‌های چاه نفت کار می کرد، حول و حوش سال ۱۳۱۵ با سه فرزند خود، مصطفی (۱۳۰۱)،  گلزار (۱۳۰۳) و عزت (۱۳۱۱) به سمت ایران حرکت کردند.
    خانواده پس از اقامتی کوتاه در انزلی، رشت را برای زندگی برگزیدند، رستم (۱۳۱۷) و علی (۱۳۲۴) در رشت متولد شدند. حیدرعلی در ایران در شرکت ف . شیخاو البینگ بر روی کشتی کار می کرد در سال ۵۳ و طاووس در سال۶۷ از دنیا رفتند.
    محمد آنگاه تصویری از پدرش را از صفحه گوشی به من نشان می دهد و می گوید:در باکو دیپلم ده ساله بود، پدرم تا کلاس هفتم درس خواند آنجا نیز مانند طرح کاد ایران هفته ای یک روز دانش آموزان را در کارگاه های بزرگ با ابزارآلات صنعتی و مواد مختلف آشنا می کردند پس ذهن پدرم در باکو با اره کشی و سوهان کشی شکل گرفته بود. او در ریاضیات نیز بنیه علمی خوبی داشت تا جایی که سال‌ها بعد می توانست در حل معادلات چهار مجهولی به ما کمک کند.
    از محمد پرسیدم که پدرت کار و حرفه تراشکاری را از کجا شروع کرد و او در پاسخ گفت: در خط ماشین و از کارگاه اوستا محمد رهبر شروع و یک سال آنجا ماند و سپس در کارخانه آرد گیلان با فردی به نام ایوان کارش را ادامه داد. در سال ۱۳۱۷ نزد پرات سایلوف لهستانی کارش را آغاز کرد. در آنجا در میان بوی فلز و صدای همهمه دستگاه‌ها، آموختن  را در عمیق‌ترین سطح انجام داد. پدرم در آنجا چیزی فراتر از تراشکاری آموخت. او درک کرد که همان دستگاهی که زیر دستان هنرمند سایلوف و پاهای قدرتمند سید اینترناش روزی برای جنگیدن، اسلحه می ساخت، اکنون می‌تواند برای ساختن به کار آید. میل لنگ‌هایی که او حالا با دستان خود می‌تراشید نه برای نابود کردن، بلکه برای به حرکت درآوردن موتور زندگی بود.
    پرسیدم : پس اسیر جنگی لهستانی، حالا استاد پسر مهاجری از باکو شده بود تا صنعت را در شهری بیاموزد که هر دو به ناچار آن را وطن خود خوانده بودند؟
    محمد مرا نگاه کرد و گفت: پدرم از یک سو عزم راسخ مهاجری برای شروع یک زندگی نو را داشت و ازسوی دیگر دانش و هنری که از استادی لهستانی به او رسیده بود. پس گاهی جنگ و مهاجرت می تواند به جای ویرانی، زندگی تازه‌ای بسازد.
    سپس گفت: برف سنگین سال ۱۳۲۸ در رشت باعث شد، پدرم به تهران برود و در کارگاه تراشکاری انور جاویدی(شوهر خواهرش) وسپس تحت نظر مختار از پیشگامان مکانیک دیزل ایران (برادر انور) به تکمیل مهارت هایش بپردازد. پرات سایلوف نیز بعدها به تهران رفت.

    مصطفی با خرید یک دستگاه تراش به رشت برگشت و درنهایت در سال ۱۳۳۰ کارگاهی در میدان صیقلان تأسیس کرد. او که به زبان روسی مسلط بود و یاداشت‌هایش به این زبان هنوز موجود است تا سال ۱۳۸۰ پشت دستگاه تراش کار کرد.
    مصطفی در سال ۱۳۴۰ ازدواج کرد، پدر همسرش جواد جوادزاده از بازاریان بزرگ رشت بود که از سال ۱۳۲۵ در قیصریه فخر حجره‌ای داشت و برای ارتش برنج و گندم می خرید.
    محمد سپس در مورد عموهایش گفت: عزت پس از مدتی کار با پدر به تهران رفت و در کفش ملی مشغول شد. بعد به کفش گنجه پیوست و سپس راهی ریسندگی فومنات و پس از آن فیبر حسن‌رود شد. او بزرگترین دستگاه های پرس ایران را نصب کرده است. عزت در سال ۱۳۸۰ از دنیا رفت.
    علی نیز مدتی با پدرم کار کرد و بر تعمیر و خدمات پس از فروش تیلرهای ایساکی در منطقه وسیعی از غرب تا آستارا و از شرق تا ساری نظارت داشت. او پس از تجربه کوتاهی در شرکت مریخ نماینده بنز در ایران و ریسندگی خاور در فومن، در نهایت در جاده لاکان کارگاه تراشکاری خود را راه اندازی کرد.
    محمد ارکاک که متولد ۱۳۴۱ است، از مخالفت پدرش برای حضور در کارگاه تراشکاری در سنین نوجوانی یاد کرد و گفت :با وجود مخالفت های پدر از ۱۲ سالگی به کارگاه رفتم. عمو عزت چهارپایه‌ای چوبی درست کرد و من آرام آرام کار با دستگاه‌ها را یاد گرفتم  و پیش از خدمت سربازی یک تراشکار ماهر شدم.
    او که در دوران خدمت سربازی در منطقه پنجوین و دشت شیلر گلوله به پایش خورد و دوبار با موج انفجار راهی بیمارستان شد، …،ادامه داد: در سال ۱۳۷۴ ازدواج کردم و یک پسر به نام مهران دارم. پسرم فارغ‌التحصیل مدارس سمپاد رشت که بعد از دانشگاه، با پیش زمینه قاری قرآن و نواختن سازهای سنتی و کوبه ای به نوازندگی و ساخت دستگاه هنگ‌درام علاقمند شد. هرچند با وجود اشتیاق به حرفه پدر و کسب تجربه‌ محدود در حرفه تراشکاری در کارگاه پدربزرگش، مدت زیادی در این حرفه فعالیت نکرد.
    مهران مدت کوتاهی در کارگاه استاندارد مشغول یادگیری سیلندرتراشی و میل‌لنگ تراشی خودرو شد و سپس به کشور ارمنستان رفت. او در حال حاضر علاوه بر نوازندگی و ساخت هنگ‌درام یا هندپن، در حال ابداع و اختراع سازهای فلزی و کوبه ای جدید است.

    در سال ۱۳۹۰ فعالیت کارگاه تراشکاری مصطفی ارکاک به علت مخالفت شهرداری و راهنمایی و رانندگی متوقف و اجاره داده شد و محمد نیز این روزها با تعمیر دستگاه‌های بزرگ صنعتی در کارخانجات چای، برنج و آرد این میراث خانوادگی را ادامه می دهد.

    داستان پرات سایلوف و سه نسل از خانواده ارکاک تنها یک شرح حال ساده نیست، این روایت، قصه پیوند استادان و مهاجرانی پرتلاش است.
    سرمایه‌ای که نه  در موزه‌ها، که در قلب کارگاه‌ها و در دستان صنعتگرانی که هر روز شهرشان را می سازند، وجود دارد.
     علی احمدی سراوانی
     

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی