در یازدهم دی ماه ۱۳۱۲، در کوچه منوچهری #محله_لبآب رشت، حسین خادم جمالی، صاحب پسری شد که نامش را حسن گذاشتند.
حسن به مدرسه نرفت و از کودکی، شاگرد اوستا حیدر، یک خیاط قدیمی شد. سالها گذشت تا حسن، جوانی هجدهساله شد و زندگیش مانند اوستا حیدر، با پارچه و قیچی و نخ و سوزن گره خورد.
حسن همراه بهترین دوستش، علی جوان، یک خیاطی راه انداختند. دو دوست، دو رفیق؛ حسن و علی.
کیفیت کارشان خیلی زود در شهر پیچید و مغازهشان به پاتوق خوشپوشهای رشت تبدیل شد. مهمتر از پارچه و نخ، اعتماد مشتریها بود که در آنجا دوخته میشد.
اما روزگار، گاه سر ناسازگاری میگذارد. در اوج جوانی و شهرت، بیماری به سراغ علی آمد و او درگذشت. حسن نه تنها شریک کارش، بلکه بهترین دوستش را از دست داد.
دوران بسیار سختی بود. اما حسن راهی پیدا کرد تا یاد علی را برای همیشه زنده نگه دارد. کاری که شاید فقط از او سر میزد: حسن نام خانوادگی خود را از #خادم_جمالی به «جوان» تغییر داد. از آن روز، هر بار کسی او را «#حسن_جوان» صدا میزد، در واقع نام علی را هم بر زبان میآورد. حتی سالها بعد، نام اولین نوهاش را «علی» گذاشت تا این نام، در نسلهای بعدی خانواده هم به یادگار بماند.
#حسن_جوان یک استاد خاص بود: او تنها شلوار میدوخت و از معدود خیاطانی بود که بدون استفاده از الگوی آماده این کار را انجام میداد. شاگردان او امروز خود از خیاطان معروف رشت هستند.
سال ۱۳۵۴، او کسبوکارش را گسترش داد. یک مغازه در خیابان امام خمینی، جنب #گیلان_اسپرت باز کرد که محل ملاقات با مشتریان، اندازهگیری و دفتر کارش بود. روی سردرش نوشته بود: #خیاطی_حسن_جوان. اما کارگاه اصلی او در کوچه جنب دفترش قرار داشت، جایی که حدود ده نفر برایش کار میکردند و سفارشات را آماده میساختند.
دفترش، مکانی برای خوش پوشان و بزرگان شهر شد. از دکترهای نامآشنا چون #پوربهادر و #پورعباس، تا افراد معروفی چون #پرفسور_سمیعی و #پرفسور_اکبر، تا خانوادههای بزرگی چون #بالازاده، #آذربانی، #ظریفی و #صنعتکار. حتی نظامیانی مانند #سرهنگ_سرتیبپور و #سرهنگ_خلق_مظفر، شلوار رسمیشان را به دستان مطمئن حسن میسپردند. او با مرحوم ناصر مسعودی، خواننده فولکلور گیلان، نیز دوستی نزدیکی داشت.
حسن جوان عشق و تعهد عجیبی به کار و مشتریانش داشت. چند ماه قبل از فوتش، به دلیل بیماری در بیمارستان آریا بستری شد، اما مدام اصرار میکرد: «مرخصم کنید. به مشتریانم قول دادهام شلوارهایشان را به موقع تحویل دهم.»
حسن جوان تا واپسین لحظات با کارش زندگی کرد. در سال ۱۳۸۳ و در ۷۱ سالگی، در مسیر بین کارگاه و مغازهاش، بر اثر سکته قلبی درگذشت. گویی نخ زندگیاش، همچون آخرین دوخت یک شلوار تمامقد، به پایان رسید.
او پسر بزرگ خانواده بود و برادر کوچکترش یوسف، در ابتدای انقلاب به شهادت رسیده بود. حسن که در اواخر دهه ۳۰ ازدواج کرده بود، چهار پسر داشت که متأسفانه پسر بزرگش را از دست داد.
این خاطرات با کمک امیر جوان، نوه و خانم سوزان پورعلی، خواهرزاده حسن جوان نوشته شده است که خاطرهای بیاد ماندنی از دوران کودکی خود نیز دارد، سوزان می گوید: روزی که خردسال بودم، با خانواده به کارگاه دایی حسن رفتم. دایی دو تومان به من داد تا برایم بستنی بخرم. اما در راه گم شدم. وقتی به یک پلیس مراجعه کردم و پلیس پرسید خانهات کجاست، گفتم: «نمیدانم، ولی من خواهرزاده حسن جوان هستم.» پلیس دایی را شناخت و مرا به کارگاه دایی بازگرداند.
از حسن جوان، بیش از شلوارهای دوختهشده، درس بزرگ وفاداری به یادگار مانده: وفاداری به دوست، وفاداری به مشتری و وفاداری به نامی که یک عمر با آن زندگی کرد.
امروز، یازدهم دی ماه، مصادف با سالروز تولد حسن جوان است. به همین مناسبت، روایت زندگی این خیاط وفادار را با شما به اشتراک گذاشتم.
علی احمدی سراوانی

