سالهای اولیه دهه شصت، هر هفته روزهای شنبه، برای خرید مجله دنیای ورزش به کتابفروشی مژدهی در محله #مسجد_صفی رشت میرفتم؛ مغازه ای کوچک که مردی آرام و خوش صحبت با نگاهی مهربان پشت پیشخوانش نشسته بود.
سالها بعد، با تولد دخترم، هدف خرید کیهان بچه ها از همان مغازه بود، اما گویی هر خرید بهانه ای میشد برای دقایقی گفت وگوی گرم درباره فرهنگ و ورزش. آن مرد آرام و مهربان، محمد مژدهی بود و آن کتابفروشی، برای نزدیک به پنجاه سال، پاتوق بسیاری از فرهیختگان رشت.
محمد مژدهی، متولد ۱۳۰۳ رشت، فرزند قنبر و نوه عباسعلی (عباسپور مژدهی) بود. خانواده اش اصالتاً اهل #روستای_مژده_کوچصفهان بودند، اما نسلها در محله #ساغریسازان رشت ساکن شده بودند. کودکی و جوانی را در کنار پدربزرگش که تاجر برنج بود، گذراند و در نوجوانی حتی کار در قنادی را نیز تجربه کرد.
او که فارغ التحصیل دوره متوسطه در دهه ۲۰ بود، عاشق فرهنگ و دانش بود، اما به گفته نوه اش لاله، «مجبور شد در جوانی سرپرستی خانواده را به عهده بگیرد و فرصت ادامه تحصیل، که آرزوی همیشگی اش بود، را نیافت.» شاید همین آرزو، انگیزه ای شد تا کتابفروشی اش را به محلی امیدبخش برای دانش آموزان بدل کند.
#کتابفروشی_مژدهی حدود سال ۱۳۳۸ تأسیس شد. همانطور که پسرش، هادی مژدهی با افتخار میگوید: «مرحوم پدرم عاشق فرهنگ، هنر و ورزش بود. مغازه ما جای پای اکثر نویسندگان و فرهنگ دوستان گیلان بود و بسیاری از مشتریان عقیده داشتند خرید کتاب و نوشت افزار از این مغازه، به قبولی در دانشگاه منتهی میشود.»
رفتار و کردار نیکویش، اعتماد جامعه فرهیختگان، ورزشکاران و حتی کسبه را جلب کرده بود. تسلط او تنها به زبان روسی که نزد #مادام_نیکراسوا آموخته بود محدود نمیشد؛ به زبان ترکی نیز مسلط بود و چنان به زبان اشاره (زبان کر و لالها) آشنا بود که حتی قادر بود برای آنها نامه بنویسد. همین دانش و دلسوزی، کتابفروشی اش را به محلی برای یاری به طیف گسترده ای از مردم تبدیل کرده بود. جالب آنکه این مغازه برای سالها، محل پرداخت حق الزحمه داوران مسابقات فوتبال نیز بود.
#محمد_مژدهی برای نوه هایش، پدربزرگی خاطره ساز و روایتگری خوش صدا بود. لاله مژدهی، نوه او، خاطراتی از او نقل میکند: «پدربزرگم روایتگر کودکی های ما بودند. حس شوخ طبعی زیادی داشتند. یک خاطره از اولین فیلم ترسناکی که در رشت اکران شده بود را به درخواست ما بارها و بارها تعریف میکردند؛ از جذابیت دیدن “#فرانکنشتاین” در نوجوانی و صحنهای که تماشاگران از وحشت فریاد میزدند تا بازیگر را از سرنوشتش آگاه کنند! او همچنین از حضور سربازان روسی در رشت و روزگار متفاوت آن دوران هم برای ما میگفتند.»
این فروشگاه فرهنگی تا حدود سال ۱۳۸۵ پابرجا ماند، تا زمانی که به گفته نوادگانش، محله مسجد صفی هویت قدیم خود را از دست داد و به راسته لوازم خانگی تبدیل شد.
محمد مژدهی در شهریور ۱۳۸۹ درگذشت.او تنها یک فرزند به نام هادی مژدهی داشت که فارغ التحصیل دانشکده عالی ترجمه، استاد دانشگاه و بازنشسته آموزش و پرورش است.
مرحوم محمد مژدهی چهار نوه دختر دارد که هر کدام در رشته های خود متخصص شده اند: یک معلم زبان، یک مهندس معمار، یک مهندس عمران و یک دندانپزشک. گویی هر یک، بخشی از علایق و تأکیدات پدربزرگشان بر دانش، فرهنگ و خدمت را در مسیر زندگی خود ادامه میدهند.
کتابفروشی مژدهی بسته شد، اما خاطره مردی که پنجاه سال، مغازه کوچکش را به مکانی برای امید، گفت وگو، اعتماد و کمک بدل کرد و در خانه، روایتگری شوخ و مهربان برای نوه هایش بود، همچنان در یادها زنده است.
علی احمدی سراوانی

