علی شاکی در سال ۱۳۵۷ در رشت متولد شد. کودکیاش در کارگاه کوچک پدری، میان بوی تند روغن ماشین و صدای بلند فرز و مته شکل گرفت. پدرش، مردی سختکوش بود که عرق پیشانیاش همیشه آغشته به چربی ماشینآلات میشد. تابستانها که از مدرسه فارغ میشد، مستقیم به همان دنیای آهنی پناه میبرد؛ دنیایی از چرخدندههای پیچیده، میللنگهای سنگین و تراشههای براق فولاد که بر زمین میریخت. دستان کوچکش زود با وزن آچار و زاویهٔ درست قرار دادن قطعه زیر تیغهٔ تراش آشنا شد و آن لرزش عمیق ماشینهای قدیمی را در استخوانهایش حس میکرد.
پدر، با چشمانی تیزبین که گویی دقیق و اندازهگیری شده بود، نخستین دستمزدش را به او داد: سکههایی که بوی آهن میدادند. اما دلنگران درسش هم بود. روزی دستش را محکم روی شانهٔ علی گذاشت؛ دستانی زبر: «علیجان، کارگاه جای توست، اما کتابت را هیچگاه نبند. از این پس حقوق ثابت میگیری تا به درسهایت هم برسی.»
خاطرات کودکیاش پر بود از کشتیهای مقوایی و چوبی که در حیاط خانه یا کنار نهر میساخت. انگشتانش، پیش از کار با ماشینآلات سنگین، با ظرافت تیغ کاتر و چسب چوب، بدنهٔ کشتیها را میساختند. رویای دریا همیشه با او بود.
خدمت سربازی در تعمیرگاه سپاه، برایش مانند یک کارگاه بزرگ بود. آنجا، زیر سقفهای بلند و میان غرش موتورها و صدای چکشهای پنوماتیک، فرصت کار با ماشینهای نو و ایدههای تازه را یافت. انگار بالهایش باز شده بود. سال ۱۳۸۲، انباری فرسوده در خیابان سعدی را با وام بازسازی کرد و نخستین ماشین تراش نو را در آن جا داد. بوی نم دیوارها با بوی روغن نو و برادههای تازه درهم آمیخت. سه سالِ پر از بیخوابی، دستهای همیشه سیاه و لباسهای چرب گذشت. مادرش با نگاه پرسشگرش میپرسید: «این همه درس، عاقبتش سیاهی و چربی شد؟» پاسخش سکوت و تلاش بیشتر بود. تأسیس کارخانه در شهرک صنعتی انزلی، رویای کودکیاش را محکمتر کرد: ساختن قطعاتی نه برای اسباببازی، که برای کشتیهای غولپیکر دریاها.
پدرش، ستون محکم اتحادیه بود؛ مردی که با آهن و اتحاد صنفش زندگی کرده بود. وقتی قانون او را از ریاست کنار زد، صنف با سکوتی احترامآمیز، راه را برای علی هموار کرد. شکریه، رئیس وقت اتاق اصناف، نام او را پیشنهاد داد. جلسات اولیهٔ اتحادیه در دفتری کوچک، بوی همان چالشهای قدیمی را میداد: ماشینهای مدرنی که کسبوکارهای کوچک را تهدید میکردند، جوانان بیرغبت به کارهای فنی و کاغذبازیهای اداری خستهکننده. برگزاری انتخابات در خرداد ۱۳۸۷، مانند تراش دقیق قطعهای حساس بود؛ جای خطا نبود. اعتماد تراشکاران و ریختهگران، سنگینترین باری بود که بر دوش میکشید.
اکنون سالهاست هم در کارخانه و کارگاهش نفس میکشد، هم در دفتر اتحادیه و اتاق اصناف. وقتی پسرانش را میبیند که گاه کنجکاوانه به کارگاه سر میزنند، همان نگاه پدر در چشمانش زنده میشود. آیا جرقهٔ علاقه به آهن و ماشین را در چشمان آنها خواهد دید؟ آیا دستان کوچکشان روزی سنگینی آچار را حس خواهند کرد؟ و آیا کشتیهای اسباببازیشان، گامی به سوی ساختن قطعات کشتیهای واقعی خواهد بود؟ آینده، مانند قطعهای خام در انتظار است. پاسخ را برادهها خواهند گفت…
علی احمدی سراوانی
گفتگویی را با وی انجام دادم که می خوانید:
-در چه سالی ازدواج کردید ؟
* 1388
چند فرزند دارید؟
* یک پسر و یک دختر
-لذت بخش ترین حس دنیا؟
* وقتی مشکل یک انسان مستأصل را حل می کنی، حسی که به تو دست می دهد بهترین حس دنیاست
-بهترین و بدترین چیز در دنیا؟
* بهترین : اولاد خوب و بدترین : جنگ
-بزرگترین ترس شما در زندگی؟
* رفتن به سمتی که ناخواسته باعث بی آبرویی شود، بزرگترین ترس من است و امیدوارم همه عاقبت بخیر شوند
-اگر برگردید به دوران جوانی، دوست دارید مسیر زندگیتان به کدام سمت برود؟
* همین روال را ادامه خواهم داد فقط سعی میکنم بهره وری آن را بیشتر کنم
-چه چیزی را در شغلتان بیشتر از همه دوست دارید ؟
* وقتی یک خط تولید یا یک دستگاه خراب می شود و تعمیر آن بسیار سخت به نظر می رسد، این چالش را خیلی دوست دارم
-بهترین تعریفی که از خود شنیده اید؟
* یکبار از اداره کار به کارخانه ام مراجعه کردند و از کارگران در مورد من سوال پرسیدند همه آن روز از من به نیکی یاد کردند . واکنش بازرسان اداره کار و تعریفی که از من کردند برایم دلنشین بود.
-آخرین کتابی که خوانده اید چه بود؟
* تاریخ ده هزار ساله ایران (4 جلدی)
-آخرین فیلمی که دیده اید چه بود؟
* فیلم خیلی کم نگاه میکنم آخرین سریال پایتخت بود
-اگر قرار شود دوباره متولد شوید دوست دارید زادگاهتان کجا باشد؟
* رشت
-بهترین سفری که تاکنون رفته اید؟
* یک سفر با خانواده به مسکو و سن پطرزبورگ رفتیم که بسیار برایم دلنشین بود
-هیجان انگیزترین کاری که تاکنون انجام داده اید؟
* یک بار از یک کشتی با من تماس گرفتند و گفتند 3 روز دیگر باید کشتی حرکت کند و کسی هم قبول نمی کرد آن کار را انجام دهد، من و همکارانم شبانه روزی آن کار را انجام دادیم
-خواننده مورد علاقه شما؟
* ستار
-وقتی خوشحال می شوید چه کاری می کنید؟
* دست و دلباز می شوم
-وقتی عصبانی می شوید چه؟
* به جایی پناه می برم و از جمع خارج می شوم
-لذت بخش ترین رویای شما؟
* بتوانم یارد (محوطه مخصوص) کشتی سازی داشته باشم
-شهرت زیاد بدون ثروت یا ثروت زیاد بدون شهرت؟
* شهرت ناشی از محبوبیت را دوست دارم
-در کودکی بازی مورد علاقه تان چه بود؟
* آتاری
-قرار است چند روز در جایی حبس باشید دوست دارید هم بندتان چه کسی باشد؟
* همسرم
-اگر در طول ایام حبس خیالی، قرار باشد فقط یک وسیله با خود همراه داشته باشید آن وسیله چیست ؟
*گوشی موبایل
-اگر وسیله یا قلمی داشتید که می توانستید چیزی به دنیا اضافه کنید چه بود؟
* صلح بین کشورها
-اگر یک پاک کن داشتید چه چیزی را از دنیا پاک می کردید؟
* مرز بین کشورها را پاک می کردم
-وقتی با بهترین دوست تان قهر هستید چه کار می کنید؟
* چون آدم متکبری نیستم سریع برای آشتی تماس میگیرم
-آرزوی چه چیزی برای شما هنوز باقی مانده؟
* آرزوی دیدار مجدد پدر
-اگر دولت اعلام کند که شما شرایط یک سفر رایگان به یک کشور را دارید کجا را انتخاب می کنید؟
* سفر به اروپا
-چه ورزشی را دوست دارید؟
* کشتی و فوتبال
-چه رنگی را دوست دارید؟
* آبی
-چه تیمی را دوست دارید؟
* اول ملوان بعد استقلال
-چه غذایی را دوست دارید؟
* گوجه خورشت (پامادور خوروش)
-اگر قرار باشد یک شغل غیرمرتبط با تخصص تان انتخاب کنید، چه بود؟
* قضاوت
-اگر زندگی شما یک فیلم باشد، اسم آن فیلم چه بود؟
* رنگ خدا
-بازیگر نقش اول آن فیلم چه کسی است ؟
* شهاب حسینی
-بازیگر مورد علاقه شما؟
* شان کانری
-این پنج کلمه چه چیزی را یادتان می آورد؟
* رشت : عشق
جنگ : خیلی بد
تراشکاری : اقیانوس بی پایان
رسانه : خطرناک تر از شمشیر
شکریه : پدر
-یک شعار برای خودتان و یا شغلتان انتخاب کنید.
* دقت، مهارت، اعتماد
-یک شعر از یک شاعر بخوانید
* عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت
نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

