• ۱۴۰۴-۰۹-۱۴
  • سرو بازار مسگران: زندگی درختی که از خاک سبلان برخاست

    سرو بازار مسگران: زندگی درختی که از خاک سبلان برخاست

    توکل انتظامی، کودکی‌اش در یعقوبیهٔ اردبیل، در دل دامنه‌ی کوه‌های سربه‌فلک‌کشیده سبلان، با رگبار خاطرات تلخ و شیرین در سال ۱۳۲۷ آغاز شد. در خانه‌ای که بوی تراشه‌های چوب و عرق‌جبین پدر در دیوارهای خشتی‌اش رخنه کرده بود. آن‌جا، میان غرش اره‌ها و گرد خاک نجاری در کنار برادری و شش خواهر، جهان را می‌آزمود. خشت‌های املاک پدربزرگ، زیر پاهای کودکانه‌اش، گرمای خاک اجدادی را می‌داد. اما بیماری حصبه، آن مار خزندهٔ سیاه، در ۱۱ سالگی وی زمانی که درحال خواندن کلاس ششم بود، برادرش جبرئیل را از آغوشِ خانواده ربود و پدر، او را به رشت فرستاد تا در کنار دایی پناه گیرد و به تحصیل ادامه دهد.

    پشت مدرسهٔ شاهپور، در خانه‌ای که پدربزرگ مادری از روزگاران دور در حاتم رشت ریشه دوانده بود، زندگی تازه‌ای آغاز شد. دایی، مردی معتقد، که عاشورا نان و نمک عزاداران حسین را بر سفره می‌ریخت، الفبای ایمان و ایستادگی را در جان او کاشت. مدرسهٔ شاپور، ششم ابتدایی را به او داد و مدرسه شریعتی فعلی پله‌های بالاتر را، اما زمین سفت زندگی، درس سخت‌تر می‌خواست. از همان روز، پشت دایی، به پاساژ صالح‌پور رفت. پاساژی که امروز، زیر تیغ تعریض خیابان، ناپدید شده است. آنجا، در دل هیاهوی بازار، در میان بوی پارچه‌های نوی خام و صدای چک‌چک چرخ‌های خیاطی، خون بازرگانی در رگ‌هایش جاری شد. دایی بنک‌دار کت و شلوار بود و توکل، از سیزده‌سالگی، بارِ صندوق‌ها را بر دوش کشید. سال‌های چهل تا پنجاه و سه، سال‌های بازارگردی بود؛ سال‌های پیمودن جاده‌های لغزندهٔ گیلان زیرِ باران.

    صبح‌سحر، پیش از طلوع آفتاب، وقتی شبنم بر برگ‌های چای لاهیجان می‌نشست، او چندین صندوق چوبی روسی گران‌قدر را – همان‌ها که از صندوق‌سازان حوالی راسته‌ی خواهر امام خریده بود – پر از کت و شلوار می‌کرد. با اتوبوس‌های معروف به چوب کبربتی روسی و دودگرفته، به این شهر و آن روستا می‌رفت. پی دکان‌های خرده‌پا و فروشگاه‌هایِ محلی. پخش و بازارمجی می‌کرد. معامله می‌کرد. نفس‌زنان. تا غروب، که باز می‌گشت به مغازهٔ دایی. آن‌گاه، تا پاسی از شب، قیچی به دست، پارچه‌های پیژامه و زیرشلوار را برای خیاط‌های دیگر می‌برید. خستگی کار، بر تن نوجوان، عضله می‌بست. با محمد ذات‌پرور، آن پهلوان پرورش‌اندام، دوست شد و زورآزمایی کرد. درس و ورزش و کار، سه‌پایهٔ ستبر موفقیتش شدند.

    پس از سال‌ها تلاش، در سال پنجاه و سه، سنگ بنای نخستین مغازه‌اش را در بازار مسگران رشت، روبروی پاساژ طالقانی فعلی گذاشت. ازدواج کرد و زندگی‌ای برپا نمود که ثمرش یک پسر و سه دختر بود. مغازه را ریخت و دو پلاک دوطبقه از خاک برآوردند. آن‌قدر کوشید که توانست خانهٔ پدری در اردبیل را نیز از نو بسازد. اما یادگار کودکی، پاساژ صالح‌پور، به کام خیابان‌های نوخاسته رفت. پس دست دایی را دوباره فشرد و به مغازه‌اش آورد و با او شریک شد. سال پنجاه و هشت، فاستونی‌های فرانر و آل‌پاکای ترکیه را به رشت آورد. تولید و فروش، اوج گرفت. او، که اکنون شانه‌هایش پهن‌تر از صندوق‌های روسی بود، خود در مغازه ماند و ریشه‌های تولید را استوار کرد. دست در خاک ساخت‌وساز نیز برد و هفده خانه در محله کوچه حاتم برافراشت که سه‌تای آنها، هنوز ایستاده‌اند، چون سرو.

    اما نقش او تنها در ساخت‌وساز و تجارت نبود؛ او یک تحول‌آفرین بود. زمانی که سازمان حفاظت از محیط زیست، با هدف کاهش آلودگی صوتی و هوا، تصمیم به خروج کوره‌های مسگری و واحدهای صنفی آلاینده از قلب بازار مسگران گرفت، با مقاومتی سخت از سوی صنف مسگران روبرو شد. شهرداری و تمام نهادهای مربوطه در برابر این دیوار بلند مقاومت درمانده بودند. در این میان، توکل انتظامی بود که با درکی آینده‌نگرانه، طلایه‌دار تغییر شد. او پیشنهاد داد تا هستهٔ اصلی بازار، از مسگری به پوشاک تبدیل شود. خود پیش قدم شد تا با قناعت و گفت‌وگویی خستگی‌ناپذیر، مسگران را قانع کند تا راهیِ محله‌های جدید شوند. سپس برای آبادانی و احیای این راستهٔ تاریخی کمر بست. برای دریافت پروانه‌های کسب بازاریان جدید پیگیری کرد و حتی مسئولیت ساخت و ساز و نوسازی چندین مغازه را به رایگان بر عهده گرفت تا هیچ مانعی بر سر راه این تحول بزرگ نماند. این تلاش‌ها بود که راستهٔ کهن مسگران را به قطب پوشاک شمال کشور تبدیل کرد.

    این روحیهٔ خدمت و مردمداری تنها به عرصه اقتصاد محدود نبود. رگه‌های ایثار و تعهد اجتماعی که دایی در نوجوانی در جانش کاشته بود، به ثمر نشسته بود. در مرداد سال شصت و پنج، هنگامی که بزرگترین محموله کمک‌های مردمی کشور از گیلان برای رزمندگان جبهه‌های جنگ تدارک دیده شد، نقش او به عنوان رئیس اتحادیه پوشاک رشت، چشمگیر و ستودنی بود.
    با در دست گرفتن یک ساک، به همراه محرم قاسمی و شفیعی در بازار گشت؛ کسبه با دیدنشان، کشوهای میزهایشان را باز می‌گذاشتند و می‌گفتند: «هر چه می‌خواهید بردارید.» این اعتماد، سرمایه‌ای بود که او سال‌ها برای آن رنج برده بود. با پول‌های جمع‌آوری شده، پوتین، بخاری، چراغ اترا و لباس سربازی خرید و کامیون‌ها را برای جبهه بار زد. این روحیهٔ یاری‌گری در زلزلهٔ خانمان‌سوز خرداد شصت و نه رودبار و نیز زلزلهٔ اسفند هفتاد و چهار اردبیل نیز نمایان شد؛ جایی که داوطلبانه در گروه‌های امداد حاضر شد و علاوه بر کمک‌های مادی فراوان، خود را به دل آوار زد تا به بازماندگان یاری برساند.

    سال شصت و نه، فروشگاه توکل، پرچمدار بازار مسگران شد. کالایش نه‌تنها گیلان، که سراسر ایران را پیمود. در اتحادیه، چنان جای گرفت که از شصت و شش تا نود، بیست و چهار سال، جز در آغاز و انجام، همیشه رئیس بود. سال هشتاد و سه، شعبه دوم را در تهران راه‌اندازی کرد. کارش اوج گرفت: تولیدِ پیراهن و شلوارهای پارچه‌ای و کت و شلوار، و سپس، گسترش به واردات از چین و ترکیه و امارات.

    اما تقدیر، در سال نود و هفت، با حادثه‌ای در جاده، تیری به سویش رها کرد: بیماری پارکینسون. آن بدن ستبر بازارگرد و آن دستان قاطع قیچی‌زن، روزبه‌روز لرزیدن گرفت. تا آن‌که در سال ۱۴۰۰، خاک رشت، توکل انتظامی، این پسر نجار یعقوبیه، بازرگان خستگی‌ناپذیر و تحول‌آفرین بی‌ادعای رشت، را در آغوش کشید. روحش شاد، یادش گرامی.
    علی احمدی سراوانی

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی