صدای موتورهای قدیمی هنوز در گوشش است؛ صداهایی که از کارگاه سیگارسازی پدر در #خیابان_شیک شروع شد و تا هایپرمارکت شیک امروز پسرانش ادامه یافت. این، روایت زندگی #کریم_شعبانی است، مردی که هفتاد سال، نفسهای صنعت را با ریتم چرخدندههای #تراشکاری هماهنگ کرد.
در سال ۱۳۱۸،در محله سیدابوالقاسم رشت به دنیا آمد. پدرش، ابراهیم، کارگاه #سیگارسازی داشت و بوی تنباکوی سیگارهای “هما” و “ویژه” با خاطرات کودکیاش عجین بود. اما با تأسیس شرکت انحصاری دخانیات، این کسبوکار خانوادگی تعطیل شد. پدر، کارگاه را به عطاری و بقالی تبدیل کرد، اما اوضاع خوب نبود. ابراهیم که هشت فرزند داشت، مجبور شد پیش یک تاجر معروف به نام ابریشمی انبارداری کند. از میان تمام فرزندان که به سمت تحصیل رفتند، تنها کریم بود که مسیر دیگری در پیش گرفت.
تحصیل را در #مدرسه_دقیقی آغاز کرد و همیشه از آقای #توفیق، مدیر و خانم دمبویی،معلم مهربان کلاس سوم تا ششم، به نیکی یاد کرد. اما وقتی پا به #دبیرستان_شاپور گذاشت، بازیگوشیاش گل کرد. در حالی که برادرش از شاگردان ممتاز بود، کریم کلاس هفتم را با هشت تجدیدی و کلاس هشتم را با چهار تجدیدی به پایان رساند. او بالاخره به خانواده اعلام کرد: « اصلا به درس خواندن علاقهای ندارم.» پدر و مادر مقاومت کردند تا اینکه یکی از بستگان پا پیش گذاشت و دنیایی دیگر را به رویش باز کرد.
فضای کارگاه تراشکاری دو برادر قمیسی در سرخبنده،او را شیفته کرد. یکی از اقوام، کارگاه “#هادی_شاکی” را معرفی کرد، اما سرنوشت و وساطت آقای ابریشمی (همان شوهرخاله و صاحبکار پدر) او را به کارگاه #آزاد_سرکیسیان در میدان زرجوب کشاند. آزاد در ابتدا این پسر ریزنقش را نپذیرفت و گفت: «دستش زیر دستگاه گیر میکند.» اما پدر کریم پاسخی داد که سرنوشتساز شد: «استخوانش مال من، گوشتش مال تو.»
پانزده روز آزمایشی ماند.کنار هر دستگاه، یک شاگرد بود. یک روز، یک استادکار قدیمی به او راز موفقیت را گفت: «هر کاری اوستا انجام میدهد، بنویس.» کریم گوش کرد و چند ماه دقت و یادداشتبرداری کرد. وقتی استادکار خودش به تهران رفت و کسی جرأت کار با دستگاه قدیمی او را نداشت، کریم با جسارت گفت: «من میتوانم.» و ثابت کرد که میتواند. از تراش یک قالپاق ساده شروع کرد و کمکم به کارگر ثابت آن دستگاه تبدیل شد. حقوقش؟ روزی پنج ریال.
روزی،سه تن از استادکاران اصلی کارگاه، شامل #عیسی_مبرهن، #سیدرضا_بزرگی و #میشا، پشت سر آزاد یک کار تعمیراتی انجام دادند. آزاد که مرد بدبینی بود، فریاد کشید و به آنها تهمت زد. آن سه، با عزت، ابزارشان را بستند و رفتند. این رفتن، ضربهای به کارگاه زد، اما فرصتی طلایی برای کریم شد. او که حالا مهارتهایش را پختهتر کرده بود، مسئولیت یک دستگاه بزرگتر را به عهده گرفت و حتی به شاگردان تازهکار کمک میکرد. دقت او در اندازهگیری با #کولیس زبانزد شد. تا جایی که وقتی یوریک (پسر آزاد) دید کریم روی دستگاه مدرن و مخصوص او کار میکند، نه تنها اعتراضی نکرد، بلکه خواست تا کریم روی همان دستگاه بماند. حقوقش اکنون به روزی ۹ تومان رسیده بود، در حالی که حداقل حقوق کارگران ۴۲ ریال بود. او حتی بعد از ساعت رسمی (۹ شب) تا نیمهشب کار میکرد و حق فوقالعاده میگرفت.
پس از خدمت سربازی در تراشکاری نیروی دریایی،به کارگاه آزاد بازگشت. در آن زمان قانون «۱۲۰» حاکم بود؛ کارگاهها موظف بودند ۲۰ درصد سود را بین کارگران تقسیم کنند. کریم که به نمایندگی کارگران انتخاب شده بود، نزدیک عید، پیگیر اجرای این قانون شد. اما این پیگیری، خشم یوریک را برانگیخت و رابطهشان تیره شد. کریم نهایتاً اعلام کرد میرود و یوریک به او بیاعتنایی کرد. تنها هاملت، برادر دیگر یوریک، بود که میانجیگری کرد و گفت: «برو چند روز دیگر که همه آرام شدند، برگرد.» اما کریم راه تهران را در پیش گرفت.
تجربه کار در تهران برایش رضایتبخش نبود. حقوقها کمتر بود و غربت آزاردهنده. مدتی در کارگاه «#خداش»، تراشکار معروف گیلانی که به تهران رفته بود، مشغول به کار شد. اما فضای آنجا نیز نتوانست دغدغه پیشرفت او را پاسخ دهد. حتی در آزمون ورودی کارخانه پارچهبافی ری در میان ۹۰ شرکتکننده، اول شد، اما از حقوق ناچیز پیشنهادی (۱۴۲ ریال) سر، باز زد و ترجیح داد به دنبال فرصتی برابر با تواناییهایش بگردد.
در این میان، گاهی هاملت (برادر یوریک) به تهران میآمد و جمعهها با هم به تماشای فوتبال در امجدیه میرفتند. هاملت بالاخره جرقه بازگشت را زد: «از تهران خسته نشدی؟ بیا رشت. کار زیاد است. می توانیم با هم شریک شویم.»
در ابتدای سال ۱۳۴۴،کریم با اندوختهای ناچیز به رشت برگشت. هاملت گفت برای مغازه و دستگاه، نفری ۶۰۰۰ تومان نیاز داریم. کریم فرش ۱۲متریاش را به ۲۰۰۰ تومان فروخت و ۱۰۰۰ تومان پسانداز داشت. یک خیر بنام اوستا غلام معمار پیشقدم شد و با ضمانت چک، ۳۰۰۰ تومان به او قرض داد. مغازهای که پیشتر رادیاتسازی بود، به قیمت ۷۰۰۰ تومان خریداری شد، دستگاهها و ابزار لازم را هم خریدند و کارشان رونق گرفت.
کم کم سه دهنه مغازه دیگر و یک دستگاه تراش لهستانی و یک دریل ستونی خریدند و کار را گسترش دادند. تا اینکه هاملت خبر فروش مغازه پدری را داد و گفت: آزاد مغازه را به نام او کرده است، بشرطی که جای دیگری کار نکند.
پس یوریک به عنوان معتمد هر دو طرف برای قیمتگذاری آمد و گفت:«سهم هر کس ۴۵۰۰۰ تومان. هر که پول داد، مغازه مال او.» در قرارداد نوشتند اول حق خرید با کریم است. کریم که پول نداشت، دست به دامان همه شد: از دوستان، خواهر و برادرهایش و حتی مهندس ابریشمی (پسرخاله مادرش) که پیشپرداخت یک پروژه تعمیراتی را به او سپرد. بالاخره پول جور شد.
هاملت که باور نمیکرد کریم بتواند پول را تهیه کند، فکر کرد واسطه میخواهد مغازه را بخرد و کلید سه دهنه مغازه دیگرشان را گرفت و آنجا را پر از زغال سنگ کرد! معامله انجام شد. کریم، تنها مالک کارگاه شد.
حالا دیگر کریم شعبانی،استادکار خودش بود. با تعمیرات تخصصی و انجام سفارشات بزرگ، سرمایهاش انباشته شد. حتی ماشین خرید. اما یک پیشنهاد دیگر، تحول نهایی زندگیش را رقم زد: خرید زمینی در ابتدای خیابان لاهیجان.
او ماشینش را فروخت، زمین را به قیمت ۴۰ هزار تومان خرید و با وام ۱۸ هزار تومانی بانک ملی، کارگاه بزرگش را در نبش کوچه داوودزاده بنا کرد. مغازه قدیمی را هم فروخت و برای شصت سال، تا ۸۲ سالگی، از این کارگاه، به تراشکاری ادامه داد.
کریم شعبانی در سال ۱۳۵۰ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شد. او به مدت ۷۰ سال تراشکار بود. از سال ۱۳۶۳، ریاست اتحادیه تراشکاران رشت را به عهده گرفت و به عضویت شورای مرکزی اصناف درآمد. چهار دوره ریاست اتحادیه را در کارنامه دارد و پس از او، هادی شاکی و سپس پسر شاکی، این مسئولیت را ادامه دادند.
امروز، آن کارگاه بزرگ، به یک هایپرمارکت بزرگ تبدیل شده که توسط پسرانش، حجت و حسن، اداره میشود. پسر دیگرش، حسین، که سالها نزد پدر کار کرد، اکنون بازنشسته شده است.
داستان زندگی کریم شعبانی، روایتی است از ارادهای آهنین که از یک محصل بازیگوش آغاز شد و با تلاشی بی نظیر، بنای صنعتی را پایه گذاشت که نسلهای بعد روی شانههای آن ایستادهاند.
علی احمدی سراوانی

