غلامرضا دلکشنژاد، در سال ۱۳۰۵ در رشت متولد شد. کودکیاش را در قنادی داییاش، شهریزاد، در محله مسجد صفی گذراند؛ جایی که بوی شیرینی، نقل و عطر شکلات ذوبشده، روحش را آکنده کرد. شانزدهساله که شد، به #قنادی_آذربانی رفت و سی سال تمام آنجا ماند و استادکار شد – استادی که در تمام فنون شیرینیپزی از تر کاری و نقلبندی گرفته تا شکلاتسازی و کیکپزی مهارتی مثالزدنی داشت.
سال ۱۳۵۶ بازنشسته شد و گمان کرد روزهای کارگری به پایان رسیده است. اما روزی که با دوستی در #خیابان_لاکانی قدم میزدند، چشمش به مغازهای خالی افتاد. دوستش گفت: “غلامرضا، اینجا را بخر. قنادی بزن. دست تو که هنوز گرم است.” و او خرید. سال ۱۳۵۷، قنادی کوچک شانزدهمتریاش در فلکه لاکانی باز شد. در آن زمان، رشت چند قنادی بزرگ داشت: #شرق، #آذربانی، #نوشین، #نگین و… اما غلامرضا با همان مغازه کوچک، کار خود را آغاز کرد.
یک سال بعد، #قنادی “#سهیل” نام گرفت. خودش در کارگاه شیرینی میپخت و پسرش علی (محمدعلی)- متولد ۱۳۳۷ – پشت ویترین میایستاد و میفروخت. اما تقدیر چنین نخواست که غلامرضا دیر بماند. نیمه دوم سال ۱۳۶۰، چشم از جهان فروبست و خانواده را در ماتم گذاشت. مادر، زنی مدیر و مدبر بود که خانه را از فروپاشی نجات داد. علی بیست و یکساله، حالا باید بار زندگی را به دوش میکشید.
علی دو کارگر آورد، اما شیرینیهایشان به پای کار پدر نمیرسید. غلامرضا دستی سحرآمیز داشت – هر چه میپخت، همان روز به فروش میرفت. اما حالا شیرینیها روی دست میماند. کارگران رفتند و علی تنها ماند. آنوقت یادش آمد از بستنی تخممرغی که پدر سالها پیش به او یاد داده بود. دست به کار شد. دو سال تمام، روز و شب، بستنی ساخت. مردم کمکم به مزهاش عادت کردند. روزی دویست کیلو بستنی در فصل گرما میفروختند. مشتریها صف میکشیدند، اما ظرفیت کارگاه کوچک جوابگوی هوس رشتیها نبود.
سال ۱۳۶۹، چلوکبابی همسایه تعطیل شد. علی مغازه را خرید تا کافه بستنی راه بیندازد. اما خون قنادی در رگهایش بود. تا سال ۱۳۷۰، بستنی را کنار نگذاشت، اما کمکم به اصل خود – شیرینیپزی – بازگشت.
ذائقهاش، میراث پدری بود. هر شیرینی را پیش از تولید انبوه مزه میکرد. به کارگرانش یاد میداد: “کم شکر، شیرینی را تلخ میکند. ” کارگران سنتی بازار و سلیقه مشتری را نمیشناختند، اما علی میدانست مشتری چه میخواهد. حتی امروز، پس از سالها، هنوز بر تمام مراحل نظارت دارد. میگوید: “شیرینی فقط آرد و روغن نیست. کم و زیادش، همه چیز را به هم میریزد.”
سال ۱۳۷۷، شعبه دوم را در #چهارراه_گلسار باز کرد. سال ۱۴۰۰، شعبه سوم در #خیابان_معلم افتتاح شد. حالا دیگر قنادیهای سهیل، نامی آشنا در رشت بودند. پنج سال پیش، کار را به خانواده سپرد، اما سایه علی هنوز بر تمام قنادیها سنگینی میکند. اگر دوستی شبانه شکایتی کند، خواب از چشمش میپرد تا صبح در کارگاه حاضر شود و مشکل را ریشهیابی کند.
امروز، بیش از صد کارگر برایش کار میکنند. روزی سی نوع شیرینی از کارگاههایش بیرون میآید. وقتی از صادرات میپرسند، میگوید: “شیرینی خشک را میشود فرستاد آن طرف آب. اما شیرینی ما را باید تازه بخورند.”
علی (محمدعلی) #دلکشنژاد – که دوران ابتدایی را در مدرسه عسجدی و دبیرستان را در شاپور گذرانده بود – در سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد. او هنوز هم با ولع، دانمارکی را گاز میزند.
از آن روزهای بستنیفروشی در لاکانی تا امروز، سالها گذشته اما روی میز چوبی دفترش، سینی نقرهای پر از شیرینیهای تازه چیده شده بود: دانمارکی طلایی با لایههای پیچیده، پاپیونی پوشیده شده از خاک قند، قطاب هنرمندانه با پوشش پسته، نوقاهای براق که عسل از آنها میچکید، #علی_دلکشنژاد تکّهای از شیرینی را جدا کرد و گفت: «بچش! این را تازه درست کردیم… هنوز گرم است.»
نور آفتاب از پنجره روی بستهبندیهای سلفونی میرقصید و رد شکر روی لباسش مانده بود. پشت سرش، عکس قدیمی پدرش غلامرضا به دیوار تکیه داده بود؛ مردی با پیشانی باریک و نگاهِ تیز قنادها. انگار هر دو با هم میگفتند: «رشتیها را میشناسیم. میدانیم چه میخواهند.»
و تو با اولین گاز، طعمی را میچشیدی که از لاکانی سالهای دور تا امروز، تغییر نکرده بود.
علی احمدی سراوانی

