سالها پیش از جنگ جهانی اول، قند و شکر روسیه با کشتیهای بزرگ (پراخووت) به سواحل ایران میرسید، سپس با قایق های کوچک (کرجی) به خشکبیجار منتقل می شد و از آنجا راهی سراسر گیلان می گشت. خواربارفروشی بزرگ حاجی باقر در خشکبیجار، شعبه اصلی پخش قند و شکر روسیه در گیلان بود. و این روایت، قصه فرزندان و نوادگان همان حاجی باقر است. او در خانه ای ۲۰۰۰ متری زندگی می کرد که تمامی خانواده اش از برادران و خواهران تا ده فرزندش به همراه همسران و نوادگان زیر یک سقف گرد هم بودند.
یکی از پسرانش، ابوالقاسم، سالها با پدر همراه بود، اما روزی تصمیم گرفت به رشت برود و در ساغریسازان، دکان خواربار و گیاهان دارویی باز کند. او تا سال ۱۳۶۸ در همان مغازه به کارش ادامه داد.
محمد باقرپور، پسر ابوالقاسم، در سال ۱۳۰۶ در خشکبیجار به دنیا آمد. تا کلاس پنجم درس خواند و با وجود خط خوشش، درس را رها کرد. وقتی پدرش در سال ۱۳۲۶ به رشت آمد، او نیز راهی این شهر شد و به کار پارچه فروشی روی آورد؛ از بازار طوافان پارچه میگرفت و به شهرهای گیلان میبرد. در سال ۱۳۲۹ هم ازدواج کرد.
در سال ۱۳۳۱، محمد با شراکت یکی از دوستانش، دکانی در راسته طوافان خرید – همان جایی که امروز مرکز فروش کارت عروسی و لوازم تم تولد شده است. آن زمان حدود ۳۰ طواف در این منطقه فعال بودند، از جمله رضوان طلب، بشیر طالقانی، نصرتیان، حقگو و نیرومند.
بین سالهای ۱۳۳۵ تا ۱۳۶۵، بازار طوافان پر رفت و آمد بود. با توجه به سختی سفر به تهران با اتوبوس های معروف به کبریتی (به دلیل شکل مستطیلی و کوچکشان) بیشتر مردم و بازاریان گیلان برای خرید پارچه به این بازار می آمدند.
شاید تا ۲۰ سال پیش هم این بازار حال و روز قابل قبولی داشت، اما با ساخت آزادراه رشت-قزوین و آسان شدن سفرها، آرام آرام جانش به لب آمد. وقتی محمد باقرپور مغازه اش را به قیمت ۱۸ هزار تومان خرید، قیمت بهترین مغازه های خیابان شیک فقط ۱۰ هزار تومان بود، این تفاوت قیمت، خود گویای رونق طلایی بازار طوافان در آن روزگار است.
پس از سال ۱۳۷۰، دوره گردانی که سالها پارچه هایشان را از این بازار می خریدند، در خیابانهای اصلی شهر مغازه خریدند. کم کم کاسبی پارچه از طوافان کوچ کرد و به خیابان شریعتی و سپس خیابان لاهیجان نقل مکان کرد.
محمد باقرپور در سالهای پایانی عمر با بیماری ریوی دست و پنجه نرم میکرد و با ویلچر به مغازه می آمد. او در سال ۱۴۰۰، درگیر عوارض ریوی و قلبی شد و چشم از جهان فروبست. از او دو پسر و پنج دختر به جا ماند. پسر بزرگش کاظم که در دانشگاه کار می کرد، مدتی قبل درگذشت. امروز رضا، پسر کوچکتر، مغازه پدری را با همان سبک و سیاق قدیم اداره میکند.
رضا که فارغ التحصیل جغرافیا است و حدود ۶۰ سال سن دارد، در پاسخ به حال و روز کسب وکار میگوید: «از سال ۱۳۴۹ در طوافی پدربزرگم – جنب کتابفروشی سعادت – کار کردم. حدود ۲۰ سال است که اینجا هستم. گاهی برای خودم جنس می آوردم، یک سال هم مغازه اجاره کردم، اما پدرم خواست کنارش باشم.»
از اوضاع بازار میپرسم. میخندد و میگوید: «آنقدر میخوریم تا چاق نشویم! یک زندگی معمولی… کاسبی خوب نیست. بازار باید خوب باشد تا تو نفس بکشی، بازار طوافان امروز نفس نمیکشد. ۵۰ تا لامپ هم بزنی، وقتی کسی پارچه نخواهد، نمیتوانی ذهنش را عوض کنی.»
به یاد می آورد: «زمانی اینجا با ارابه هایی که اسب میکشید، جنس می آوردند. حتی روزهای برفی، اسبها سر میخوردند و بازار به هم میریخت. یک زمانی ده عدل بند اینجا کار میکردند، از شهرهای مختلف می آمدند، پارچه میخریدند، عدل می بستند و با ارابه به خیابان می بردند. الان دیگر هیچ عدل بندی اینجا کار نمیکند.»
از نوستالژی هایش میگوید: «یادش بخیر، اول کاروانسرای گلشن، مردی بود به نام عباس دوغی، چند تغار ماست می آورد، دوغ درست میکرد و هر لیوان بزرگ را میداد دو زار… چقدر خوشمزه بود. دوغ های الان آن طعم را ندارند.»
راوی خاطرات بازار قدیم میشود: «راسته زرگرها فقط ۱۰-۱۵ نفر بودند. بازار خوشبین خرازی بود. اول راسته زرگرها، سعادت، خیام، توکل، کرامتی و تربیت کتابفروشی داشتند. راسته دوم زرگرها، گالش فروشی و گونی فروشی بود. قیصریه فخر هم خرازی و پلاسکو و کفشفروشی بود. بازار مسجد جامع بیشتر بزازها بودند. راسته بلورفروشان امروز، آن زمان چلنگری بود و پر از کوره. بازار کتابفروشان امروز هم “سرای آهنی” نام داشت که بیشتر انبار بود و تنها یک وکیلی هم آنجا دفتر داشت به نام آقای پیشوایی که عدهای به همین خاطر سرای پیشوایی صدایش میکردند»
از پدرش و روش کاری او میگوید: «یک روز پدرم برای خرید به تهران رفته بود. وقتی برگشت گفت: “رضا جنسها آتش گرفته، متقال دو تومنی شده چهار تومان!” اما وقتی مشتری میآمد، جنس قدیم و جدید را نشان میداد و میگفت: “این متقال قدیمی دو تومان، این جدید چهار تومان.” من هم همین روش را ادامه میدهم.»
و بعد در همین ارتباط خاطرهای تعریف میکند: «یک روز با دوستم در دکان نشسته بودیم. دختر دانشجویی آمد و قیمت متقال را پرسید. من قیمت را گفتم. گفت میروم دوری میزنم و برمیگردم. به دوستم گفتم حتماً برمیگردد. نیم ساعت بعد برگشت و گفت: “قیمت شما از همه منصفانه تر است.” از فردا، تمام همکلاسی هایش را پیش من فرستاد – انگار برای کار تحقیقی متقال نیاز داشتند.»
رضا، به کف مغازه اشاره و توضیح میدهد: «اینجا در ابتدا تخته کوب بود، مثل چندین دکان دیگر راسته. دورتادورش هم باز بود، یعنی پنجره و شیشه نداشت. زمستانها منقلی داخل مغازه گذاشته و چون داخل توپ پارچه ها، چوبهای نردبانی شکل قرار داشت، وقتی پارچه فروخته میشد، آن چوبها را داخل منقل آتش زده و خودمان را گرم میکردیم.»
خاطره ای از دوستی پدرش با تجار کلیمی بازگو میکند: «در بازار خیابان شیک چند کلیمی، بزازی داشتند، از جمله نجات ربانی، نجات هوریزاد، موسی عمو، رحیمیان و امرانی. از بین اینها، نجات ربانی با پدرم رفیق بود و گاهی پیش او برای صرف چای می آمد. روزی به پدرم گفت: “در خیابان سعدی ساختمانی در حال ساخت بود. پسر کوچکم برای بازی داخل ساختمان رفت و روی بالابری که آنجا بود بازی میکرد و از بالابر سقوط کرد. به بیمارستانش بردند و به من خبر دادند. حالش وخیم بود. دلهره داشت مرا میکشت. یکی از دکانداران به من گفت برای امام رضا نذر کن و من این کار را کردم و او خوب شد.”»
میپرسم با این بازار کساد، چرا مانده ای؟ چرا مغازه را عوض نکردی؟ چرا دکور را تغییر ندادی؟
میگوید:«شغل تمیزیست… دوستش دارم. پارچه فروشی «نام» دارد اما متأسفانه «نان» ندارد.
هرچند این روزها بازار خیلی از مشاغل خوب نیست، البته بازار کباب خیابانی رونق خوبی پیدا کرده، اما وقتی بازاری بورس خودش را از دست بدهد، کاریش نمیشود کرد…
بازار طوافان خوابیده….
بیشتر رفتند تو کار بساز و بفروش. ما فقط چند نفر اینجا مانده ایم، البته تعدادی هم از دنیا رفته اند.»
از ازدواجش میپرسم. میخندد: «شرایطش هیچگاه مهیا نشد.»
سپس به عکس پدرش اشاره میکند و ادامه میدهد: «درگیر بیماری ریه بود. یک بار هم سکته مغزی کرده بود. زمان کرونا حالش بد شد. به اورژانس زنگ زدیم. گفتند باید به بیمارستان رازی ببریم. ما مقاومت کردیم، اما بالاخره بردند. آزمایش دادند و گفتند کرونا ندارد. بردیم بیمارستان آریا، چند روزی آنجا بستری شد. وقتی به خانه آمد، کرونا گرفته بود. یک سال همینطور درگیر بود… یک روز صبح بیدار شدم برای صبحانه صدایش زدم… اما سکوت. قلبش دیگر کشش نداشت…»
مانند بازار طوافان.
علی احمدی سراوانی

