در پس کوچههای پیچدرپیچ رشت، #حسن_قماشچی زاده شد؛ در سال هزار و سیصد و نه، در زمانی که جهان تازه از زیر سایه جنگ جهانی خارج شده بود. پدرش، اسدالله متولد ۱۲۶۷، تاجر پارچه بود، مردی که تاروپود زندگیاش از مسیرهای دوردست روسیه میگذشت. کاروانها میآمدند با بار پارچههای نرم و رنگین، و او در سرای ملک، جلوی چشم حیرتزدهٔ همسایهها، جنسش را پهن میکرد. بازارش چنان گرم بود که بازار دیگران در سایهٔ او میخوابید. میگفتند: «امروز که اسدالله بار آورده، قفلی به دکانتان بزنید؛ نوبت خریداران ما فرداست.»
اما تاریخ، گاه نقشههای آدمی را پاره میکند. انقلاب لنین از راه رسید، و آن راه پررونق، یکشبه به بنبستی تلخ بدل گشت. اسدالله با انبوهی از سفتههای روسی و گونیهای پر از منات بیارزش ماند و آرامشی که از کف رفته بود. سالهای سختی از پی هم آمدند. او در خانهای کنار مسجد ملا علی محمد، با سه دختر و سه پسر، روزگار را به شب میرساند، تا در سال ۱۳۴۴، چشم بر جهان فروبست.
حسن، سهماهه بود که مادر را از دست داد. دل کوچکش از همان زمان، با غمی کهن بزرگ شد، در سایه مهربانی دایه. تا کلاس ششم بیشتر درس نخواند و پا به پای پدر، در بازار چرخید. در سال ۱۳۴۰ با شمسی عابدیان ازدواج کرد که حاصل این پیوند، سه پسر و دو دختر بود. امیرمهدی در فرانسه و محدثه ساکن آمریکاست. مفید، ملاحت و محمدامین در ایران ماندگار شدند. با مرگ اسدالله، جهان روی دیگری به حسن نشان داد. در میدان کوچک رشت، دکان خردهفروشی پارچه باز کرد و تا سال ۱۳۴۶ در این راه ماند، هرچند که زمین سفت زندگی، چندین بار او را بر زمین زد.
دوستانش اما، دست یاری به سویش دراز کردند. زمانی که سوخت، در شهر رشت، به کیمیایی گرانبها بدل شده بود و مردم برای گرما و آشپزی به چراغهای نفتی وابسته بودند، آنان پیشنهاد نمایندگی فرگاز را به او دادند و با نفوذ و حمایتشان، این امتیاز را برایش به ارمغان آوردند. حسن، در کیلومتر ده جاده انزلی، نخستین تأسیسات گازپرکنی را برپا کرد. روزگاری که مردم، کپسولهای خالی را به امید وانت و کامیونی میگذاشتند تا به تهران برود و هفتهها بعد بازگردد، او آمد و با عشق، مشکل را به دوش کشید. حتی با دوچرخه، کپسولهای پر را تا جلوی در خانهها
میبرد، واشرها را عوض میکرد، رگلاتورها را بررسی مینمود و با نشتیابی اجاقها، کپسول را نصب میکرد. بعدها وانت پیکانی خرید و مغازهٔ میدان کوچک را فروخت و دفتری در خیابان سعدی، روبروی بازار روز گرفت؛ جایی که هنوز پابرجاست و پسر کوچکش، محمدامین، لوازم گازسوز در آن میفروشد.
اما دل حسن، همیشه با درد بیمادری میتپید. این درد، آرزویی را در او پروراند: تأسیس موسسهای برای یتیمان. پس در هفتاد و یک سالگی، با یاری مردانی نیکاندیش چون صادق مجیدی، موسسه امام حسن مجتبی(ع) را بنیاد نهاد. ساختمانی در سعدی خرید و وقف کرد. بیهیچ کمک دولتی، با دستانی پاک و دلی بیآلایش، از هفتاد خانوار بیسرپرست و بدسرپرست حمایت کرد و دکترها و مهندسهای بسیاری به جامعه تحویل داد؛ همانها که امروز، خود از حامیان مالی موسسه هستند. تا سال ۱۳۹۷، که چشم از جهان فروبست، با عشق از موسسه نگهداری کرد.
مفید، پسرش، که از سالها پیش در کنار پدر بود، پس از سربازی، در هجده سالگی، به بازار پیوست. در کنار مغازهٔ پدر، نمایندگی الجی و سپس جیپلاس را گرفت. او نیز
راه پدر را در موسسه خیریه ادامه داد. در طبقهٔ پایین موسسه نیز، خانهبازی کودکان را به دست دخترانش راه انداخت. مفید، سه فرزند دارد؛ دو دختر با مدارک فوقلیسانس معماری و زبان، و پسری با مدرک لیسانس حقوق که در خدمت سربازی است.
جلالالدین محمد شکریه، نایبرئیس اسبق اتاق اصناف ایران، حسن قماشچی را مردی درستکار و با دلی سرشار از عشق به خدمت ایتام معرفی می کند.
و این چنین، زندگی #حسن_قماشچی، از میان گونیهای منات بیارزش و خاکستر آرزوهای پدر، به موسسهای برای مهرورزی رسید؛ گواهی بر آن که آدمی میتواند با عشق، از دل رنج، روایتهایی جاودان بیافریند.

