• ۱۴۰۴-۰۹-۲۰
  • مسیو ژورا / نامی که در رشت جاودانه شد

    مسیو ژورا / نامی که در رشت جاودانه شد

    این بار داستان مردی را میخوانیم که یک امپراتوری خیاطی ساخت و نامش را برای همیشه در شهر #رشت جاودانه کرد.

    پس از آغاز جنگ جهانی دوم، فضای باکو برای ارامنه ، دیگر مانند سابق نبود، ترسهای قدیمی دوباره سر باز کردند و فرصت های کار روز به روز برای آنها کمتر میشد.
    مرگ “#سرکیس_خانیانس” و همسرش” #اوکسانا” نیز دنیای تنها پسر و دو دخترش را درهم کوبید. سپس با ازدواج دختر بزرگ خانواده، “#ژورا” و “#کارمن” (با نام اصلی یوگینا) متوجه شدند که در باکو، آینده ای برای آنها وجود ندارد، پس تصمیم به مهاجرت گرفتند. با چمدان هایی کوچک و قلب هایی بزرگ به رشت آمدند. آنها در ابتدا در رستورانی به نام “#لوقانته” در خیابان “امام خمینی” فعلی (جایی که امروز ساختمان بانک ملت قرار دارد) مشغول به کار شدند و با اینکه “ژورا” به زبان روسی مسلط و در خیاطی چیره دست بود، اما شوخ طبعی او و انرژی “کارمن”، آنها را به جاذبه های لوقانته تبدیل کرد.
    در آنجا ژورا با ذخیره هر پولی که به دست می آورد برای روزی که مغازه خیاطی خود را باز کند، نقشه می کشید.
    ژورا خیلی در لوقانته نماند و ملکی نرسیده به “#چهار_راه_میکائیل” روبروی “آردکوبی” خرید و در آن قلمرویی برای خود ساخت. طبقه همکف، تبدیل به کارگاه خیاطی شد و طبقه دوم، مسکن شخصی او.
    در کارگاهش که گاه تا هفده-هجده نفر در آن مشغول به کار بودند، زنانی مانند “محترم” و ” معزز” نزد او هنرآموزی می کردند. ژورا خیاطی را بدون استفاده از الگوهای مرسوم آموزش می داد. او برای هر پارچه ای حتی پیش از برش، با اتو، خواب پارچه را می گرفت تا پس از دوخت، لباس در تن مشتری، بی عیب و نقص بنشیند.
    هرچند ژورا روحیه ای شوخ و بذله گو داشت اما در کار بسیار سخت گیر بود. خودش در تن مشتری ایراد کار را می گرفت و به هیچ قیمتی اجازه خروج لباس ناقص را نمیداد. حتی اگر مجبور می شد پول پارچه را به مشتری داده و لباس را نابود میکرد. این سختگیری تا پایان عمرش با او ماند. زمانی که “معزز” یکی از شاگردان قدیمی اش برای بازنشستگی به مستندسازی سوابق بیمه نیاز داشت، ژورا در ابتدا به خاطر رفتار بد شوهر معزز، امتناع ورزید اما وقتی “مسعود”، خواهرزاده “محترم” و “معزز” (که از کودکی، بازی های کودکانهاش را در خیاط خانه ژورا و نزد خاله هایش انجام می داد) به عنوان واسطه وارد شد، ژورا شرط کرد: که اگر شوهرش را دیگر نبینم، چون شاگرد خوبی بود، به او کمک میکنم.
    ژورا در دوخت کت و دامن، پالتو و بویژه لباس عروس استاد بود . برای همسران بسیاری از صاحب منصبان کشور لباس میدوخت، تا جایی که به او لقب “خیاط عروسهای ایران” داده بودند.
    برای تزیین لباس های مجلسی از هنر زنان دیگری مانند خانم “رفعت دائمی” برای سنگ دوزی و خانم “صاحب نقش” برای سردوزی های ظریف بهره می برد. شاگردانش پس از سالها شاگردی، هریک خود به استادی رسیدند و خیاط خانه های مستقلی راه انداختند. از جمله مهمترین آن ها خانم “مهری سادات عطارد” بود که “خیاط خانه عطارد” را در کوچه “آذربانی” بنیان نهاد.
    در طبقه دوم خانه، سالن پذیرایی با مساحت بیش از صد متر مربع خودنمایی می کرد، با بوفه هایی پر از کریستالهای درخشان و عتیقه جات گرانبها. سقف یکی از اتاق ها آینه کاری شده بود و فضایی رویایی ایجاد میکرد. اینجا، مکانی بود که ژورا پس از ساعتها کار سخت، ذوق هنری خود را در قالب دکوراسیون به دوستانش نشان می داد.
    ژورا در حدود اواخر سال ۱۳۸۴ تا اوایل ۱۳۸۵ خیاط خانهاش را به “آزمایشگاه رازی” فروخت و در محله “منظریه” در خیابان “مازیار” آپارتمانی خرید. او در اواخر دهه ۸۰ در حالی که برای خرید از فروشگاه “دلفین” عرض خیابان را طی می کرد در یک سانحه رانندگی دچار شکستگی لگن شد و درنهایت پس از چند ماه بستری شدن، درگذشت و در آرامگاه ارامنه در خیابان “سرچشمه” رشت به خاک سپرده شد.
    “کارمن” خواهر ژورا که در سال ۱۹۳۴ (۱۳۱۳ شمسی) در باکو متولد شده بود، در رشت با “مامیگون اندون پطروسیان” متولد ۱۹۱۴ (۱۲۹۳ شمسی) ازدواج کرد. پطروسیان متولد رشت بود و پدرش حسابدار بانک سلطنتی انگلیس و دو خواهر و یک برادر داشت. “مامیگون” در مدرسه آمریکایی رشت درس خواند و از شانزده سالگی برای اینکه بتواند روی پای خود بایستد در صنعت چوب وارد شد و پس از سال ها تلاش توانست حجره چوب بری خود را در بازار بزرگ رشت راه اندازی نماید. “#مامیگون” ورزشکار بود و با انجام حرکات آکروباتیک نیز کسب درآمد میکرد. او سپس یک کارخانه برنجکوبی در حومه رشت تأسیس کرد و رشت قدیم برایش “آرمان شهر” شد.
    حاصل ازدواج کارمن و مامیگون دو پسر به نام های “فرد” و “روبرت” است.” روبرت” متخصص قلب شد و در بندرعباس به طبابت مشغول بود. او نیز دختری به نام “جاسمین” دارد. مامیگون در سال ۱۳۷۳ از دنیا رفت .

    خواهرزاده ژورا درباره خاطرهای از یک سفر هوایی با او اینگونه می گوید: با دایی در فرودگاه “مهرآباد” بودیم، در قسمت چک کردن بارها، مرد میانسالی نشسته بود، وقتی دایی را دید، فریاد کشید: من ایشان را می شناسم، دست ایشان خط کش است. لباس عروس همسرم را ایشان دوخت. و درنهایت نیز کار ژورا و خواهرزاده اش را به فوریت و با بیشترین احترام انجام داد.
    با مرگ ژورا، نه فقط یک خیاط که گنجینهای از خاطرات، هنر و اصالت به فراموشی سپرده شد. خیاط خانهای که می توانست امروز به یکی از جاذبه های شهر تبدیل شود اما اکنون تنها در حافظه میانسالان این شهر، جاخوش کرده است.
    این روایت، پرسشی جدی را پیش روی ما میگذارد: برای حفظ و معرفی چنین میراثهایی چه کردهایم؟ چگونه اجازه میدهیم چنین روایتهایی، کم کم به خاطره ای محو در گذشته تبدیل شوند؟ آیا وقت آن نرسیده که به فکر حفظ بناها و میراث های خاطره انگیز شهرمان باشیم؟

    در پایان از آقایان “علیرضا ابراهیمیان”، “مسعود هاتفی”، “حسن وهابی” و خانم “جاسمین پطروسیان” برای همراهی و همکاریشان در آماده کردن این روایت، سپاسگزارم.

    علی احمدی سراوانی

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی