در شهر رشت که زمانی به آن پاریس ایران میگفتند، خیاطانی بودند که برای هر فردی، نه یک لباس بلکه یک اثر هنری می آفریدند. در بین آنها، یکی بود که نامش بیش از همه بر سر زبانها بود: #نادر_لوئیجی. نامی ایتالیایی بر خیاطی گیلانی.
نادر نژادحسینی، مردی که هرگز به مدرسه نرفت، اما کارگاهی از سلیقه را در مغازه کوچکش برپا کرد. او برای «پول» کار نمیکرد؛ برای «هنر» کار میکرد. هرگز مشکی ندوخت، گویی باور داشت زندگی، حتی در سخت ترین لحظات، جایی برای سیاهی نیست. مشتریانش نه با پول، که با «اخلاق» سنجیده میشدند و هر لباسی که میدوخت، یک اثر هنری بود که حتی خشکشویی های پاریس از پذیرش آن، به دلیل ارزش و ظرافت دست دوزش، دلهره داشتند.
حالا، پس از روایت خیاطان بزرگی چون #صفر_قاسمی، #محمد_سبحانی، #علی_ریچموند، #محمد_تقی_ادراکی، #مهری_سادات_عطارد و #ژورا، نوبت به روایتی دیگر از آن نسل طلایی میرسد، بیایید و در سایه درخت بید مجنونی که به یاد نادر لوئیجی در پارک توحید گلسار کاشته شده بایستیم و روایتی را بخوانیم از مردی که نادر این شهر بود.
…………
سعید نژاد حسینی فرزند مرحوم نادر لوئیجی در دفتر دوستم علی افتخاری، روبرویم نشسته بود. فنجان قهوه اش را برمیدارد و میگوید: بابا فقط یک خیاط نبود؛ یک هنرمند بود… و این آغاز روایت مردی است که نامش در رشت، با زیبایی و هنر گره خورده است.
نادر (اسماعیل) نژادحسینی معروف به #نادر_لوئیجی، متولد ۱۳۱۷ بود. هرگز پا به مدرسه نگذاشت، اما در حساب و کتاب، از بسیاری تحصیلکرده ها بهتر بود. پدرش، دایی حیدر کیژده ای، چهره ای محترم در منطقه خود بود؛ آنقدر که مردم به او لقب “کدخدا مرد” داده بودند و حرفش در محله اعتبار داشت. حیدر، کشاورزی میکرد. او پنج پسر و دو دختر داشت که یکی از پسرانش در نوجوانی در حادثه ای از دست رفت.
نادر از نه سالگی به رشت آمد و پس از مدتی کار در یک بلورفروشی به علت فضای سیاسی آن دوره به فروش روزنامه در بازار روی آورد. اما سرنوشت چیز دیگری برایش رقم زد. ابتدا نزد حسن باکله رفت و اصول اولیه خیاطی را آموخت، پس از مدتی در راسته میز و صندلی فروشان زیر دست گل آقا ورزیار کار کرد و سپس پیش #تقی_مدرن رفت، خیاطی که مشتریانش از افراد مشهور و سیاسی بودند. آنجا اصول حرفه ای را آموخت و به سرکارگری رسید.
به سربازی هم رفت! هم قطار مرحوم #ناصر_مسعودی بود. اما یک روز، وقتی یک سرباز قدیمی به او زور گفت، از پادگان فرار کرد و به تهران رفت و پیش خیاط سختگیری به نام یزدی، فوتوفن هایی را آموخت که در رشت مرسوم نبود و بعدها خود، آنها را به زادگاهش آورد؛ از جمله «شلار زدن».
نقطه عطف زندگی نادر در سال ۱۳۴۲ اتفاق افتاد، وقتی با #سیدعلی_منظمی (شلواردوز) در خیابان شیک، روبروی بانک تجارت، اولین خیاط خانه خود را باز کرد. هر چند پس از دوازده سال با خرید سهم شریک، به تنهایی مالک آنجا شد، او تا سال ۱۳۹۵ در همان مکان ماند و سپس به بلوار دیلمان نقل مکان کرد. پسرش احتمال میدهد نام «لوئیجی» را از یک برند ایتالیایی برداشته، اما نادر توانست این نام را به نمادی در رشت تبدیل کند.
کارگاهش، بیش از یک مغازه خیاطی بود؛ روی میزش، کنار قیچی و گچ خیاطی، مجله های مد روز اروپا چیده شده بودند. دوستانی در خارج از کشور داشت که هر سال، تازه ترین طرحهای جهانی را برایش می فرستادند. اما نادر هرگز مقلد نبود. او این طرحها را میگرفت و با سلیقه ایرانی، با آناتومی بدن مردم رشت، و با روحیه هر مشتری تطبیق میداد. همیشه میگفت: «مد باید خدمتگزار انسان باشد، نه ارباب او.»
و در این میان، موسیقی، روح کارگاهش بود. صدای مرضیه از ضبط صوت قدیمی پخش میشد؛ آوازهایی که وقتی مشتری در کارگاه نبود، صدا را بلندتر میکرد و زیر لب زمزمه میکرد. همچنین عاشق صدای دلکش، گلپا و الهه بود.
نادر عاشق فیلمهای سینمایی خارجی بود، و به تحلیل لباس بازیگران علاقه داشت. گاهی فیلم را نگه میداشت و با اشتیاق به خانواده اش نشان میداد: «ببینید چطور این کت روی شانههای هنرپیشه افتاده! برش آن بینظیر است.» یا برعکس، عصبانی میشد و میگفت: «هنرپیشه به این خوبی، چرا چنین کت نامناسبی پوشیده؟!»
سبک پوشش سیاستمدارانی چون #میتران و #تونی_بلر را می پسندید، اما بیش از همه شیفته سلیقه #ژاک_شیراک بود.
وقتی کت دوچاک مد شد و بسیاری از همکارانش به دلیل سختی کار از دوختش طفره رفتند، نادر با مهارتی حیرت انگیز، مشتریانش را متقاعد میکرد تا این مدل باشکوه را بپذیرند. برای او، کت دوچاک فقط یک مدل نبود؛ بیانیه ای بود از وقار. به همین ترتیب، دوخت پارچه های چهارخانه را نیز بسیار دوست داشت، جایی که مهارت و هنرش در هماهنگی خطوط و برش، واقعا میدرخشید.
اما پیش از هر چیز، برای نادر لوییجی، «اخلاق» معیار اصلی بود. ثروت و مقام، جواز ورود نبود. اگر میفهمید ثروت کسی از راه ربا به دست آمده، برایش سوزن نمیزد. اگر از دوستی میشنید که خطای اخلاقی مرتکب شده، رابطه اش را کمرنگ میکرد. در مسائل ناموسی، خط قرمزهایی داشت که عبور از آنها برایش قابل بخشایش نبود. او برای آدمهای شریف لباس میدوخت، و این شرافت را در تاروپود هر دوخت میبافت.
برای خود و خانواده اش هرگز کت مشکی ندوخت. این یک اصل تغییرناپذیر بود. در سوگ پدر و مادرش نیز مشکی نپوشید، باور داشت زندگی حتی در تاریکترین لحظات، نوری برای تابیدن دارد. تنها استثنای این اصل، برای دامادها بود که برایشان کتهای مشکی با یقه ای از ساتن ابریشمی میدوخت، تا شادی و رسمیت مراسم را همراه داشته باشد.
اما روحیه بخشندگی او تنها به اخلاقیات و زیباییشناسی محدود نمیشد. سعید خاطرهای را بیان میکند: «سال ۷۳ بود، با مادرم به مشهد رفته بودیم. وقتی برگشتیم، دیدیم دو فرش ابریشمی دستباف ارزشمند خانه ناپدید شده. اول ترسیدیم که شاید دزد آمده، اما فهمیدیم بابا آنها را فروخته تا به همکارانی کمک کند که در آتش سوزی پاساژ خزر مغازه هایشان آسیب دیده بود.» این بخشش، جزئی از ذاتش بود. برای سالن کشتی باهنر که وسایلش فرسوده بود، بارها هزینه تعمیر تهویه و تاسیسات را تقبل کرد. در اعزام تیم های کشتی و وزنه برداری به مسابقات، و برای هیئت بدنسازی، همیشه پیشقدم بود. اگر کمکی از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد.
شاید بهترین گواه کیفیت کارش، خاطره دکتر وفایی باشد. دکتری از مشتریان قدیمی که برای کنفرانسی به پاریس رفته بود و کت دوخته شده به دست نادر را در آنجا به خشکشویی برد. مسئول خشکشویی، از پذیرش لباس خودداری کرد و توضیح داد: «این کار دستدوز است و ارزش مادی و هنری بسیار بالایی دارد. مسئولیت آسیب احتمالی آن برای ما سنگین است.» وقتی فهمید این اثر در کارگاهی در رشت خلق شده، باورش نشد.
اعتبار کارش چنان بود که از دهه هفتاد، برای لباسها مارک مخصوصی سفارش داد که روی آن نوشته بود: «ایران، رشت، #خیابان_شیک» و در جیب داخلی کتها میدوخت. برای کارش ارزش قائل بود و هر لباس را با کاور اختصاصی و روی چوب لباسی های گرانقیمت، تحویل میداد.
با کارگران و شاگردانش، مانند پدری مهربان بود. حقوق برایش مقدس بود. حتی اگر شب جمعه پول نقد نداشت، قرض میگرفت تا دستمزدها سر وقت پرداخت شود. برای اطمینان از پرداخت دقیق و قانونی عیدی، سنوات، حق اولاد و دیگر مزایا، از دوست مورد اعتمادش، #عبدالله_مرغوب، کمک میگرفت. مرغوب با تهیه لیستهای تأییدشده، مطمین میشد تمام حسابها با کوچکترین کسری تسویه شود، به گونه ای که حتی یک ریال دین بر گردن او نسبت به حق کارگران باقی نماند. او برای کارگرانش، علاوه بر عید، یک هفته در میانه تابستان نیز تعطیلی با حقوق در نظر میگرفت تا در اوج گرمای رشت استراحتی کنند. محرم آزاد، یکی از شاگردانش، بیش از چهل سال با او کار کرد. این وفاداری، خود گویای فضای انسانی کارگاهش بود.
راز ماندگاری کار نادر لوئیجی در سه اصل بود: پارچه درجه یک، دوخت ظریف، و سختگیری بی امان. او خود شخصاً پارچه های مرغوب انگلیسی و ایتالیایی را انتخاب و وارد میکرد. بارها مشتریانی پارچه ای از سفر مکه آورده بودند. نادر آن را در دست میگرفت، لمس میکرد و با قاطعیتی ملایم میگفت: «این را نمیدوزم. الیاف مصنوعی دارد و شایسته شما نیست.»
نادر لوئیجی در عروسی ها و جشن ها، حضوری همیشگی داشت. در مراسم ترحیم دوستانش نیز حاضر میشد. اما وقتی نوبت به خودش رسید، همه گیری #کرونا، مجال یک بدرقه درخور را از دوستدارانش گرفت. در سکوتی غریب به خاک سپرده شد.
خانواده اش اما نگذاشتند این غربت، پایان خاطره باشد. سه سال بعد، در روز تولدش، هنگامی که کرونا فروکش کرده بود، دوستدارانش بر سر مزارش گرد آمدند و مراسم بزرگداشتی باشکوه برایش ترتیب دادند؛ همانگونه که خودش دوست داشت: پر از یاد، موسیقی و عشقی که هرگز نمی میرد.
و اینک، هر بید مجنونی که در شهر میروید و هر لباسی که با عشق دوخته میشود، دریچه ای است به سوی یاد او. نادر لوئیجی رفت، اما دریچهاش را به روی زیبایی برای همیشه باز گذاشت.
علی احمدی سراوانی

