• ۱۴۰۴-۱۱-۲۷
  • هنوز نفس میکشم؛ روایتی از جاودانگیِ صنعت

    هنوز نفس میکشم؛  روایتی از جاودانگیِ صنعت

    عظیم عابدینی در فروردین هزار و سیصد و نوزده، در دل کوههای پوشیده از ابر ماسوله، متولد شد. پدرش حسین، دباغ کارگاه رضا قنبری در رشت بود. در اواخر جنگ جهانی دوم و پس از بمباران رشت در شهریور بیست، خانواده از ماسوله به حوالی چمارسرا آمدند. در آن محله بوی چرم خیس و صدای چشمهها به مشام و گوش میرسید و پنج دباغی بزرگ – قنبری، تسکینی، نصراللهزاده، مهدویان، مختار – چرخ روزگار را میگرداندند.
    عظیم، کودکیاش را در کوچههای چمارسرا گذراند، تا شش ابتدایی در مدرسۀ امید خیابان بیستون که خیابانی مارپیچ بود، درس خواند. خیابانی که آقای دادور شهردار وقت در سال سیودو، صاف و هموارش کرد. اما تقدیر، تیغ تیز خود را نشان داد: پدر در سال سیودو، در کارگاه دباغی، پوست گاو و چاقو را به جان خرید و جان به «تاتانوس» -کزاز- سپرد.

    چهارده خرداد سیوپنج، امتحانات کلاس ششم که پایان یافت، فردایش دل به آبهای چمارسرا سپرد و شانزدهم، سر نبش خیابان تختی امروز، پا به مغازۀ سید یعقوب قوامی گذاشت. هفت روز کار در هفته، به بهای شش تومان. آن زمان، تنها چهار لوازمفروشی در رشت نفس میکشیدند و خودرو کالایی اشرافی بود. قوامی، مردی درستکار و متدین بود. عظیم در کنار شریک قوامی، میرزا و شاگردی دیگر، ریشه دواند. از بنمایه تا بام کار، همهکارۀ مغازه شد. سالها گذشت؛ تا سال چهلوپنج، در آنجا ماند. اما دلش برای پرواز میتپید…

    قوامی در آن سالها، نمایندۀ شرکت ولوو در رشت بود. صد و بیست و پنج تاکسی فرمدار سوئدی، خیابانهای شهر را میپیمودند. سال چهلودو، تماسی از تهران آمد: “نمایندهای از سوئد میآید.” عظیم، بیست ایراد اساسی را با او در میان نهاد. پرسید: “ولوو ماشینی است اختصاصی یا بینالمللی؟” نماینده سوئدی حیران ماند. عظیم شرح داد: “قطعات خودرو سه گونهاند: آنها که روزانه فرسوده میشوند و جایگزین میخواهند، آنها که در تصادف میشکنند، و آنها که با زمان میمیرند. قطعات یدکی شما از کشورهای دیگر میآیند و سود خدمات پس از فروش را از دست میدهید. این، در درازمدت، ولوو را به ورشکستگی میکشاند.” مدتی بعد دعوتنامهای از سوئد آمد: “بیا برای آموزش.” اما قوامی، سد راه شد: “پسر! من تنها هستم، کجا میروی؟” عظیم التماس کرد: “این فرصت، بال آموختن است!” ولی قوامی رخصت نداد. تلخی این رویداد، مانند نمک بر زخم دلش نشست.

    سال چهل وپنج، جسورانه از قوامی جدا شد و سرقفلی مغازهای در ابتدای خیابان سعدی خرید. اما تنها هفت روز پس از رفتن، قوامی در یک غروب خاکستری به در مغازهاش آمد و با چهرهای درهم پرسید: “این جا را با کدام پول خریدی؟”
    عظیم ایستاد: “با پولی که از دسترنج خود، نزد شما به دست آوردم.”
    قوامی خیره شد: “کار را کجا یاد گرفتی؟”
    پاسخش کوتاه و استوار بود: “پیش شما.”
    و قوامی با صدایی لرزان گفت: “امروز من تنها ماندهام… بازگرد.”
    عظیم بازگشت. نه از سر ناتوانی، که از سر مروت. یک سال تمام، هر چه میدانست به دیگران آموخت و آنگاه در سال چهلوشش، برای همیشه به مغازۀ خود رفت.

    سال پنجاه ودو، مغازهای بزرگتر در خیابان سعدی خرید. لوازمفروشیاش چونان بازاری صنعتی بود: روغنفروشی، لنتکوبی، واشربری، پرس شیلنگ، ابزار صنعتی. اما فروش لوازم پیکان، خشم آقای متقالچی – نمایندۀ انحصاری پیکان از سال چهلوهفت – را برانگیخت. خیامی (مدیرِ عامل ایرانناسیونال) نامهای به دادگستری رشت نوشت: “عظیم عابدینی مزاحم کار متقالچی است.”
    عظیم، نامه را برداشت و پیش سرهنگ موفق (رئیس پلیس وقت) رفت. پرسید: “مزاحمت من چیست؟ اینان نمایندگیای برای خدمات پس از فروش دارند، نه فروش قطعات! فروش لوازمِ پیکان، در اختیار شرکت ایرانغرب است.”
    در دادسرا فقط گفتند: “با آنها کنار بیا.” ولی او ایستاد. چون میدانست حق با اوست. رفتهرفته، حجم کار چنان فزونی یافت که ناچار شد برخی حرفهها را رها کند. یادش میآید در یک ماهِ رمضان، سی نیمموتور شورلت فروخت؛ زمانی که رانندهها، ماشینهای خود را به مکانیکهای خیابان سعدی میسپردند.

    در رشت آن سالها، سه نام، چون پُتک بر سندان زمان میکوبیدند:
    – آتشکار، که رشت را تنها شهر دارای میللنگتراشی در ایران سال ۱۳۳۰ کرده بود. هر عصر، پس از بستن مغازهاش، پیاده در خیابان سعدی چون طبیبی قدیمی، به دردهای فنی بیستوپنج مکانیک آن حوالی رسیدگی میکرد.
    – آزاد سرکیسیان که عظیم با احترامْ او را «پدر صنعتِ گیلان» میخواند.
    – و ارکاک، «پدر تراشکاری گیلان» که ماشینهای تراش، زیر دستان اسطورهایاش آواز زندگی سر میدادند.
    عظیم این سه را ستونهای پنهان صنعت رشت میدانست؛ مردانی که آهن را با تجربه و عشق شکل دادند. اما امروز با حسرت یاد میکند: «صنعت دیروز، حرف دستهای پینهبسته بود؛ صنعت امروز، زبان ریاضی و آلیاژ میطلبد.»

    عظیم، سرنوشت لوازمفروشیهای سنتی را محکوم به زوال میداند. پندش به همکاران این است: “در دورههای رایگان فنیوحرفهای شرکت کنید. اتحادیهها باید پشتیبان و ناظر باشند.”
    خود، راه نجات را در تغییر مسیر یافت: مغازهاش را از “قطب فروش لوازم ماشین” به “قطب فروش لوازم صنعتی” تبدیل کرد. باوری ژرف در جانش ریشه دوانده: “صنعت همیشه ماندگار است.”
    حالا بیشتر روی تسمه و کاسهنمد کار میکند. و بر این پافشاری میکند: “تراشکاری امروز، دیگر آن پیشهی سنتی نیست. امروز، تحصیلات عالی، زبان خارجی و شناخت آلیاژها شرط ورود است.” تأکیدش بر این است: “صنعتِ تجربی از رشت به ایران رفت، اما صنعت آکادمیک از تبریز آمد.”

    در سال پنجاه وشش، با معلمی پاکسرشت پیمان زناشویی بست. پنج دختر، ثمرۀ این پیوند شدند و اکنون دو نوه، شاخسار زندگیاش را سبز نگه داشتهاند. یکی در تورنتوی کانادا دستیار پزشک است. دیگری در دانشگاه کنسات آلمان (سوئیس) پژوهش میکند. سومی، زمانی در موسسه زبان سفیر تعیین سطح مربیان را انجام می داد و اکنون در کانادا است. روزی از پدر شکوه کرد: “کار نیست.” عظیم راهِ چاره نشان داد: “برو بگو: من عضوِ NGO هستم و میخواهم به نیازمندان، انگلیسی بیاموزم.”
    و اینگونه شد که در کار به رویش گشوده شد.

    عظیم عابدینی، اینک در آستانۀ هشتاد و شش بهار، عینک کلفتاش را برمیدارد و میگوید: “ببین… شیشهاش چقدر ضخیم است. هر روز قطره در چشمم میچکانم.”
    اما نگاهش به آیندۀ صنعت، تیزتر از همیشه است. از آمار و رویدادها عقب نمیماند. چون میداند: صنعت، نفس کشیدن جامعهاست – و او هنوز نفس میکشد.
    علی احمدی سراوانی

    گفتگویی با وی انجام دادم که می خوانید:
    -لذت بخش ترین حس دنیا؟
    * حقیقت
    -بهترین و بدترین چیز در دنیا؟
    * بهترین: حقیقت – بدترین: فخر فروختن
    -بزرگترین ترس شما در زندگی؟
    * از هیچ چیز نمی ترسم، حتی مرگ، چون واقعیت زندگی است
    -اگر برگردید به دوران جوانی، دوست دارید مسیر زندگیتان به کدام سمت برود؟
    *تمام مسیری که رفتم درست بود و اشتباهی نکردم
    -ساحل یا کوهستان؟
    * من مغازه ام را ترجیح میدهم حتی روز جمعه هم در مغازه هستم
    -چه کتابی را برای خواندن پیشنهاد می کنید؟
    * از نظر من کتاب، تحمیل عقاید است
    -در کودکی بازی مورد علاقه تان چه بود؟
    * زمانی برای بازی نداشتم، کار می کردم تا شکمم را سیر کنم

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی