در یکی از خانه های قدیمی کوچه ویشکایی رشت، در سال هزار و سیصد و چهل، «#یحیی_نوبخت سیاه اسطلخی» متولد شد. ریشه اش از «سیاه اسطلخ #خشکبیجار»، جایی که پدرش، «محمدحسن»، در سال ۱۲۹۰ متولد شده بود. مردی که در سرای ملک، در میان گونی های برنج، با حق العملکاری، زندگی همسر و هفت فرزندش—پنج پسر و دو دختر—را تامین میکرد. اما زندگی با مرگ همسرش برایش بی معنی شد، سال هفتاد و پنج حجره را فروخت و سال هشتاد و یک، در نود و یک سالگی، چشمانش را برای همیشه بست.
یحیی، در مدرسه «طائر» الفبا را آموخت و دو سال در «نظام الملک» گذراند. اما بوی مرکب و کاغذ، رغبتی در دلش ایجاد نمیکرد. فهمید جایی بر روی نیمکتهای چوبی مدرسه ندارد. پس قدم به دنیای صنعت گذاشت؛ ابتدا به یک مغازه رادیوسازی پناه برد. اما تنها یک هفته در میان سیمهای رنگی و بوی قلع ذوبشده دوام آورد. دنیای الکتریسیته با او سخن نگفت. هفته بعد، به «عکاسی رویا» در سه راه حاجی آباد رفت. آنجا نیز ماندنش، طولانی نشد.
تا اینکه در سال پنجاه و هفت، «#کلیدسازی_منعم_جو» دنیایی بود که آیندهاش را ساخت. روز اول، اوستا او را به واجارگاه برد تا قفلی بر در مغازهای ببندند. اوستا هشدار داد: «به جرقههای جوشکاری خیره نشو.» اما کنجکاوی شیرین و بازیگوشی نوجوانی بر هشدارها چیره شد. آن شب، چشمانش سوخت و برای روزها، دنیا را در پردهای از تاریکی و درد دید.
خاطره ای دیگر در ذهنش نقش بسته: مردی از جنوب کشور آمد و خواهان نصب بخاری ماشینش شد. اوستا کار را انجام داد و رفت. مرد ناگهان فریاد زد: «کیفم را در مغازه گم کرده ام!» یحیی نوجوان، با روحیهای ساده گفت: «میگردیم، پیدایش میکنیم، خبرتان میدهیم.» مرد، بیآنکه حق الزحمه بپردازد، رفت. دقایقی بعد، پدر پیر اوستا به مغازه آمد و با شنیدن ماجرا، سیلی محکمی بر گوش یحیی نواخت. «تو کیف را برداشتی! باید تو را به آگاهی معرفی کنم.» ترس، وجود یحیی را لرزاند. آن شب، در رختخواب، خیس عرق و درگیر کابوس بود. صبح، با چشمانی اشک آلود به مغازه بازگشت. وقتی اوستا داستان را شنید، به پدرش پرخاش کرد: «تو با این بچه چه کار داری؟ من هر ماه پولت را میدهم. دیگر به مغازه نیا.»
یحیی چهار سال در آنجا ماند و شاگردی کرد. در آغاز سال شصت و یک، پدرش در خیابان حاجی آباد مغازهای خرید و یحیی به همراه برادرانش کلیدسازی خود را راه انداختند. برادران کار بلد نبودند؛ گاه میآموختند و گاه میرفتند. بیست سال در همانجا ماندند، تا پس از فوت پدر، مغازه را فروختند تا در زمین پدری، آپارتمانی برای همه برادران و خواهران بسازند.
در سال شصت و هفت، یحیی ازدواج کرد. ثمره این پیوند، پسری به نام «علیرضا» بود که در سال هفتاد و یک به دنیا آمد. اما علیرضا، دنیای روغن، خاک و ابزارآلات پدر را دوست نداشت؛ برایش جذابیت نداشت. یحیی دلش میخواست پسر در کنارش باشد، اما علیرضا به بازاریابی یک شرکت بهداشتی روی آورد. آنجا با عدم پرداخت حقوق روبرو شد. تا مجبور شد، با اکراه، پیشه پدر را برگزیند.
علیرضا، که اسباب بازیهای کودکیاش آچار، پیچگ وشتی و کلیدهای شکسته بودند، آرام آرام با محیط جدید خو گرفت. مدتی نزد پدر شاگردی کرد، سپس نزد یکی از شاگردان سابق پدرش رفت تا فنون جدیدتر را بیاموزد. دوره های نصب سیستمهای امنیتی، دزدگیر ماشین و قفل های الکترونیکی را گذراند. حتی به نجاری و آهنگری سر زد تا نکات کاربردی را فراگیرد. او که از نه سالگی، هرگاه پدر در مغازه نبود و مشتری برای بازکردن قفل میآمد، خودش با مشتری میرفت و قفل را باز میکرد و دستمزدش را برای بازی پلیاستیشن خرج میکرد، اکنون کلیدسازی را به عنوان زندگی واقعی اش پذیرفته بود.
از یحیی میپرسم: «کلیدسازی شغل خاصی است. باید اعتمادی بین تو و مردم ایجاد شود تا تو را به خانه هایشان ببرند. به راحتی میتوانی وارد هر خانه ای شوی. این اعتماد چگونه به دست آمد؟»
آرام پاسخ میدهد:«خوبی کن، خوبی ببین. رحم کن، رحم ببین. اخلاق خوب، راه آمدن با مردم و اینکه در خانه مردم، سرت به کار خودت باشد و به زن و بچه و اثاثیه شان نظر نداشته باشی، راه ایجاد اعتماد است. وقتی همه این کارها را بکنی، مردم به یحیی اعتماد میکنند.»
و خاطره ای را به یاد میآورد:روزی مردی برای تعمیر قفل خانه اش به او مراجعه کرد. وقتی یحیی به نزدیکی منزلشان رسید، دید یک کلیدسازی سر کوچه آنهاست. با
این حال، آن مرد او را انتخاب کرده بود. یحیی یک ساعت روی زمین نشست، سوهان کشید و قفل را درست کرد و سرش را بالا نیاورد.
به او میگویم: «گویی هیچ دری نیست که بر رویت بسته باشد.» میخندد و میگوید:«نه، خیلی جاها قفل باز نمیشود. یک بار در خانه فردی، هرچه کردم قفل باز نشد. مجبور شدم قفل را بشکنم.»
از آسیبهای کارش میگوید: روزی با پلیس و حکم قضایی برای بازکردن درب یک واحد مسکونی رفت. در که باز شد، مردی قوی هیکل با مشت به سینه اش کوبید و یک هفته از درد به خود میپیچید. و بار دیگر، با پلیس به آپارتمانی رفتند که زنی از پنجره، بر سرشان سنگ پرتاب میکرد. زیر باران سنگ ماند تا در را باز کرد. پلیس به دست زن دستبند زد و او را به بیمارستان روانی بردند. اما نیم ساعت بعد دوباره تماس گرفتند: «دستبند باز نمیشود!» زن مقاومت میکرد. مجبور شدند زن را بیهوش کنند تا یحیی قفل دستبند را باز کند.
یحیی و علیرضا از راه اندازی «#سایت_کلیدسازی شبانه روزی در رشت» خبر میدهند. علیرضا میگوید: «هشتاد درصد درآمدم از طریق همین سایت است.» او که اکنون مدرس دستگاه دیاگ سوئیچ و ریموت است، با اشتیاق میگوید: «تخصص اصلی ام، باز کردن قفلهای الکترونیکی و هوشمند است. روشن کردن ماشینهای ایرانی و خارجی فاقد سوئیچ، کار من است.» یحیی با نگاهی به پسرش و با لبخندی میگوید: «علیرضا از چهارده-پانزده سالگی برای خودش مشتری خاص داشت. آنان قفل و کلیدهایشان را پیش من نمیآوردند.»
از شبی بارانی یاد میکنند: در مغازه نشسته بودند که تاکسی ای آمد. راننده گفت کلید خانه را جا گذاشته. قیمت را توافق کردند و علیرضا با ابزار به همراه ان مرد رفت. از پله ها که بالا میرفت، راننده به کسی تلفن زد. دقایقی بعد، دو مرد دیگر رسیدند. حس بدی به علیرضا دست داد. «این ساختمان را میشناسم. چند پیرزن اینجا زندگی میکنند که مشتری مغازه ما هستند.» آن دو مرد گفتند: «ما پلیسیم، حکم قضایی داریم. قفل در را باز کن.» وقتی در باز شد، بوی تند و مشمئزکنندها ی مانند فرش شستهای که مدتها مانده بود، به مشام رسید. مأموران به اتاق خواب رفتند. پیامی از بیسیم شنیده شد: «دو جسد در خانه.» علیرضا جنازه ها را دید. آنها مشتریانش بودند. رنگ از چهره اش پرید. مأمور پرسید: «اینها را میشناسی؟» و دستش را گرفت. علیرضا لرزان گفت: «مشتری مغازه هستند.» و ادامه داد: «قاتل کلید داشته. این در، دستگیره دو طرف دارد و آنها همیشه کلید را از داخل، روی در میگذاشتند.» بارها توسط پلیس و مأموران قضایی بازجویی شد، تا اینکه در نهایت قاتل را پیدا کردند… همان راننده تاکسی…
چهره یحیی و علیرضا در حین بیان خاطراتشان دیدنی بود. از خاطرات خوب و بد گفتند؛ از واکنشهای تند و آرام مردم؛ از زن و شوهرهایی که به خاطر گم کردن کلید با هم دعوا میکردند؛ از غش کردن اعضای خانوادهای که داخل خانه گیر افتاده بودند. و سپس از خاطره ای شیرین گفتند: تماسی در ساعت چهار صبح. زن و شوهری از مهمانی بازگشته و پشت در مانده بودند. به آنجا رفتند. یک ساعت طول کشید تا در را باز کردند. مرد خانه از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. آنقدر اصرار کرد تا از آنها پذیرایی کند.
و اینگونه بود که زندگی یحیی و علیرضا، در پشت هر در بسته، داستانی نهفته دارد؛ داستانی از اعتماد، ترس، مرگ و زندگی، و گشایشی که پس از هر قفل باز شده، هوایی تازه به همراه میآورد.
علی احمدی سراوانی

