ملیحه شهرزاد در اسفند ۱۳۶۵ در گرگان زاده شد، اما در رشت پرورش یافت. مادرش در گرگان خیاطی میکرد و پدرش کارمند اداری در رشت بود. کودکیاش در محله ولیعصر رشت گذشت؛ میان خانههایی که پدربزرگ معمار، آجر به آجرشان را ساخته بود. کوچهها برایش همچون نقشههای هندسی زنده بودند. اما زندگی او را به سفری ناخواسته به چاهبهار کشاند. در گرمای سیستان و بلوچستان، استعداد ریاضیاش شکوفا شد: نفر دوم المپیاد ریاضی. و در همان جا، قلم خطاطیاش بر کاغذهای کاهی، جوهر افتخار میریخت. گویی خطهای نستعلیق، خاطرات رشت را برایش زنده نگه میداشتند.
به رشت بازگشت. عمران خواند: از کاردانی تا کارشناسی ارشد سازه. عضو نظام مهندسی شد، اما سازهها برایش تنها بتن نبودند. وقتی خواست خانهای بسازد، دستهایش به جای محاسبه، چوبها را برید و کابینت آشپزخانهاش را ساخت. این آغاز راهی تازه بود؛ در دو سال، کابینتهای دستسازش به سی خانه راه یافتند. اما سرنوشت مسیر دیگری برایش گشود: نقاشی خودرو. عشق به خطاطی او را به این سو کشاند، اما دریافت که صافکاری بوم واقعیاش است؛ جایی که آهن کجشده را با دستان زنانه صاف میکند.
سه سال در گرگان پیش داییاش صافکاری آموخت. بازگشت به رشت. پس از مدتی کار برای دیگران، در محله پاکتسازی مغازهای اجاره کرد. سال بعد به جاده لاکان رفت. خانهاش را فروخت و زمینی در همان حوالی خرید. تا مغازه ساخته شود، صافکاری را در خانه مشتریها انجام میداد. اما شهرداری سدی سخت بود. پس از کلی کارشکنی، سرانجام در سال ۱۳۹۹ پروانه ساخت گرفت. بسیاری کارها را خودش انجام داد، با کمک ” علی اسماعیلزاده”، آن نقاش خودروی مهربان که مثل سایهای وفادار و عمویی عزیز کنارش ماند.
شهرداری مغازه را پلمپ کرد. هفت ماه سخت گذشت؛ بیپولی، فشار روحی، نگاههای سنگین. اما ملیحه مانند فولاد زیر پتک، خم نشد. کارشکنیها برایش پلههای صعود شد.
یک برادر و یک خواهر دارد و خواهرزادههایی که مشتاق یادگیری از خالهی ماهرشان هستند. اکنون زنان جوان بسیاری به او زنگ میزنند: «میشود پیش شما آموزش ببینیم؟» رویایش ساختن آموزشگاهی است که در آن چکشها به دست زنان به صدا درآیند. میگوید:«میخواهم دستهای دیگر زنان هم چنین قدرتی داشته باشد. نه فقط برای صافکردن آهن… که برای راستکردن کجترین نگاهها.»
در کارگاه مجهزش به دستگاه PDR، فضایی امن برای مشتریان زن فراهم است.
پانزده سال کار حرفهای، پر از دشمنی و سنگاندازی. اما ملیحه، وقتی روبرویم مینشیند، با چهرهای متین، مصمم و آرام میگوید: “از همهشان درس گرفتم.” هر دشمنی، هر کارشکنی، برایش آجری شده تا دیوار استوار وجودش را بالاتر ببرد. و او هنوز، در جادهی لاکان، مشغول صاف کردن همچروکهای زندگی و همورقهای خودروست.
پرده نخست: نیمهشبِ رستگاری
روزی از روزهای بارانی رشت، زنی لرزان به کارگاه او آمد. ماشین سفیدش — کهنه اما چشموچراغ خانواده — از پهلو دررفته بود، چرکهای عمیق روی گلگیرش چون زخمهای تازه میدرخشید. زن، روسریاش را گذاشته روی شانهاش، نجواکنان گفت: «شوهرم سه روزه رفته مسافرت… من بیاجازه ماشینو برداشتم و رفتم خرید… برگشتم تو خیابان…» صدایش میلرزید، نه از درد بدنهی ماشین، از مردی که فردا بازمیگشت. ملیحه نگاهی به ورقهای کجشده انداخت. چراغهای کارگاه را روشن کرد. آستین بالا زد. زن کنارش نشست، تمام شب، زیر نور مهتابیهای زرد، چکشاش، آهنگی اضطراری میزد. تا ساعت سه بامداد، گلگیر را از زیر قالب بیرون کشید، درها را تراز کرد، و همهچیز را بیآنکه ذرهای رنگ بزند، به قامت اولش برگرداند.
پرده دوم: زندهکردن مردهی آهنی
هفتهای بعد، جرثقیل خودرویی را آورد که گویی از کوه پرت شده بود: یک اپل قدیمی، کفش چروکیده مثل دستمال مچاله، رکابها قیچیشده، گلگیرها به کلی نابود. رانندهاش — مردی سالخورده — دستبهکمر ایستاده بود: «همه میگن غیرقابل تعمیره… اما شنیدم تو جادویی کار میکنی.» ملیحه خم شد، با نوک انگشت خطوط شکستن فلز را لمس کرد. دو هفته تمام، ورقهای فولادی را مثل خمیر مجسمهسازی زیر دستهایش تاب داد. هر گلگیر را دوباره از هیچ ساخت. وقتی مرد برگشت، دور ماشین چرخ زد، سیگاری روشن کرد و پرسید: «این ماشین منه؟» ماشین ایستاده بود سرپا، مغرور. ملیحه دستی به پیشانیاش مالید و خندید: «حالا برو به همونایی که میگفتن غیرممکنه، نشونش بده!»
پرده سوم: انتخاب ریشهها
اما سرنوشت همیشه آزمونهای عجیبی دارد. یادش میآید وقتی نامهی رسمی با مهر کانادا رسید — دعوتی برای درخشش در جهانی نو — چگونه بوی نم رشت بر فرصتهای دور چیره شد. پشت پنجره ایستاد و جادهی لاکان را نگاه کرد: پیچهایش را میشناخت، گودالهایش را با چرخهای یدککش خودروها پر کرده بود. این جا، ریشههایش در خاک گیلان با دلتنگی پدر و مادر گره خورده بود. پس نامه را تا کرد کنار قلمهای خطاطی. رفتنی در کار نبود؛ ماندن آگاهانه بود. گویی به آن شرکت کانادایی گفته بود: ‘هنوز زنهای بسیاری هستن این جا که باید به اونها یاد بدم چطور آهن را صاف کنند…'”
و اینگونه آن تصمیم، سوخت آرزوی آموزشگاهش شد: “حالا میدانست چرا مانده بود: تا دستهای دیگر زنان را بگیرد و بر فلز سرد پیشداوریها ضربه بزند. هر چکشی که بر بدنهی خودرو میخورد، پاسخی بود به آن نامهی پشت ویترین.
این است روایت ملیحه شهرزاد؛ زنی که آهن را نرم میکند و تقدیر را.
علی احمدی سراوانی
گفتگویی با او انجام دادم که می خوانید:
1. بهترین حس دنیا براتون چیه؟
جواب: مهربونی با حیوونا!
2. “بهشتِ اخلاق” و “جهنمِ رفتار” از نگاه یه صافکار؟
جواب: بهشت: صداقت!
جهنم: خیانت و دروغ!
3. بزرگترین دلهرهتون؟
جواب: از دست دادنِ عزیزا! اونقدر از این میترسم
4. اگه یه “پتکِ جادویی” داشتید، کجای زندگیتون رو صاف میکردید؟
جواب: یه سری باورهای غلط از گذشته تا به امروز رو….
5. کدوم بخشِ شغلتون رو دوست دارین؟
جواب: وقتی یه ماشینِ چپکرده رو به شکلِ اول برمیگردونم! انگار دارم مسئلهی سختی تو المپیادِ ریاضی حل میکنم… با چکش و گازانبر!
6. بهترین تعریفی که شنیدین؟
جواب: “شجاعت”! انگار بهم گفتن: “تو همونقدر که با انتگرال راحتی، با آچار هم رفیقی!”
7. جنگلِ شمال یا ساحلِ جنوب؟
جواب: جنگل رو خیلی دوست دارم
8. کتابِ پیشنهادیتون؟
جواب: “ملت عشق”!
9. فیلمی که ببینیم و فکرِ صافکاری کنیم؟
جواب: “خانهای از شن و مه”… ولی من منتظر بودم قهرمان ماشینش رو تو بیابون صاف کنه!
10. اگه دوباره متولد بشین، دوست دارن کدوم شهر محل تولدت باشه؟
جواب: رشت!
11. هیجانانگیزترین کار عمرتون؟
جواب: صاف کردن یه ماشینِ کج! اونقدر بدشکل بود که فکر کردم دارم “محاسبه عمرانی” رو حل میکنم!
12. صدایِ مورد علاقهات؟
جواب: سالار عقیلی، علیرضا قربانی، پرواز همای!
13. وقتِ خوشحالی؟
جواب: میرم پیشِ سگهام!
14. وقتِ عصبانیت؟
جواب: وسیله پرت میکنم! ولی مواظبم…
15. لذتبخشترین رویاتون؟
جواب: دلم میخواهد آزادی را با تمام وجود حس کنم. آزادی از قید و بندهایی که خودم برای خودم ساختهام، آزادی از ترسها و محدودیتهایی که گاهی بیآنکه بفهمم، زندگیام را محدود میکنند. آرزو دارم شجاعت داشته باشم تصمیمهایی بگیرم که قلبم را خوشحال میکند، حتی اگر دنیا با آنها موافق نباشد. شاید آزادی یعنی توانایی گفتن «نه» به چیزی که روحم را سنگین میکند و «بله» به چیزی که دلم را روشن میکند.ویه کلبه چوبی در دل جنگل و ارامش وعشق
16. شهرت (بدون پول) یا ثروت (بدون اسم)؟
جواب: پول! شهرت خوبه… اما با پول بیشتر هم برای سگهام پناهگاه میسازم، هم یه آموزشگاه دخترونه راه میندازم!
17. بازیِ موردعلاقهی بچگی؟
جواب: عروسکبازی! هنوزم عروسکهام رو دارم…
18. اگر مجبور بشی یه هفته تنها در کلبه جنگلی بمونی، همبندِ کلبهی جنگلیت کیه؟
جواب: سگهام! چون اونا عشقن…
19. تنها وسیلهی مجاز تو کلبه؟
جواب: کتاب! ترجیحاً یه رمان خوب
20. اگه “قلمِ جادویی” داشتید چی بدنیا اضافه می کردید…
جواب: عشق! کاش بشه مثل جوشکاری، دلها رو بهم وصل کرد… بدون جرقه!
21. اگه “پتکِ جادویی” داشتید…
جواب: جنگ و فقر رو صاف میکردم! اول جنگ رو مثلِ ورقِ ماشین صاف میکردم، بعد فقر رو رنگمیزدم!
22. سفرِ رایگان؟
جواب: هندوستان! میخوام ببینم زنان هندی چطوری تو صنعتهای مردانه میجنگن… و البته فیلها رو ببینم!
23. یک میلیارد یا یک سال بدون اینترنت؟
جواب: پول رو برمیدارم! هم کلبهی جنگلی میسازم، هم اینترنتِ میگیرم…
24. رنگِ دلخواه؟
جواب: سبز! رنگ جنگلهای شمال
25. غذایِ دوست داشتنی؟
جواب: فسنجان و اناربیج!
26. آرزویِ فوری؟
جواب: همهی آدما غرقِ خوبی بشن! (حتی آقایان تعمیرکاری که میگن “زن نباید تو گاراژ کار کنه”!)
27. اگه زندگیتون یه فیلم میشد، اسمِ فیلمِ زندگیتون چی بود؟
جواب: دختر جان سخت! نقشم رو فقط خودم بازی میکنم… چون هیچ هنرپیشهای نمیتونه هم ریاضیدان باشه، هم صافکار!
28. عجیبترین تنبیه پدر؟
جواب: بابا اینقدر مهربونه که هیچوقت تنبیهام نکرد، حتی وقتی واسه ساخت کارگاه گیر بودم مالی و معنوی و محکم کنارم موند.
29. اگه همین الان موبایلت زنگ بخوره، دوست داری کی باشه؟
جواب: مادرم!
30. و در آخر یه شعر هم ما رو مهمون کنین…
جواب: عشق ماراپی کاری به جهان اورده است
ادب این است که مشغول تماشانشویم
ملیحه ثابت کرد دختری که در سیستان ریاضی خواند، در رشت آچار میزند و عروسکهایش را هنوز نگه میدارد، میتواند همزمان کجی ماشین و کجفکری بعضیها را هم صاف کند!

