• ۱۴۰۴-۱۱-۲۷
  • کوه درد

    کوه درد

    کوه درد ..

    علیرضا تهیدست شهریور ۱۳۵۳ متولد شد و کودکی‌اش در بازارِ رشت جان گرفت. هفت سال بیش نداشت که پشتِ پیشخوانِ چوبیِ پدر، قد راست کرد. کفش‌های وصله‌خوردۀ او بر سکوی نمناکِ بازار می‌چسبید، مشتی کاک و آدامس در مشت‌های کوچکش فشرده می‌شد. “پسرم! نگاه کن…”، پدر انگشتِ ترک‌خورده‌اش را روی شیشه‌های بلور می‌کشید: “این جنس را باید با نوکِ انگشتان بشناسی، مثل جان…” روزها، پشتِ همان پیشخوان، پول‌های خُرد را می‌شمرد و نانِ خشکِ توی جیبش را با قطرات باران می‌خورد. بازار، مکتب‌خانه‌اش شد: بوی نمِ باران، فریادِ چانه‌زنی‌ها، و زمزمه‌ی شیشه‌هایی که چون دلِ آدمی شکننده بودند.

    نوزده سالگی، جرئتِ بالِ گشودن یافت. سالِ هفتادودو، با جثه‌ای لاغر اما چشمانی براق، در راسته‌ی بلورفروشان حجره‌ای اجاره کرد. اولین روز: دستانش می‌لرزید وقتی جام‌های بلور را برای زنی سال‌خورده می‌چید. “پسرِ حاج‌رضا هستی؟”، زن پرسید و خرید کرد. همان شب، سکه‌های نخستین سود را به پدر نشان داد. پدر، پیشانی‌اش را بوسید: “خدا چشمِ تو را روشن کند!” سال‌ها بعد، آن حجره را خرید و خشت‌هایش را با عرقِ پیشانی گِل‌کاری کرد. اما هرگز پسرش را به زور پشتِ همان پیشخوان ننشاند. باور داشت: “اجبار، بلور را می‌شکند…”

    سالِ هشتادوسه، “خشنود”– پیرِ اتحادیه – چوب‌دستش را بر زمین کوبید: “تهیدست! صنف دارد می‌میرد… تو زنده اش کن!” و علیرضا، بی‌سروصدا، راه افتاد. در انتخاباتِ اتحادیه نفر اول شد و سپس سالها بعد در اتاقِ اصناف، به خزانه‌داری رسید. این‌جا بود که زیرِ سایه‌ی سنگینِ حمایت‌های “شکریه”– رئیسِ آهنین‌اراده‌ی اتاق – چرخی نو به چرخ‌های زنگ‌زده زد. دفترهای قرض‌گرفته و سودِ مرکب را با چرتکۀ صبر، رشته کرد. طرح‌هایش چون بارانِ بهاری، رگ‌های خشکیده‌ی صندوق را سیراب کرد.  پس از یک دوره خزانه داری، بر کرسی ریاست اتاقِ اصنافِ مرکز گیلان تکیه زد.

    و روزگار، تیغ تیز کرد…
    مهرِ هزاروچهارصدویک که بر مسند نشست، طوفان‌ها یکی‌یکی هجوم آوردند:
    – خیابان‌های ایران شلوغ شد،
    – تیغِ مالیات بر گلوگاهِ کسبه نشست،
    – تحریم‌های سنگین، رگ‌های اقتصاد را بست،
    – سامانه‌های متعدد و نوپا، مغزهای خسته بازار را به آتش کشید،
    و در میانِ این همه، پدرش – همان که نخستین درس‌های بلورفروشی را در کودکی به او آموخته بود – خاک شد.

    تهیدست، رشتیِ اصیل، اکنون در تالش آشیان داشت. بیماریِ همسر، او را به کنار جنگل‌های طوالش کشانده بود. هر بامداد، پیش از طلوع آفتاب، بیش از صد کیلومتر تا رشت در پیش می‌گرفت. شامگاهان، با خستگیِ هزارتو، همان راهِ دراز را بازمی‌گشت. “جاده را باید بخشی از تن کرد… مثل رگ که خون را می‌برد و می‌آورد.” جاده‌ای که از دلِ کوه‌های ماسال می‌گذشت و باران‌های بی‌امان، گاه آن را در مه‌های گرگ و میش محو می‌کرد.

    در آن سال‌های سهمگین، کوهی از درد بر دوشش نشست:
    – خیابان‌های شلوغ،
    – مالیات‌های خفه‌کن،
    – تحریم‌های سنگین،
    – رنج ناترازی‌های انرژی
    – و مرگ پدر در اوج همه طوفانها
    در همان اوجِ بحران، چشمانش را به پنجره‌ی اتاق ریاست دوخت: باران بر شیشه‌ها می‌کوبید. آهی کشید و زمزمه کرد:
    “جایم نیک است… اما روزگارِم زهر!”
    و او ماند. چون بلور که در آتش، شفاف‌تر می‌شود.

    امروز، در اتاقِ ریاست، انگشتانش ناخودآگاه بر لبه‌ی میز می‌لغزد – گویی شیشه‌ای بلور را می‌ساید. بوی حجره‌ی خودش، از لای کفش‌های خاک‌آلودِ جاده به مشامش می‌رسد. می‌گوید: “دعای خیرِ خشنودِ پیر و حمایت‌های شکریه، تیرهای سقفِ وجودم بودند… اما آن مغازه راسته‌ی بلورفروشان، روحم را آن‌جا جا گذاشته.”

    علیرضا تهیدست، از دلِ کوچه‌های پس‌ از بارانِ رشت برخاسته است. از کنارِ پیشخوانِ پدر تا ریاستِ اتاقِ اصناف، راهی را پیموده که کوه‌ها در آن می‌لرزند. او زخم‌خورده، اما نشکسته؛ خسته، اما ایستاده. چون بلورِ اصیل که هرچه آتش‌گیردارتر شود، شفاف‌تر می‌درخشد.
    کوه درد، اکنون بر بلندای اصنافِ گیلان ایستاده است… و فریاد می‌زند: “زندگی باید جاری باشد! …مثل باران روی شیشه‌ها”

    – علی احمدی سراوانی

     

    گفتگویی خارج از چارچوب های رایج در مصاحبه ها را با وی انجام دادم که می خوانید:

    -در چه سالی ازدواج کردید ؟

    * سال 1382

    -لذت بخش ترین حس دنیا؟

    * رضایت خانواده و مردم

    -بهترین و بدترین چیز در دنیا؟

    * بهترین : صلح و آرامش ، بدترین : دورویی و دروغ

    -بزرگترین ترس شما در زندگی؟

    * ازدست دادن عزیزان

    -اگر برگردید به دوران جوانی، دوست دارید مسیر زندگیتان به کدام سمت برود؟

    *همین مسیر فعلی را طی خواهم کرد اما وقتم را بیشتر در اختیار خانواده قرار خواهم داد

    -بهترین تعریفی که از خود شنیده اید؟

    * مبادی آداب و احترام به پیشکسوت

    -ساحل یا کوهستان؟

    * کوهستان اما در کنار رودخانه ای که در آن گذر آب که همان گذر عمر است را ببینی

    -آخرین کتابی که خوانده اید چه بود؟

    * ملت عشق نوشته الیف شافاک

    -آخرین فیلمی که دیده اید چه بود؟

    خارجی:  فیلم لوسی با بازی مورگان فریمن

    و ایرانی : روز واقعه با هنرنمایی انتظامی، مشایخی، کشاورز و پناهی

    -بهترین سفری که تاکنون رفته اید؟

    * سفر به شهرهای غرب کشور با خانواده

    -خواننده مورد علاقه شما؟

    * هیراد و همایون شجریان

    -وقتی خوشحال می شوید چه کاری می کنید؟

    * شادی را با دیگران تقسیم میکنم

    -وقتی عصبانی می شوید چه؟

    * از محیط دور می شوم و به جای خلوت می روم

    -شهرت زیاد بدون ثروت یا ثروت زیاد بدون شهرت؟

    * هر دو به مقدار زیاد، آفت است

    -در کودکی بازی مورد علاقه تان چه بود؟

    * هفت سنگ

    -قرار است چند روز در جایی حبس باشید دوست دارید هم بندتان چه کسی باشد؟

    * دوستی که درک متقابلی از من داشته باشد و بتوانیم با یکدیگر در زمینه های مختلف صحبت کنیم

    -اگر در طول ایام حبس خیالی، قرار باشد فقط یک وسیله با خود همراه داشته باشید آن وسیله چیست ؟

    *گوشی موبایل

    -اگر وسیله یا قلمی داشتید که می توانستید چیزی به دنیا اضافه کنید چه بود؟

    * چیزی برای آرامش دنیا و کاهش آلام مردم ایجاد می کردم

    -اگر یک پاک کن داشتید چه چیزی را از دنیا پاک می کردید؟

    * افراد زورگو و سوء استفاده گر را پاک می کردم

    -اگر قرار باشد جای خود را با یک شخص دیگر عوض کنید دوست دارید آن فرد چه کسی باشد؟

    * شکریه

    -اگر قرار باشد یک فرد مشهور و محبوب را ملاقات کنید، دوست دارید آن فرد چه کسی باشد ؟

    *اگر بحث زمان را در نظر نگیریم، مولانا

    -اگر بخواهید خود را با سه کلمه توصیف کنید آن کلمات چه هستند؟

    * صبر، گذشت، خنده رو

    -اگر دولت اعلام کند که شما شرایط یک سفر رایگان به یک کشور را دارید کجا را انتخاب می کنید؟

    * ایرانگردی

    -یک میلیارد پول یا یک سال زندگی بدون اینترنت ؟

    *زندگی بدون اینترنت بسیار سخت است

    -چه غذایی را دوست دارید؟

    * سیرواویج

    -اگر قرار باشد یک آرزو کنید و همین حالا برآورده شود، چه آرزویی می کنید ؟

    * بار دیگر صدای پدر و مادرم را بشنوم

    -اگر زندگی شما یک فیلم باشد، اسم آن فیلم چه بود؟

    * این نیز بگذرد

    -این پنج کلمه چه چیزی را یادتان می آورد؟

    * بازار : دانشگاه واقعی زندگی

    رسانه : روشنگری

    رفاقت : ایام خوش

    جنگ : بسیار بد

    شکریه : کوهی از تجربه و معلم اخلاق

    -اگر همین الان یک تماس تلفنی داشته باشید، دوست دارید چه کسی پشت خط باشد؟

    * کسی که به من آرامش بدهد و از صدای او احساس آرامش کنم

    -یک شعر از یک شاعر بخوانید

    * دود اگر بالا نشیند، کسر شأن شعله نیست

    جای چشم، ابرو نگیرد، گرچه او بالاتر است

    هرکسی بر دیگری بالا نشیند، فخر نیست

    روی دریا، کف نشیند، قعر دریا، گوهر است

    شست و شاهد، هر دو دعوی بزرگی میکنند

    پس چرا انگشت کوچک، لایق انگشتری ست

     

    و یک شعر از نظامی :

    چو بد کردی مباش ایمن ز آفات

    که واجب شد طبیعت را مکافات

    سپهر، آینه عدل است شاید

    که هرچه از تو بیند وانماید

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی