• ۱۴۰۵-۰۸-۰۲
  • مانوئل؛ چهل‌وپنج سال بازی، یک عمر خاطره!

    مانوئل؛ چهل‌وپنج سال بازی، یک عمر خاطره!

    بیست‌وهشتم مهرماه سال ۱۳۶۱، ساعت ده صبح بود. آقای قاسمیان دبیر ریاضی #دبیرستان_دین_و_دانش کنار تخته سیاه ایستاده بود و مشغول تدریس. دفتردار مدرسه وارد کلاس شد، به آقای قاسمیان نزدیک شد و آهسته در گوشش چیزی گفت. آقای قاسمیان سرش را برگرداند و به بهزاد نگاه کرد: بهرام‌پور، وسایلت را جمع کن. برو خانه.

    بهزاد آن روز چهارده ساله بود. پدرش محمد بهرام‌پور، در خیابان تختی مغازه خیاطی داشت. او پسر #ابراهیم_چولابی بود؛ مردی که روبروی قنادی شرق و جنب بانک ملی مغازه‌ای داشت و در آن با پلاستیک، شلواری ضدآب برای کشاورزان به نام #فوکه (#رزین_گالوش) می‌دوخت.

    محمد در سال ۱۳۲۰ متولد شد. به سن جوانی که رسید، خیاط شد. در سال ۱۳۴۵ با ناهید ازدواج کرد؛ دختری از شاگردان #علی_خاصه‌خان، آرایشگر معروف شهر رشت. علی که در اروپا دوره‌های عالی آرایشگری را آموخته بود، بنیان‌گذار آرایشگری نوین در رشت بود و ناهید در مکتب او، هنر آرایشگری نوین را آموخت. پس از ازدواج، در منزلشان در باقرآباد، آرایشگاه ناهید را راه انداخت. در سال ۱۳۵۰، محمد مغازه خیاطی‌اش را در خیابان تختی خرید و چرخ زندگی را در آن کوچه به گردش انداخت. حاصل ازدواج او با ناهید، یک پسر به نام بهزاد (متولد ۱۳۴۷) و دو دختر به نام‌های بهناز و بهاره بود.

    سال ۶۱، بهاره ۹ ماهه بود و بهناز دوازده ساله. بهزاد چهارده سال بیشتر نداشت که پدر رفت و او، یک‌شبه، مدیریت اقتصادی خانواده را بر دوش گرفت.

    بهزاد به مغازه خیاطی پدر نگاه کرد. به چرخ خیاطی، به پارچه‌های نیمه‌دوخته، به سوزن‌هایی که دیگر کسی آن‌ها را نخواهد چرخاند. بعد به چیزی فکر کرد که شاید برای پسری چهارده‌ساله‌ عجیب بود: بازی کردن، حق بچه‌هاست و تنها شغل آن‌هاست. پس خیاطی را کنار گذاشت و مغازه را به اسباب‌بازی‌فروشی تبدیل کرد.

    اما مغازه بی‌نام که نمی‌شد. در همان روزها که به فکر نامی برای مغازه‌اش بود، خاطره‌ای از ذهنش گذشت. چندی پیش‌تر با دوستی به سینما رفته بود. روبروی خروجی سینما سعدی، بنای قدیمی قرار داشت که مالکش فردی به نام وائیک بود و تابلویی به نام رافائل بر آن حک شده بود. بهزاد در رویایش، رافائل را به #مانوئل تبدیل کرد و تصمیم گرفت نام اسباب‌بازی‌فروشی خود را مانوئل بگذارد.

    مدتی بعد، مردی مسیحی وارد مغازه‌اش شد و گفت: مانوئل یعنی خدا با ماست. اما کمی بعدتر، مرد دیگری به او گفت: یکی از ۱۲۴ هزار پیامبر مبعوث خداوند، مانوئل نام داشت. و این‌گونه بود که مانوئل، تنها یک نام تجاری نشد؛ یک نشانه شد.

    چند سالی از باز کردن مغازه نگذشته بود که بهزاد روزی رئیس مجمع امور صنفی وقت را جلوی مغازه‌اش دید. مدتی بود که او را آن حوالی می‌دید. رئیس به سمتش آمد و پرسید: تلفن داری؟
    بهزاد او را به داخل مغازه دعوت کرد. رئیس گوشی را برداشت، زنگ زد و از نیروهایش خواست به آنجا بروند. مغازه به مدت دو هفته پلمب شد.

    بهزاد هرچه گفت: من فقط ۱۶ سال دارم و قوانین را نمی‌دانم، مهلتی به من بدهید تا آن‌ها را انجام دهم. اما گوش شنوایی وجود نداشت.
    دو هفته، این پسر شانزده‌ساله کنار کرکره بسته مغازه‌اش نشست و فقط تماشا کرد.

    بهزاد عاشق خلبانی بود. هر روز به انتهای خیابان سعدی می‌رفت، سوار مینی‌بوس‌های ایستگاه انزلی می‌شد تا خود را به فرودگاه برساند و فراز و فرود هواپیماها را ببیند. نام همه هواپیماها و شماره پروازها را یاد گرفته بود.
    یک بار ۳۵۰۰ ریال داد و یک بلیط پرواز رشت به تهران خرید. پدرش فهمید و بلیط را از او گرفت و گفت: پس از پایان امتحانات، تو و مادرت را با هواپیما به مشهد می‌فرستم. و قولش را انجام داد.

    بهزاد آرام‌آرام بزرگ‌تر شد و کارش را توسعه داد. در سال ۱۳۷۴ از مغازه پدر به مغازه فعلی نقل مکان کرد. اولین اسباب‌بازی مدرن شهر رشت و اولین فروشگاه ماشین‌های شارژی را راه‌اندازی کرد.

    پسرها برای خرید آتاری و سگا به آنجا هجوم آوردند و دختران خردسال برای خرید عروسک‌های سرامیکی. مانوئل دیگر فقط یک مغازه نبود؛ آرزوی کودکان رشت پشت ویترینش جا مانده بود.

    اما بهزاد فقط به فروش اسباب‌بازی دل خوش نکرد. او عاشق کارهای فرهنگی بود. شروع به برگزاری کنسرت در رشت کرد و در آن یکه‌تاز شد.

    کنسرت‌های محمد اصفهانی در رشت سر و صدا کرد. سپس گروه ساعت خوش را برای اجرا به مدت دو ماه به #شهر_بازی_رشت آورد. و بعد حسنی، برنامه کودک تلویزیون، را به رشت آورد.

    برگزاری کنسرت‌های پرسروصدا و پرهیاهو، از مانوئل و #بهزاد_بهرام‌پور یک چهره فرهنگی ساخت. با روزنامه‌ها رابطه دوسویه خوبی داشت. او عاشق هنر بود و همچنان قلبش برای هنر و موسیقی می‌تپد.

    اما همه این‌ها باعث شد که نتواند جوانی کند. او که در سوم مرداد سال ۱۳۶۶ ازدواج کرده بود، ناگهان دید که چقدر زود دیر شده است. دخترش حالا ۳۵ ساله شده و او این روزها با نوه‌اش روزگار می‌گذراند.

    بهزاد ۴۵ سال کار کرد، با مانوئل و مردم زندگی کرد تا به میان‌سالی رسید. او امروز مردانی را می‌بیند که روزگاری از او برای خود سگا و آتاری می‌خریدند و امروز برای فرزندانشان اسباب‌بازی‌های گران‌قیمت می‌خرند.

    ورود اسباب‌بازی‌های چینی که بازار را به چنگ خود گرفته‌اند، بهرام‌پور را خسته کرد؛ به حدی که بهرام‌پور تن به عمل جراحی قلب باز داد. سپس بیماری دشوار دیگری او را مدتی زمین‌گیر کرد. اما بهزاد از پا نیفتاد.

    امروز بهزاد بهرامپور نگران است. احساس می‌کند اسباب‌بازی از سبد خرید بسیاری از خانواده‌ها خارج شده و به کالای لوکس تبدیل شده است. بسیاری از خانواده‌ها دیگر توان خرید اسباب‌بازی را ندارند. بسیاری از بچه‌ها هم که کم نیستند، گوشی موبایل را به اسباب‌بازی ترجیح می‌دهند.

    او که در سال ۸۵ شعبه دوم مانوئل را باز کرده بود، امروز روی درب تنها فروشگاهش بنری نصب کرده که به علت تغییر شغل، اسباب‌بازی‌ها را با تخفیف ویژه می‌فروشد.

    زمانی روزی ۱۲ ساعت، بیش از ۶ کارگر در مانوئل به مردم خدمات می‌دادند. مردم نیز خاطرات زیادی از آنجا داشتند. مانوئل محل خاطره‌بازی مردان و زنان امروز و کودکان دیروز بود.

    چند روز پیش، یک تاجر تهرانی به او زنگ زد: بهرام‌پور، شنیدم چوب حراج به اسباب‌بازی‌هایت زدی. کرکره را پایین بیاور، کامیون می‌فرستم، همه را ازت می‌خرم!
    بهزاد بهرامپور سینه صاف کرد و گفت: ۴۵ سال با این مردم خاطره دارم. برای خداحافظی باید کنارشان باشم.

    و این، شاید همان جمله‌ای باشد که سال‌ها بعد، وقتی کسی از مانوئل بپرسد، از حفظ خواهد گفت: مردی بود که ۴۵ سال اسباب‌بازی فروخت، اما هرگز کودکی‌اش را نفروخت.

    علی احمدی سراوانی