• ۱۴۰۴-۰۹-۲۰
  • از  برنج‌فروشی طاقی کوچک تا قالی‌شویی مکانیزه پاک‌شوما

    از  برنج‌فروشی طاقی کوچک تا قالی‌شویی مکانیزه پاک‌شوما

    یوسف طیبی در شهریور ۱۳۳۹ زاده شد. پدرش در طاقی کوچک حجره برنج‌فروشی داشت و تلاش می‌کرد تا نانی برای شش فرزندش درآورد. برای یوسف، ته تغاری خانواده، محله‌ی سرخبنده صحنه‌ی نخستین بازی‌هایش شد و نهر پل چراغ‌علی، خاطره‌ی همیشه‌زنده‌اش. چه بسیار روزها که در آب‌های زرجوب شنا می‌کرد و بدن سبکش بر سنگ‌های تیزِ دیواره‌ی رود زخم برمی‌داشت. بازگشتش از هر شنا، ردی خونین بر پیکر خیسش بود. نهر چراغ‌علی، امروز در زیرزمینی از بتن خفته است؛ گویی هرگز نبضی نداشته.
    دبستان رودکی، راهنمایی علی‌اکبر آصف… سال‌های مدرسه در سایه‌ی انقلاب گذشت تا دیپلم برق از هنرستان چمران در سال ۵۸ به دستش رسید. وانتی که پدر برایش خرید، وسیله‌ی رفتن به همدان شد با بار گوجه‌سبز و پرتقال. ولی دلش جای دیگری مانده بود؛
    سال ۶۰، پیکانی خرید و زن گرفت. ریه‌های پیکان در کوچه‌های رشت نفس‌زنان می‌تپید. اما دلش به چوب گره خورد؛ در جاده‌ی انزلی، با برادرانش پرسِ دربهای چوبی برپا کرد. انگشتانش با ابزار نجاری آشنا شدند بی‌آنکه پیشینه‌ای داشته باشند. تا سال شصت‌وسه، ویترین‌ها و کابینت‌هایش قامت می‌کشیدند در خانه‌ی مردم.
    تولد دخترش در سال ۶۴، پیش از آن که به سربازی برود، شادی تلخی برای وداع سربازی بود. دو سال خدمت در روزگار جنگ، با خاطره‌ی گریه‌های کودکانه‌ی دخترش در گوش. 
    پس‌اندازِ چوب‌تراشی، مغازه‌ای در میدان توشیبا برایش خرید. دکورهای چوبی‌اش زبان‌زد شد؛ صفِ سفارش شش ماهه بود. تا آنکه همسایه از غرش اره‌ها به شهرداری شکایت برد و مغازه را پلمب کردند. یوسف در دادگاه‌ها جنگید و پیروز شد، اما مالک مغازه پچ پچ کرد: “نجاری را بگذار کنار…” سال هفتادودو، وانتی خرید و قالیشویی “پاکشوما” را راه انداخت؛ قالی‌های مردم را می‌بست پشت وانت و  تا کرج می‌برد. هفت سال، جاده‌ی رشت-تهران، پیمودنی شد با دل‌شوره‌ی رساندن بار…
    زمستان‌ها، ماشینش در برف گردنه‌ها گیر می‌کرد، لاستیک‌ها زوزه می‌کشیدند، گاه مجبور می‌شد کامیون کرایه کند تا قالی‌ها به موقع برسند.
    روزی در کرج، میان انبوه قالی‌ها، چشمش به فرشی نه متری افتاد: فرش بیجاری با ترنجی از جنس رویا. بچه‌طاووس‌ها زیر سایه‌ی مادران بال‌گشوده‌شان، شیران در کمین، آهوان رمیده. سیصدهزار تومان داد و آن گنج را به خانه‌ی استیجاری‌شان برد. فرش را به همسرش نشان داد و گفت: “فروش این فرش، کلید خانه‌ی خودمان است!” ولی تقدیر، نقشی دیگر کشید. ماشین نو چنگ‌هایش را گشود و فرش را به شش‌صدوپنجاه هزار فروخت. خریدار، دو ماه بعد، چهارده میلیون در آمریکا به جیب زد. یوسف با چشمان خیس گفت: “با آن پول، چهار خانه می‌شد خرید…” 
    سال هفتادونه، کارگاهش را در جاده‌ی سنگر ساخت. ماشین‌های تمام‌اتوماتیک آورد، گرمخانه مکانیزه ساخت، زیربنای کارگاهش را دو هزار متر گسترد. قالیشویان حرفه‌ای پرورش داد؛ رازهای لکه‌گیری و رنگ‌ریزی را به جوان‌ها آموخت. پاکشوما به چراغی در گیلان بدل شد. حتی قالیشوی کرجی که روزی به او گفته بود “تو موفق نمی‌شوی!” ورشکست شد و پیش یوسف آمد…
    سال هشتادویک، دویست هزار تومان—همه‌ی داروندارش—را بر کف ریخت و ریسک تبلیغ تلویزیونی را خرید. پاکشوما بر پرده‌ی تلویزیون جان گرفت. یک هفته نگذشته بود که سرمایه دوچندان شد، گویی جاده‌ی رشت به تهران را در نور خورشید می‌پیمود… 
    درست در اوج نفس‌های گرم پاکشوما، چشم به اتحادیه‌ی خشکشویی و قالیشویی رشت دوخت. ۱۵۰ خشکشویی، بیست‌وپنج قالیشویی. قالیشویان—مثل نقش‌های گمشده‌ی فرش—گم شده بودند در هیاهوی صنف. یوسف نامزد انتخابات شد، اما صندوق‌ها بوی تردید می‌دادند. خشکشویان—انبوه‌تر—رأی می‌ریختند و قالیشویان اندک، چون برگ‌های پاییز پراکنده. در روز رأی‌گیری، زیر سقف نمور محل انتخابات ایستاد. نگاهش به صندوق رأی گره خورد. دست‌هایش—همان دستانی که طاووس‌های فرش بیجار را زنده می‌کرد—لرزید. برگه‌ی رأی را ننوشت. برگشت و بی‌هیاهو از در بیرون زد. باد جاده‌ی رشت، خشم خاموشش را با خود برد… 
      شکایت‌های قالیشویان—لایه‌لایه مثل برف گردنه‌ی کوهین—روی میز جلال‌الدین محمد شکریه ریخت. یوسف طیبی، با چشمانی که خستگی جاده و جاماندگی صنف در آن موج می‌زد، رو به رییس اتاق اصناف رشت کرد: 
    «آقا! ما قالیشویان، بیست‌وپنج نفری بیش نیستیم، ولی صدایمان در هیاهوی خشکشویان گم می‌شود… قوانین دستمان را می‌بندد.»
    شکریه—مردی با دستانی که رد قلم‌های مبارزه‌ی صنفی بر آن نقش بسته بود—به سکوت گوش سپرد. ساعتی گذشت؛ نفس‌های سنگین یوسف با تیک‌تاک ساعت دیواری هم‌آوا شد. آن‌گاه شکریه قلم برداشت. نه از سر وظیفه، که از سر درد شنیدن بی‌پناهی مردمان صنف. بر کاغذ رسمی اتاق اصناف نوشت: 
    « به‌منظور احقاق حقوق قالیشویان، ضروری است کمیته‌ای تخصصی متشکل از پنج نفر از ایشان تشکیل گردد تا رسیدگی به شکایات و پیگیری مطالبات در آنجا—فقط و فقط—به‌دست خودشان انجام شود.» 
    و پای نامه را امضا کرد با خطی درشت و پرصلابت—انگار می‌خواست سنگ بنای عدالتی کوچک را بگذارد. 
    یوسف، آن برگه را—که بوی امید می‌داد—مثل فرشِ نُه‌متری بیجار گرامی داشت. اما تقدیر چنین نخواست… با رفتن شکریه از اتاق اصناف، آن نامه—تنها مشق نورانی انصاف—در تاریکیِ بایگانی دفن شد. خاک فراموشی بر رویش نشست، گویی هرگز قلمی برنگرفته بودند تا فریاد بیست‌وپنج قالیشوی رشت را به رسمیت بشناسد…
    اکنون وقتی از یوسف می‌پرسند: “وقتی قالی کهنه‌ای را جان می‌دهی، چه در دلت می‌گذرد؟” نگاهش به دور دست‌ها می‌رود، شاید به آن فرش نه‌متری که در غربت خاک می‌خورد. لبخندی می‌زند و پاسخ می‌دهد: 
    “گویی تاریخ را با دستان خود می‌شویم… کف آب و عشق. یا چون طبیبی که نبض مرده‌ای را به جنبش درمی‌آورد. قالی که جان بگیرد، من نیز زنده می‌شوم.”
    علی احمدی سراوانی

    گفتگویی با وی انجام دادم که می خوانید: 

    1.  در چه سالی ازدواج کردید؟
      پاسخ داد: سال ۱۳۶۰.
    2. چند فرزند دارید؟
      گفت: یک دختر.
    3.  لذت‌بخش‌ترین حس دنیا؟ 
     با لبخند پاسخ داد: درآغوش گرفتن نوه.
    4.  بهترین و بدترین چیز در دنیا؟
     قاطعانه گفت: بهترین: صداقت – بدترین: دروغ.
    5. بزرگترین ترس شما در زندگی؟
     اعتراف کرد: بیماری.
    6.  چه چیزی را در شغلتان بیشتر از همه دوست دارید؟ 
      با اشتیاق گفت: شستن قالی دستباف.
    7. انتظارتان؟
     فروتنانه پاسخ داد: از کسی انتظاری جز دوستی نداشتم.
    8.  راوی پرسید: ساحل یا کوهستان؟
      ترجیح داد: ساحل.
    9. آخرین کتابی که خوانده‌اید چه بود؟ 
      توضیح داد: گاهی کتاب‌های تاریخی می‌خوانم.
    10. چه فیلمی را برای دیدن پیشنهاد می‌کنید؟
      با خلاقیت پاسخ داد: کم و بیش فیلم می‌بینم، اما خودم سناریو نویس خوبی هستم. خاطرات را به نحوی تعریف می‌کنم که طرف مقابل خودش را در آن فضا حس می‌کند.
    11. اگر قرار شود دوباره متولد شوید، دوست دارید زادگاهتان کجا باشد؟
     با تعلق‌خاطر گفت: رشت.
    12. بهترین سفری که تاکنون رفته‌اید؟
     با حس معنوی یادآور شد: زمانی خیلی بیمار بودم. با چشمان گریان رفتم امام رضا (ع). آن سفر حس خاصی برایم داشت.
    13. وقتی خوشحال می‌شوید چه کاری می‌کنید؟
    صادقانه گفت: سیگار می‌کشم.
    14. وقتی عصبانی می‌شوید چه؟
    پاسخ داد: باز هم سیگار می‌کشم.
    15. لذت‌بخش‌ترین رویای شما؟
     با محبت گفت: خوشبختی فرزندم.
    16. شهرت زیاد بدون ثروت یا ثروت زیاد بدون شهرت؟ 
      قاطع انتخاب کرد: عزت زیاد.
    17. در کودکی بازی مورد علاقه‌تان چه بود؟
      با نوستالژی پاسخ داد: آشتالوتوشک بازی و گردالو بازی.
    18. قرار است چند روز در جایی حبس باشید، دوست دارید هم‌بندتان چه کسی باشد؟ 
    با اطمینان گفت: همسرم، بهترین رفیقم.
    19. اگر در طول ایام حبس خیالی، فقط یک وسیله همراه داشته باشید، آن چیست؟
    انتخاب کرد: گوشی موبایل.
    20.اگر وسیله‌ای داشتید که می‌توانستید چیزی به دنیا اضافه کنید، چه بود؟
     حکیمانه پاسخ داد: صبر.
    21. اگر یک پاک‌کن داشتید، چه چیزی را از دنیا پاک می‌کردید؟ 
      محکم گفت: جنگ.
    22. اگر قرار باشد جای خود را با شخص دیگری عوض کنید، دوست دارید آن فرد چه کسی باشد؟ 
      با قناعت پاسخ داد: نه جای کسی را می‌خواهم و نه جایم را به کسی می‌دهم.
    23. اگر قرار باشد یک فرد مشهور را ملاقات کنید، چه کسی باشد؟ 
     کنجکاوانه گفت: یکی از روسای جمهوری قدیمی آمریکا.
    24. چه رنگی را دوست دارید؟ 
     پاسخ داد: بنفش.
    25.چه غذایی را دوست دارید؟
      با علاقه گفت: باقلا قاتق .
    26.اگر همین الان یک آرزو برآورده شود، چه آرزویی می‌کنید؟
      از دل آرزو کرد: سعادت هموطنانم.
    27. اگر زندگی‌تان فیلم باشد، نامش چیست و بازیگر نقش شما؟ 
      پیشنهاد داد: “جاده سعادت”. و دوست دارم نقشش را پرویز پرستویی بازی کند.
    28. اگر همین الان تماس تلفنی داشته باشید، دوست دارید چه کسی پشت خط باشد؟ 
    با محبت گفت: نوه‌ام.
    29. خواننده مورد علاقه‌تان؟ 
      تحسین کرد: شجریان، پدر و پسر.
    30. بهترین خاطره دوران کودکی؟ 
    با احترام پاسخ داد: هر چه دارم بابت مهر مادری و از دعای خیر مادر است. پس بهترین خاطراتم مربوط به کنار مادر بودن است.
    31.بهترین هدیه‌ای که گرفته‌اید یا داده‌اید؟ 
      با شادی گفت از دخترم یک نوه زیبا گرفتم.
    32. “دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را” – حافظ چرا این‌قدر دل‌نگران است؟
      با لبخند پاسخ داد:حافظ حتما عاشق شده.
    33. “هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش” (مولانا) – پیام این بیت چیست؟
      حکیمانه گفت: مولانا حقیقت را یافت.
    34. آیا قالی کهنه همیشه قابل احیا است؟ 
       او با تجربه پاسخ داد:هر چیزی امکان اصلاح رو داره.
    35. هنوز برای شستن فرش از جارو استفاده می‌کنید؟
    با اشاره به پیشرفت گفت: همون جارو اما پیشرفته‌اش (مکانیزه).
    36. بهترین فرشی که شسته‌اید، کدام بود؟
    با افتخار یادآور شد: شش تا فرش ۱۸ متری و ۲۴ متری بیجار عتیقه متعلق به بانک مرکزی استان.

    تبلیغات

    مراسم رونمایی از طرح GLN اصناف

    آموزش ثبت قرارداد مشاوران املاک در سامانه کاتب

    راهنمای صدور شناسه یکتا برای پروانه کسب قدیمی