میانههای دههٔ پنجاه و در یکی از روزهای گرم تابستان، حسن هدی با قدی بلند و هیکلی چهارشانه، پشت فرمان تانکر نشسته و جادههای پرپیچوخم گیلان را طی میکرد. ساعاتی قبل رانندهای که قرار بود آن بار را به مقصد برساند، گفته بود: من امروز نمیتوانم رانندگی کنم، کمرم درد میکند. حسن نگاهی به او و تانکر انداخت، آستین پیراهنش را بالا زد و گفت: مشکلی نیست، خودم میبرم. راننده خندید، فکر کرد شوخی میکند، اما حسن جدی بود، سوار تانکر شد، استارت زد و راه افتاد. راننده تا مدتی همانجا ایستاد و به پشت تانکر نگاه میکرد که در پیچ جاده گم شد.
پدرش، عبدالغفار هدی، در سال ۱۲۹۴ شمسی در شبستر، در خانوادهای قالیباف متولد شد. عبدالغفار در میان رنگ و نقش و تاروپود فرش بزرگ شد. او به همراه یک برادر و یک خواهرش از همان کودکی با دستان کوچکشان، بافندگی را از مادر و رفوگری را از پدر یاد گرفتند. عبدالغفار ۱۶ سال بیشتر نداشت که از خانواده جدا و راهی شهری شد با بارانهای بیامان و مردمانی که صداقت را با چای مینوشیدند. در یکی از فرشفروشیهای راسته سمساران به عنوان رفوگر مشغول به کار شد. سپس به حجره محمد کاملیاصل رفت و عشق و کار در آنجا چنان به هم گره خورد که عبدالغفار با دختر او پیوند زناشویی بست و خانوادهای تازه بنیان نهاد.
در سال ۱۳۲۰ در همان راسته مغازهای خرید و دیگر فقط رفوگر نبود و به مردم فرش میفروخت؛ خانهای در کوچه چینیچیان خرید و بعدها در خیابان شهناز (بحرالعلوم امروز) خانهای دیگر ساخت که هنوز پس از حدود ۸۰ سال پابرجاست.
سال ۱۳۳۶ برای عبدالغفار آغاز دورهٔ جدیدی از زندگی بود. در قسمت ورودی سرای دو مرتبه یک مغازه خرید و کمی بعد مغازه پشتی را هم گرفت و دو فضا را به هم وصل کرد. بدینگونه بود که مردی از شبستر در دل بازار رشت ریشه دواند و نام هدی را برای همیشه با فرش و سرای دو مرتبه گره زد.
اما به همین بسنده نکرد و پای فرشهای دستباف کاشان، تبریز، اصفهان، مشهد و یزد را به رشت باز کرد. هر کدام رنگ و نقش خود را داشتند. سپس ۳ مغازهٔ دیگر را در طبقهٔ دوم خرید. آن موقع سرای دو مرتبه دو بخش داشت؛ بخشی از آن متعلق به نهاوندی بود و بخش دیگر در اختیار ابریشمی. مغازههای عبدالغفار در بخش ابریشمی بود. کمی بعد ۳ مغازهٔ کناری که تابلوسازی بود را هم خرید و حالا دیگر هر دکان را به فرشهای یک شهر اختصاص داد. خودش اما در همان مغازه ورودی مینشست؛ پشت یک میز کوچک، و مشتریها یکییکی میآمدند و او برایشان فرش انتخاب میکرد.
یکی از بستگانش به نام کاظم را از شبستر به رشت آورد؛ نه فقط برای کار، بلکه برای زندگی، و کنار خودش نشاند. حرفه را به او آموخت، برایش خانه گرفت و زندگیاش را ساخت. کاظم سالها دفتردار او شد.
عبدالغفار در آن دوره در صنعت فرش دستباف گیلان بیرقیب بود. هر روز کامیونها از راه میرسیدند و بار فرش را در سرای دو مرتبه خالی میکردند. اما تقدیر برای پسران عبدالغفار، راه دیگری رقم زد.
محمدهاشم متولد ۱۳۲۴، از همان کودکی دل به کاسبی نمیداد، عاشق درس بود. سال ۴۲ در دانشگاه ملی، نفر اول پزشکی شد، اما یک روز در زمان کالبدشکافی قورباغه فهمید این راه او نیست و انصراف داد. یک سال دیگر درس خواند و سال بعد نفر اول رشتهٔ اقتصاد شد. لیسانس که گرفت، بورسیه شد و به آمریکا رفت. پس از برگشت، چند سال در سازمان برنامه و بودجهٔ گیلان ماند و با خانم عزت فرزام، متخصص بیهوشی، ازدواج کرد و دوباره به آمریکا رفت تا دکترای اقتصاد بگیرد. سپس در کانادا فوق دکترا گرفت و در شرکت پست آنجا به جایگاهی مهم رسید. حالا سالهاست که بازنشسته شده و در همانجا زندگی میکند.
عباس متولد ۱۳۲۶ راه دیگری رفت؛ عاشق هنر بود. دیپلم گرفت و به ایتالیا رفت تا رشتهٔ کارگردانی بخواند. با زنی ایتالیایی ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد. او هم در همانجا ماند، اما نه با فرش پدر، بلکه با دوربین سینما.
حسین متولد ۱۳۳۰، زندگیاش با دو برادر بزرگترش فرق داشت. ابتدا به نیروی دریایی بندر انزلی رفت، ازدواج کرد و صاحب دختری شد که خیلی زود از دستش داد. از همسرش جدا شد. برادر بزرگ او را با خود به آمریکا برد. آنجا مجدداً ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد، اما این ازدواج هم دوام نیاورد و حالا با همسر سومش در آمریکا زندگی میکند.
و اما حسن… در سال ۱۳۳۲ متولد شد. از دوران کودکی، جلوی مغازه پدر، جعبه سیگار و فندک پهن میکرد و با طعم اولین پول زندگیاش آشنا شد. دبستان را در مدرسهٔ طائر و دبیرستان را در رشتهٔ مکانیک هنرستان صنعتی درس خواند. تابستان در راسته خط ماشین در یک مکانیکی کار میکرد و غروبها خسته اما سرحال به مغازه پدر میآمد.
آن سالها هفت، هشت نفری در مغازههای عبدالغفار کار میکردند. حسن با یکی از آنها به نام عباس معصومی رفیق شد. بعد از اتمام درسهایش با عباس به روستاها و شهرستانهای گیلان میرفتند و فرشهای کهنه مردم را میخریدند و در مغازه پدر انبار میکردند. عبدالغفار برای اینکه پسر را بیشتر به کار تشویق کند، گاهی خریدهایش را به باد تمسخر میگرفت؛ پا میزد به فرشها و میگفت: این چیه خریدی؟! سرت را کلاه گذاشتند، این آشغالها را بنداز دور!. حسن دلخور میشد، اما چند روز بعد میدید پدر همان فرشها را داخل مغازه میفروشد.
حسن اما فقط در فرش مهارت پیدا نکرد. عشق اولش ماشین بود. چنان در خرید و فروش ماشین ماهر شد که بعضی از نمایشگاهدارهای تهران میآمدند رشت و از او ماشین میخریدند. بیست ساله بود که گواهینامه پایهیک گرفت. سال بعد، تانکر نفتکشی خرید و در مسیر رشت-قزوین انداخت. آن روزها کمتر کسی جرأت داشت با تانکر در جادههای پرپیچوخم گیلان رانندگی کند، اما حسن گاهی خودش پشت فرمان مینشست.
روزی یکی از دوستانش که مکانیک ماشینهای سنگین بود، به او گفت یک اتوبوس برای فروش هست. حسن نگاهش کرد، حساب و کتاب کرد و خرید؛ ششصد هزار تومان. چند روز بعد، یک اتوبوس دیگر هم از اردبیل خرید. آن روزها، اولین سرویس مسافری رشت به اهواز را در گاراژ شیشه راه انداخت. گاهی خودش مینشست پشت فرمان و جاده را زیر پا میگذاشت. مسافران نمیدانستند آن رانندهٔ خوشبرخورد، پسر عبدالغفار هدی است که دارد فرشفروشی را با جاده عوض میکند.
حسن دو کامیون هم خرید و داد به رانندهها. اما گاهی که رانندهها برایش ناز میکردند، آستینها را بالا میزد و خودش پشت کامیون مینشست؛ نه برای پول، برای اینکه همه بفهمند فرمان دست کیست!
سال ۱۳۵۰ حسن ازدواج کرد. ثمرهٔ این زندگی چهار فرزند بود: دانیال، دلارام، داود و دایان.
یک روز همسر حسن، دنبال شوهرش به مغازهٔ عبدالغفار رفت. پدر گفت: حسن نیست، عروس جان. کاری داری بگو به من. عروس سرش را پایین انداخت و گفت: نه، با خودش کار داشتم. عبدالغفار پیر اما باهوش بود. فهمید عروس برای چه آمده. دست کرد و پولی درآورد و داد به او. این ماجرا بارها تکرار شد؛ عروس میآمد، پدر پول میداد و چیزی نمیگفت. رسم پدریاش را بیسروصدا انجام میداد.
حسن دو مغازه روبهروی سرای دو مرتبه خرید. همان روزها، عبدالغفار میخواست کاظم، همان بستگان وفادارش را صاحب دکان کند. محمد هاشم، پسر بزرگ که از آمریکا برگشته بود، پیشنهادی داد: مغازههای حسن را بدهیم به کاظم. و این کار را کردند. حسن از این تصمیم ناراضی بود، اما در مقابل نظر پدر تسلیم شد. میگویند عبدالغفار در اواخر عمر، از این پیشنهاد محمد هاشم آزرده بود. دلش با حسن بود، اما دیگر دیر شده بود.
سال ۱۳۶۲، عبدالغفار هدی، آن مرد شبستری که حدود پنجاه سال پیش در ۱۶ سالگی به رشت آمده بود، بر اثر ایست قلبی چشم از جهان فروبست.
پس از فوت پدر، بار مسوولیت خانواده بر دوش حسن افتاد. به رشت آمد و شروع به کار کرد. سرقفلی مغازهها و خانهٔ خیابان شهناز را از سایر وارثان خرید و مالکیت همه را به نام خود زد. اما روزگار همیشه بر مدار مراد نمیچرخد. قطعنامهٔ ۵۹۸ ضربهٔ سختی به کسب و کارش زد. آنقدر سخت که برای بدهکار نماندن به مردم، زمینی به مساحت ۶۰۵ متر را در نبش خیابان ۱۰۴ گلسار فروخت و همهٔ بدهیها را صاف کرد. برایش مهم نبود زمین باشد یا خانه، آبرو برایش از همه چیز مهمتر بود.
حسن سال ۱۳۷۱ راهی ترکیه شد. دو سال و نیم ماند، اما دلش با رشت بود. برگشت.
سال ۱۳۹۱، همراه با خانواده راهی نروژ شد. آنجا سوپرمارکتی بزرگ خرید و خانهای برای خود دست و پا کرد. پسرش داود در نروژ ازدواج کرد و زندگیاش را آنجا بنا نهاد.
دانیال، پسر بزرگ حسن، متولد ۱۳۵۱، در یک سانحهٔ رانندگی در سال ۱۳۹۶ آسیب شدیدی دید و مدتی بعد، بر اثر عوارض ناشی از آن درگذشت. حسن وقتی خبر را شنید، انگار جادهای که سالها زیر پایش بود، یکدفعه تمام شد. تلخترین روزهای زندگی حسن بود؛ روزهایی که هیچ کامیونی، هیچ اتوبوسی و هیچ فرشی نتوانست جای خالی دانیال را پر کند.
اما رشت رهایش نمیکرد. یک روز در نروژ، وقتی اینترنت را ورق میزد، چشمش به خبری دردناک خورد: سرای دو مرتبه آتش گرفته است. همان جایی که پدرش پنجاه سال پیش مغازه خریده بود، همان جایی که هفت مغازه داشتند، همان جایی که خاطرههای کودکی و جوانیاش در آن پیچیده بود. چند لحظه خشکش زد. بعد دوباره خبر را خواند؛ انگار میخواست باور نکند. به یاد فرشهای پدر افتاد، به یاد جعبهٔ سیگار و فندک جلوی مغازه، به یاد آن روزی که برای اولین بار پشت تانکر نشست. تمام آن سالها، در یک خبر، داشت خاکستر میشد.
بیدرنگ با امیر آزموده تماس گرفت. امیر دو مغازهٔ او را اجاره کرده بود و سالها بود که نه فقط مستأجر، که رفیق و امینش شده بود. جریان را پرسید و فردای آن روز، با اولین پرواز راهی ایران شد. آمد تا مغازههای سوخته را سامان دهد و تا خاطرهٔ پدر را از زیر خاکستر بیرون بکشد.
وقتی حسن هدی به رشت آمد، برایش از پروژهام گفتم؛ از نوشتن زندگی پیشکسوتان بازاریان قدیمی رشت. خوشحال شد. چند روز در میان خاکستر مغازههایش نشستیم. مغازههایی که دیگر سقف نداشتند و باران هر روزهٔ رشت، ما را واداشت زیر نایلونها پناه بگیریم و همانجا حرف بزنیم. حسن آمده بود مغازهها را دوباره سرپا کند و من با او حرف زدم. پیراهن چهارخانهای به تن داشت و با آن نگاه نافذ و کمی غمگینش، انگار بخشی از تاریخ گیلان بود که روی صندلی نشسته بود. هنوز هم هیبتش پر از مردانگی بود. وقتی از کامیونها و اتوبوسها میگفت، چشمانش برق میزد و دستانش انگار دوباره فرمان را گرفته بودند.
روز آخر، وقتی به حجم کاغذهایی که یادداشت کرده بودم نگاه کرد، لبخندی زد و گفت: «قرار ما این نبود. گفته بودی میخواهی از پدرم بنویسی، اما از من نوشتی!» و خندید. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «عالی بود.» و برایم آرزوی موفقیت کرد.
حسن هدی امروز با همسر و سه فرزند دیگرش – دلارام، داود و دایان – در نروژ زندگی میکند. اما هر وقت حرف از رشت میشود، چشمهایش بارانی میشود. از پدر میگوید، از آن همه مغازه، از کامیونها و اتوبوسها، از اولین سرویس رشت به اهواز، و از پدری که تا آخرین لحظه مراقب همه بود، بیسروصدا.
علی احمدی سراوانی

